یکشنبه سی ام آذر 1393

و دوباره خونه ی خدا

برای بار دوم هم باز رفتم.ماه رمضونی هم خونه ی خدا بودم.18 تیرماه تویه خونه ی خدا بودم.حتی روزه تولدم.

امیدوارم که قسمته همتون بشه.

خوش باشین.


 

مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

نوشته شده توسط مصطفا در 22:28 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه ششم اسفند 1392

بالاخره تونستم برم

با سلام خدمت شما تمامی دوستان ، عزیزان ، مهربونایی که همیشه به یادم بودین وکسایی که بیادم نبودین.

خدمتتون میخواستم عرض کنم که بالاخره تونستم برم مکه.الان هم عربستان هستم ، تا یه ماهی هم قراره  که اینجا بمونم ، ایشاله اگه خدا بخواد فردای عید برمیگردم ایران.قبله رفتن به عربستان یهو آبجی ویکتوریا به ذهنم خورد.چون خیلی سال بودش که خطش خاموش بود. برام خیلی سوال بود که چرا خطش خاموشه.میخواستم بهش زنگ بزنم برای گرفتن حلالیت ، نیـّت کردم که تویه عربستان با خط عربستان بهش زنگ بزنم. چون یادمه که چند ماه پیش که تویه نت بودم ، آبجی لیدا (دخترعموی آبجی ویکتوریا) آنلاین شد . هرچقدر خواهش و تمنا کردم که خبره منو به ویکتوریا بده قبول نکرد.خیلی سنگین تر شده بود و اونقدر که التماسش کردم گفت که نمیشه.گفت آبجی سلیمه عروسی کرده . ولی نه با حمزه.(حمزه یکی از فامیلاشون بود که دوستش داشت).خیلی خوشحال شدم . از طرفی خیلی دوست داشتم از دهنه خودش بشنوم که خوشبخت شده.از ویکتوریا پرسیدم ، یادم نیست چی گفت.تویه ایران که بودم  ( وقتی فرودگاه مهرآباد بودم) با خط -912 به ویکتوریا زنگ زدم . وای خدا من ، خطش روشن بود.گوشی رو برداشت ، خواستم بگم که آبجی ویکتوریا ؟ منم مصطفی داداشیت که میگفتی ، ولی حول شدم و گفتم آقای حسینی و گفت اشتباهه و قطع کرد.امروز با خط عربستانم بهش زنگ زدم ، گوشی رو برداشت ، ساعت یازده صبح بودش ، صدا بچه تویه خونه میومد ، احتمال 99% خودش باشه.دلم حری ریخت ، گفتم منم مصطفی  از قم ، با آبجی ویکی کار داشتم ، گفت اشتباه گرفتی . دلم خیلی گفت.حس کردم یه لحظه یه جوری شد وقتی اینو شنید.دلم براش یه ذره شده.چون اولین نفری بود که تویه وبلاگ و لینک و... با هم دیگه تبادل لینگ کردیم.همین الان به وبلاگش سر زدم ، وبلاگشو حذف کرده.دلم براش یه ذره شده ، آبجی ویکی ، یادته با سلیمه  برام کادو فرستادین ؟ برای روز تولدم.یادته؟ هنوز اون تابلویی که سلیمه برام کشیده بود رو دارما.بخدا تا آخر عمر هم نگهش میدارم. یه روز من پا میشم میام نیریز.حالا ببین چه موقع گفتم ، چون خیلی تویه دلم مونده اون شهری که دختری که بخدا مثه آبجیم برام بود رو ببینم.اون شهری که سه نفر از بهترین و مهربونترین آدمهای رویه زمین توش زندگی میکردن رو ببینم.خداروشکر آبجی سلیمه رو تویه قم (مسجد جمکران)که با خانواده بودن.یادش بخیر، آبجی ویکی یادته  سره قضیه ی اون پسره، اگه اشتباه نکنم که اسمش بابک بودش ، همون اصفهانی.یادته؟ از اون به بعد کمی رابطه ها بد شدش.بعده اونکه ازش اون سوتی رو گرفتم و تو هیچی نگفتی و باز باهاش موندی.نمیدونم دیگه حالا باهاش موندی و ازدواج کردی یا نه.یادته که شما میخواستین منو به شهرتون دعوت کنین ؟ هزینه یادتونه ، عکس از ماه محرم تویه نیریز یادته؟ یادته عکسه کوچولو ی خودت تویه وبلاگت؟یادته کلی پست داشتی و  پاکشون کردی؟یادته؟ایکاش به وبلاگم یه سری میزدی و حرفهامو میخوندی.ایکاش حاله امروزه منو میدیدی.اینقده یاده ساله 84 و ... کردم .خدا میدونه.یادته برای تولدت ترانه ی برای روز میلاد سیاوش قمیشی رو برات بصورت فلش ساختم؟ که شمع رو روشن میکردی و تولدت رو تبریک میگفت.یادته عزیز؟خدا میدونه که امروز چقدر بغضم گرفته بود.از شانسم امشب بچه ها دعای توسل برگزار کردن.نشستیم.یکی از دوستامون صدای خیلی خوبی داره و روضه ی خیلی خوبی گفت.خدایش دلمو خالی کردم. تا تونستم گریه کردم.هم برای اون مرثیه ای که میخوند، هم دلتنگی به تو و لیدا و سلیمه. ایکاش میفهمیدین و یادی از من میکردین و خبری ازم میگرفتین.چون بخدا قسم مثه خواهر خودم بودی.برام بیشتر از خواهر ارزش داشتی که کمتر نبودی.یادته ترانه ی میمیرم برات رو تویه اون شب ها؟ که من گریه میکردم  و توهم حالت اصلا خوب نبود و تو هم همینطور مثه من بودی.یادته؟ اون موقع ها پاکی بود ، صداقت بینه ماها بود.اونموقع مهر و محبت ها خیلی فراوون بود.همه با هم دیگه مهربون بودن(بجز عده ای انگشت شمار) .کجایی ببینی که حاله داداشیت چطوره.حالا اگه باز بشه فردا یا چند روز دیگه حتماً بهت بازم میزنگم.چون بهت پیامک دادم که فقط بگو خودتی یا نه.باز جواب ندادی.مطمعنم که خودتی.

آبجی ویکی بقران دوستت دارم

بخدا تا آخر عمر هم که شده دوستت دارم .هر چقدر هم بدی بهم بکنی ( هرچند هیچ بدی بهم نکردی ) بازم دوستت دارم . دوست داشتم میدیدمت و بغلت میکردم و زار زار گریه میکردم.بیاده اون روزهایی که با شما سه نفر آبجی که از خودم بزرگتر بودین.

انشاله ، انشاله ، انشاله که ازم یه خبری بگیرین و بتونم باهاتون صحبت کنم و از احوالتون با خبر بشم. فقط همین.تا دلم بلکه آروم بگیره.


مواظب خودتون و احساستون هم باشین

یا حق

 


برچسب‌ها: آبجی ویکتوریا, ویکی, سلیمه, لیدا, شیراز
نوشته شده توسط مصطفا در 20:4 |  لینک ثابت   • 

جمعه شانزدهم فروردین 1392

دارم میرم مکــّه

سلام.

اگه خدا قبول کنه و مشکلی پیش نیاد ، ۲۵/۰۱/۱۳۹۲ دارم میرم مکّه

دعا کنید که مشکلی پیش نیاد و همه چیز بر وفق مراد پیش بره.

همتونو تویه مکّه و خونه ی خدا یاد میکنم.به شرطی که شما دعاکنید که هیچ مشکلی پیش نیاد.


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق


برچسب‌ها: مکه, عاشقانه, دوستت دارم, حج, زندگی
نوشته شده توسط مصطفا در 15:9 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه سی و یکم مرداد 1391

نیمکت های دنیا...

تو آنجا....

من اینجا...

نیمکت های دنیا را چه بد چیده اند ....

 

خدایــــا


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق


برچسب‌ها: نیمکت, عشق, جدایی, دنیا, زندگی
نوشته شده توسط مصطفا در 16:8 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر