تبليغاتX
میمیرم برات

 

 

 

 

   
 

بهار رسید بدون آنکه هجرت پرندگان را دیده باشم و خش خش برگها را در گوش کسی نجوا کنم.

بهار رسید و زیباترین شکوفه های عشق بر دلهای عاشقان جوانه زد.

پائیز کوچ کرد و تو بهانۀ آن بودی! تو آمدی! چرا نیامده رفتی؟

و دغدغه های دائمی و دلبستگیهای عصر عشق را با خود بردی!

بمان !! تو که آمدی ، میدانی؟ تنهایی من دست آویزی شد برای دلم!!

و من همیشه برای دلتنگی ام کاغذ را بهانه کردم !

بهار آمد و تو هم آمدی. می دانی که تو خاطره انگیزترین قصۀ این فصلی؟

بمان !! چرا باز باران را بهانه کردی تا به شهر ابرهای کاغذی برگردی! بیا و مرهمی باش بر روح خستۀ

من ، بر من ببار! کویر دل من خود تشنۀ این باران است!

ببین خسته ام ، خسته از تکرار، از بودن ، از رفتن ، حتی از رفتن !!

خسته از عشق ، خسته از هر چه رنگ تعلق دارد!

در خلوت تنهایی های رنگ و رو رفته ام پس کجایی؟ تو کجای این رنگین کمان غم رنگ منی؟

باران ، سکوت ، شب ، تنهایی ، شعر، پاییز ، ....!! بهار کو؟

پس بهار را کجا پنهان کردی ؟ آمدی ، با خود بردی؟ یا نیامدی و هنوز نیاوردی ؟

میخواهم بهار را به تو بسپارم ! تا جوانۀ دلت را به عشق آن پیوند بزنی.

بشنو! شنیدی؟ آواز ناودان ها ، رقص شبنم روی برگها ؟

آه ... باران آمد ، گفتم نرو باران را بهانه نکن !!

گفتم بمان در شهر دلتنگی های من ، من خود به باران اشکت نیاز دارم !!

بغضم را می شکنم چون باران با من هم صداست.

کاش این روزها می رفتند ، اینها مسافران غریبند ، من نمی شناسم آنها را !

کاش زمان می ایستاد ، نه نه !!  کاش زمان به سرعت می گذشت ، من این روزها را نمی خواهم.

 می روم باز در باغ شعرهایم ، همان جا که دلتنگی هایم را از بهر کردم ،

 می روم در قالب خیال خود تا رسیدن بهار می مانم!

تو هم زود بیا !! باران آمد !! پس دیگر باران را بهانه نکن ....!!

بهار جونم خیلی خیلی دوستت دارم خانومی.تو دنیایه منی


خیلی خیلی دوستت دارم .خانومی اومدی و منو عاشقه خودت کردی. دیگه دنیا واسه ی من مهم نیستش.تنها کسی که واسه ی من ارزش داره و مهمه تو هستی .خیلی خیلی دوستت دارم خانومی .

مواظب خودتون و احساستون باشین

یاحق

 

© نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:32  توسط مصطفا |  

 

 

 

 

 

 

  

 

.

.

.

 

 

Powerd By MiMiram Barat