میخوام یه ماجرایی رو براتون بگم .از تبریز بودنم.از این دوره که تبریز رفتم .تو رو خدا یه پست خودم گذاشته بودم که مات مونده بودم تویه اون نوشتنم. اون همه تویه تبریز با بهار جونم خوش بودم.خوش گذروندم. ولی یه پسته بی خودی گذاشتم.از تبریز میخواستم بگم. از اینکه با بهار جونم بودم.اولین روز که رفتم ببینمش. خیلی قشنگ بودش.با مامان و بهار نشستیم تویه ماشین .به خدا وقتی نشست کنارم بدجوری بغضم گرفتش.اخه خیلی اذیتها کرده بودمش.یادش بخیر اون مقبرة الشعرا . یادش بخیر اون روزهای قشنگ .یادش بخیر اون تولده بهار جونم که سال قبل گرفتیم. یادش بخیر همه چیز .چه روزهایی رو گذروندیم.این هشت روزی هم که تبریز با بهار جونم بودم کم از اون روزها نداشتش.خیلی خیلی هم بهتر بودش. وای خدا کناره هم نشستیم.خندیدیم .هی مسخره بازی .ای خدا .از خنده داشتیم میمیردیم .وای خدا .رفتیم با هم دیگه وسایل گرفتیم با هم دیگه .اخی شبها همیشه ساعت هفت با آبجی بزرگش می دویدن و می اومدن کناره اون پارکه.صبح ها هم که ماشالله همیشه ساعتهای سه چهار یا دو با هم دیگه بودیم.وای چقدر قشنگ بودش.وقتی با هم دیگه میرفتیم. آخی .یاده پله عابر پیاده بخیر که در جهت خلاف حرکت پله ها به طرف بالا دویدم.کم هم نیاوردم. یاده اون همبرگر بیست و ادا در آوردن که آبجی بزرگ یه جوری شدن بخیر. یاده اندازه گیری بخیر.یاده با هم دیگه گشتن بخیر.اخی تازه اینجا رو نگاه کن.با هم دیگه منو بهار با آبجی کوچیک رفتیم بیرون .اونم روزه پنج شنبه .اونم دم دمهای غروب. ( یه نکته ی خیلی مهم این وسط بگم که از بهار جونم ممنونم به خاطر اون گردنبندی که برام گرفت. ممنونم به خاطر اینکه بتونه اون پلیور رو برام بافتن . از آبجی بزرگش هم ممنونم که در این مورد کمکش کرد. از همه چیز ممنونم. از کتابهایی که بهم داد ممنونم.مرسی ناز گله من ) دیدی مامور اومدش داخل پاساژ . من که رنگم پرید ، ولی فیلم رو خوب بازی کردیم که متاهل هستیم .مگه نیستم؟ زودی زدیم رفتیم اون یکی بازار.آخی .ببینم خانوم متخصص.متخصص ماهواره .بیا سیستم ما رو هم درست کن .اینجوریاست.یاده اینکه با مامان جون داشتیم از کناره پارکه کودک با هم دیگه میرفتیم.کجا نگاه میکنی؟ برگرد جلو .وای چقدر قشنگه.یاده بغض گرفتن ها تویه تاکسی . یاده سرمای اونجا بخیر.من دیگه داشتم پوست کلفت میشدم اونجا. داشتم عادت میکردم.تازه به خاطر این کاپشن هم خیلی ممنونم.وای چقدر قشنگ بودش.خانومی یادته رفتیم با هم دیگه تویه پارکه کودک ، ساعت هفت رو یادت میادش؟ اون که اولین بار بابا بزرگت رو دیدیم؟ عجب روزی بودش. از خنده میمیرم وقتی یادم می افته.یادته اون کلیپها که بهت دادم رو؟ یادته یه بار دیر رسیدم سره قرار ؟ با مامان کلی سره قرار مونده بودین . به خد شرمندتون.وای آبجی فرشته رو بگو وقتی رفته بودیم بازار بگردیم .چقدر جلو تر میرفتش.ما یواش بریم ، اون تند میرفتش.ای خدا . عروسکه شاسخیم رو دیدی؟ دیدی اون جایی رو که با هم دیگه رد شدیم که باجه تلفن من بودش.دیدی؟ اخی یه بار با فرشته رفتیم رو بگو تو رو خدا .اون مغازه دار میگه مادر جان . وای یادم می افته ، خندم میگیره.عجب روزهایی بودش. قرار بودش که سه شب اونجا باشم که رفتش به هفت شب . چون اصلا دلم نمی اومدش که پاشم بیام این قبرستون .اونجا چقدر بهم زندگی قشنگ میگذشتش. وای .به خدا موندم که چطوری برم تویه اون پادگانه کوفتی تنها باشم . چطوری بتونم تحمل کنم .اونجوری که تویه اون روزها که پیشه تو بودم بتونم بدونه حرف زدن باتو سر کنم.شبها رو چطوری بخوابم .همین تاسوعا عاشورا که رفتین و نتونستین چقدر دلتنگ شدم و تو هم بدتر از من .ببین تو رو خدا که چطوری باید خدمت رو تحمل کنیم .بریم اونجا.تویه غربت.تویه تنهایی و نتونی با خانومیت .با ناز گلت حرف بزنی .اینم شانسه کوفتیه منه.ای کاش میتونستم انتقالی بگیرم واسه ی تبریز.چه روزهایی رو گذروندیم .واییییییییییییییییییییییییییییی یه چیزه خوب.این که به این خوبی بودش چرا این یادم رفته بودش.من دستپخت خانومم رو خوردم. وای چقدر قشنگ پخته بودش. با کلی مکافات درست کرده بودی .ولی خیلی قشنگ شده بودش به قرآن . اخی .من بازم میخوام.به خدا اون دو پرس غذا رو همون شب تموم کردم.میدونید چی پخته بودش واسم؟ قرمه سبزی .بح بح .آدم کیف کردش.خیلی قنشگ بودش . من دهنم به قرآن که دارم این پست رو مینویسم یادش کردم و آب افتاده .من غذا میخوام .چرا نباید من تبریز باشم که بتونم بیام دست پخته خانومم رو بخورم ؟خانومی میدونی الان چی دارم گوش میکنم؟ به نظرت چی رو؟ نگین سبز رو خیلی با هم دیگه گوش کرده بودیم .ولی الان تویه کفه این گورمز اولسون موندم .تویه کفه این سیاوش .یاده قدیم بازم کردم که با هم دیگه تویه دوره ی اول.اونم دم غروبش با فرشته و دختر همسایه میرفتیم کردم.یاده اونجا که با هم دیگه تویه کافی نت نشتیم .وبلاگ رو به روز کرده بودم و با هم دیگه کامنت داشتیم میذاشتیم .یادش بخیر.این ترانه رو الان گوش میکنم
با تو حکایتی دگر این دله ما به سر کند
شب سیاه قصه را هوایه تو سحر کند
واقعا چطوری میتونم برم کرمانشاه.چطوری اونجا تنهایی رو تحمل کنم ؟ آخ خدا.یادش بخیر.وقتی با هم دیگه راه می رفتیم.یاده خانومی .فروشگاه رفاه رو؟ وسایل رو یاده .وای .از پله ها بالا رفتن رو یادته؟ این تیکه هم خیلی قشنگ بودش.مانتو ها رو دیدی؟ وسایل خونه رو دیدی؟ آخ چقدر خندم میگیره .یادته دومین روز بودش دیگه .نشسته بودیم تویه اون حیاطه اونجا . یادته عکس گرفت آبجی کوچیک.یادته؟ چقدر قشنگ بودش.این فروشگاه رفاه رفتن هم خیلی قشنگ بودش.وای تویه بازار تویه پاساژ شمس یا اینکه تویه اون بازار که نمیدونم چی بودش طلا فروشی ها و خنده بازار و سلیقه ها یادته؟ دنباله عطر گشتن که من میخواستم واسه ی خودم بگیرم یادته؟ چون تو میگرفتی جدایی میاره یا من واسه ی تو بگیرم جدایی میاره .خانومی میدیدی که همه به شالگردن من نگاه میکردن؟ همه تو کفش موندن.بله دیگه .تو بهم داده بودی شالگردن رو .خیلی قشنگه خانومی این شالگردن. دیدی چقدر با هم دیگه می خندیدیم .
به خدا خانومی هر چی گفتم کم گفتم.حالا خوبه حافظم خیلی چیزها رو از یاد برده.یعنی ماشالله سره این تصادف دومی.ولی تو رو خدا ببین دیگه چطوری بهم خوش گذشتش.یاده اون آخرین روز بخیر.یاده دو روز قبله آخرین روز هم بخیر. چون واقعا قشنگ بودش.اخرین روز که چطوری بغضمون گرفتش.چقدر دلمون شکست که من داشتم میرفتم.اونم که ماشالله دیر رسیدم به اتوبوس باز یه ساعت دیرتر رفتم.باز خدا رو هزار بار شکر .یادش بخیر .چطوری داشتیم خوش میگذروندیم.من موندم که چرا اومدم اینجا.ای کاش خونمون اونجا بودش.با هم دیگه میتونستیم باشیم.میتونستیم با هم دیگه هر روز بریم بیرون هر روز هم نریم .دو روز یا سه روز یه بار فقط همدیگه رو میدیدیم.مثلا از پنجره می اومدی بیرون که بتونم ببنیمت.اخ خدا چرا نباید اینجوری باشه ؟
به خدا خانومی اینو میخوام بگم که خیلی اذیتها کردمت. خیلی نامهربونی ها کردم. دلت رو شکوندم .اذیتت کردم.به خدا برای تمام اونها معذرت میخوام ازت .
اینو میخوام بگم که خانومی خیلی دوستت دارم . تو ماهه منی .عشقمی .جونمی .از همه چیز سر در میاری. تویه رفتار.تویه خنده .تویه نگاه کردن .تویه همه چیز .حتی تویه کامپیوتر هم از من بالاتری. هر چی بگم کم گفتم .دیگه چی بگم خانومی ؟