سلام میکنم به تموم عاشقهای دنیا.
به تمام بیچاره های دنیا.
به اونها که کسی رو دوست داشتن و دارن و خدایی نکرده به طرفشون نرسیدن.
به تمام کسانی که یه نفر رو دوست دارن و تمام زندگیشون همون یه نفره.به خاطره اون یه نفر از همه چیزشون زدن که فقط طرف رو راضی بسازن ، از خیلی گشت گذار ها زدن فقط کناره کسی که دوستش دارن بمونن و خیلی چیزهایه دیگه ( که از شانسشون یهو بهشون بگن که خوبی نکرده و غیره بدی هیچی نداشته
) از این میخوام بهتون بگم که خدا کنه هیچ کدومتون مشکل نداشته باشین.
واسه ی تمام آدمهای دنیا خیلی دعا ها کردم.دعا کردم خیلی ها به هم دیگه برسن که خدا رو شکر هم خیلی ها به هم دیگه رسیدن.اون از ناصر اون از احمد اون از خیلی هایه دیگه.ولی اینو دونستم که خدایی ندارم .خدایی داشتم هوایه منو هم داشتش. دلم بدجوری از دنیا سیره. از آدمها .از همه کس. یه جوری شدم که نا ندارم.اصلا نفسی واسم نموده.سه روز تبریز بودم.تویه اون سه روز به اون مولا علی.به اون خدا قسم که فقط یه وعده غذا بیشتر نخوردم.
همش شده بودش آب و یا حداکثر ساندیس .حالا خوبه از کرمانشاه هم که راه افتادم باز غذا نخورده بودم ، از بس شوق داشتم که آخر سر هم اونجوری میشه که باز همه چیز خراب میشه.از بس حالم بد میشه که از هوش میری و یه شب هم تویه درمانگاه بخوابی و سرم و... بهت وصل کنن به خاطره کسی که دوستش داری که آخر سر هم نتونی کسی رو که دوستش داری رو ببینی و نیادش تو رو ببینه و اینکه از بعضی از افراد همش حرف بشنوی و فقط بهت بگن به تو چه به تو چه و....
یا همش....
خدایش تا این موقع تویه زندگی این همه گریه نکرده بودم.تویه خیلی وقتها گریه داشته آدم ولی نه این اندازه .نه این همه.از بس تویه پادگانش اشگ ریختم که هیچ موقع یادم نمیره.تویه غربت باشی ، بعدش هم فقط اشگ بریزی.روزه تولده آدم باشه.اونم ۹ تیر ماه که از اون روز به بعد زندگی واسه ی من شدش جهنم.وای از اون روز به اینور اصلا خوشی ندیدم.فقط تویه چشمام به خداوندی خدا اشگ بوده.تویه پادگانش حساب کنید که دو ساعت تمام سره پست فقط گریه کنی.اشگ بریزی.یا اینکه ساعت ده تا دوازده شب نگهبان باشی و فقط اشگ بریزی و از دوازده شب هم تا چهار صبح هم همینجور ( یعنی نخوابی و فقط اشگ بریزی ) بعدش هم باز از ساعت چهار صبح تا شش صبح باز دیگه جون نداشته باشی و همینجوری بغض گلوت رو پاره کنه.قشنگه نه؟
درسته خیلی بدی ها در حقه خیلی ها کردم .خوبی در حقه کسی نداشتم.همش اذیت بوده.ولی خدایش خیلی جاها برای خیلی آدمها خوبی کردم و براشون دعا کردم.دعا کردم و به هم دیگه رسیدن.احمد و ناصر به طرفهاشون رسیدن.یا اینکه خیلی وقتها از خیلی چیزهام زدم تا طرفم راضی باشه.درسته بهار جونم رو خیلی اذیت کردم. ولی این رسمش نیست که برگردن بگن تو خودت منو از دستم دادی.تو قدرم رو ندونستی.برگردن اینها رو بهتون بگن.این درسته به نظرتون ؟ درسته اذیت کردم.خیلی خریت ها کردم. آدم نبودم. مثله دیونه ها برخورد کردم. ولی این رسمشه اینجوری بگن؟ این رسمشه که با من هم یه جور دیگه برخورد کنن؟ به خدا گفتن نداره .فقط بگم که تولده بهار جونم رو تویه تقویمی که تویه پادگان تویه جیبم نوشتم تولده عشقم. ولی تولده خودم رو ساده نوشته بودم تولده خودم.۹ تیر شدش.ولی از اون به بعد تویه تقویم نوشتم روزه مرگم.واقعاْ هم از اون روز به اینور خوشی ندیدم.الان شده یک ماه و خورده ای .هر شب زار زار بزنی.گریه کنی .همش غم و غصه و بدبختی و ماتم.هیچ وقت اون قدیم ها یادم نمیره.اون خانوم بودن و اخلاقه یه نفر یادم نمیره.اون همه مهربونی یه نفر یادم نمیره . برخوردهای یه نفر یادم نمیره.هیچ وقت یادم نمیره.اون یه نفر بودش تویه رویاها و افسانه ها .اون یه نفر بودش که با همه آدمها فرق داشتش.یه هوری بودش.اون یکی بودش که هیچ وقت نمیشه پیداش کرد.روزه آخر که داشتم میرفتم پادگان ( پنج خرداد رو میگم) هیچ وقت یادم نمیره که باهام چطور حرف زدش و چه قولهایی دادش.هیچ وقت یادم نمیره اون خانوم بودنش.رفتارش.هیچ وقت مثله اون پیدا نمیکنم.همین الان که دارم از اون مینویسم چشمام همینجوری داره خیس میشه.بعده دو ماه اومدم آهنگه وبلاگم رو گوش میکنم.همینجوری باز چشمام خیس میشه.چقدر خاطره دارم با این آهنگ ها.وای خدا هیچ وقت این آهنگ ها یادم نمیره.این صداها.با تمام اینها تویه چه جاهایی خاطره داشتم.
تویه چه شبهایی
.تویه چه روزهایی
. دیشب با بهار حرف زدم. امروز که از خواب بیدار شدم ، حس کردم یکی با دو تا پاش اومده رو سینه ام و فشار داره میده.جفت دست هامو گرفتم رو سینه ها و گرفتم.دیدم فرقی نمیکنه.مثله اونهایی که دارن موقع تصادف و جون دادن مچاله میشن شده بودم.هنوزم که هنوزه رو سینه ام درد احساس میکنم.بدجوری درد احساس میکنم. هیچ وقت خوبی نداشتم.همیشه دعوا کردم.همیشه دعوا.همیشه دعوا.
یادم نمیره وقتی که رفته بودم اولین بار سید حمزه. اولین باری که بهار رو دیدم.چه روزی بودش.من اومدم تویه سید حمزه و دیدم که بهار خانوم اونجا داره منو نگاه میکنه. من اومدم بیرون و اون اومدش از کناره من رد بشه که دستش رو بلند که مثلا بزنه .( به شوخی) هیچ وقت یادم نمیره.
اومدم تبریز.فقط تویه همون سید حمزه یه دل سیر دلم رو خالی کردم.فقط زار زار داشتم گریه میکردم.میگفتم خدایا چرا منو با بهار آشنا کردی و این همه وابسته ی اون کردی و الان هم اینجوری؟ به سید حمزه گفتم با مرام .تو وقتی میخواستی به خدا بگی که ما رو به هم نرسونه و ماجرا رو یه وری کنی دیگه چرا ما رو گذاشتی که هم دیگه رو ببینیم؟ و این همه تو هم ما رو دلبسته کردی؟ خدا میدونه چقدر گریه کردم که آب بینی م همینجور از بینی آویزون شده بودش.فقط داشتم به گذشته فکر میکردم.به کارها ، به اذیت ها ، به همه چیز.اح

بهار جونم یادته این سید حمزه رو ؟ بعده کلی وقت رفتم و دیدم که چقدر عوض شده.یادته یه بار من اومدنی به اون سید حمزه تو رو پله ها نشسته بودی .من اومدم بوس کردم و دعا کردم .یادته؟ الان دیگه محل ها عوض شده. مکانه مردها شده زنونه و زنونه شده مردونه. آخ خدا میدونه وقتی اومدنی سید حمزه همینجوری داشت از چشمام اشک جاری میشدش.وقتی وارد حیاطش شدم ، بغض گلوم رو فشرد.داشتم جون میدادم.اح ای روزگار

یادته خانومی این مکان رو؟ نشسته بودیم با هم دیگه و برات داشتیم تولد میگرفتیم.یادته من یه دونه اون موقع آروم صورتت .... یادته؟ یادته موقع روشن کردن شمع ، کبریت روشن نمیشد و باد خاموشش میکرد . یادته با آبجی فرشته با هم دیگه با کلی زور روشن کردیم.یادته کیک رو بریدنی با هم دیگه خوردیم و من از مال خودم میدادم به تو و تو میدادی به من .یادته؟ آخ چه روزگاریه. وقتی اینها رو به یادم میارم باز دلم میگیره. یادته همینجا بودش که منو و تو رو مامور گرفتش.من رفتم دو روز بازداشتگاه و تو خونه بودی.یادته؟ بهت زنگ زدم که تویه مدرسه بودنی بودش و گفتم قضیه ی دادگاه اینجوری شدش.آخ کجایی

این هم همون مکانه پلیسه که ما رو برده بودن.یادته؟ من بودم و تو آبجی فرشته و مریم.یادته گوشی رو دادم آبجی مریم گفتم که عکسهای ما رو پاک کنه.یادته؟ آخ اینجا هم چه روزگاری بودش.عجب ماجراهایی بودش.
دو شب تویه بازداشتگاه بودن و غصه خوردن و ناراحت بودن.دل گرفتگی و فقط به امیده اینکه چیزی نشه و بابات چیزی نفهمه و همه چیز حل بشه و ما برای رسیدن مشکل نداشته باشیم.اح.

این پل رو یادت بیار که موقع رفتن از روش با ترس رفتی.یادت بیار کوچه ی روبروش رو که باریک بودش و تویه اونجا یه خونه بودش که گربه رو تو نگاه کردی.با هم دیگه دست تو دسته هم دیگه رفتیم. با هم دیگه راه رفتیم.یادش بخیر.تا رسیدیم به اون امام زاده.یادته؟ این امام زاده عکسش رو الان میذارم که ببینی.

آره بهار جونم.اینم همون امام زاده هستش.از جلوش رد شدیم و رفتیم.یه روز هم قرار بودش که بیای که نیومدی اینجا و من رفته بودم کلی اینجا نشسته بودم که بیای که آخر سر هم زنگ زدی گفتی که اونجا نریم و بریم فجر.آخ یاده اینها بخیر.
از اینجا هم رد شدیم سمت راست که تویه اونجا اون لوازم خانگی فروشی رو دیدیم.باز یادش بخیر.

اینم همون جا هستش که میگفتی وسایل واسه ی ر.... گرفتین و آشنای ج... هستش.یادته؟ گفتین ج.... رو میشناسه.یادش بخیر.چه روزهایی بودش.عجب روزهایی بودش.
بهار جونم محله قرارهامون یادته؟ یادته تویه کجا قرار داشتیم همیشه؟ اون غروبها .اون وقتها رو یادته؟

آره خانومی جونم .این همون جایی هستش که من و تو توش راه میرفتیم.میرفتیم تا به اون پارکه میرسدیم و اونجا رو رد میکردیم و اونوره خیابون.یادته؟ ای خدا چه دردی رو سینمه .چه حسی دارم.چه فشاری دارم.آخ
ای خاک تو سرت کنم خ د ا اح.
ای خدا چی بهت بگم آخه .چرا روزگاره منو اینجوری کردی.چرا زندگی منو اینجوری کردی.اح .این سری هم بیست و سه روز مرخصی گرفتم.ولی میخوام بکنم تویه ک و ن م ؟ هان؟ به چه دردی میخوره؟ از همون روزه اوله مرخصی هم باز گریه تویه چشمامه .هنوز خشک نشده.همین الانش هم همینجوره.تویه چشمام داره ووول میخوره. تبریز رفتم اونجوری کردی.پادگان کم بهم عذاب دادی الانش هم اینجوری.
اینم آخرش که از ناراحتی و بدبختی تویه تبریز باشی و به عشقه کسی بری و اونها هم ماشالله ..... که دیگه اعصابم خورده دیگه نمیخوام زر بزنم.آخرش بکشه به کوفت و زهر مار و تویه یه روز من که سیگاری نباشم یک بسته و نیم سیگار مصرف کنم.مصطفایی که دست به کثافت بازی ها نمیزد.(درسته تویه همه جا بوده و دیده بوده ، ولی دست به هیچی نزده بوده ) ولی الان بیفته تویه خط سیگار و تویه یه روز اون همه سیگار.اخه کسی که سیگاری نباشه اون همه مصرف میکنه؟

فقط اینو میتونم بگم ای خدا ازت بدم میادش.چون همیشه برعکس با من کار کردی.هر کاری کردم واسه ی دیگرون که مثلا کارشون رو راه بندازم زودی کمکم کردی که حمالی دیگرون رو کنم و زودی کارشون رو راه بندزام.ولی هیچ وقت کاره خودم رو راه ننداختی.بدم میادش ازت.دیگه تویه تقویمی که تویه جیبم بودش همیشه .روزه تولده بهار رو نوشتم روزه تولدم عشقم.روزه زندگی. ولی وقتی روزه تولده خودم بودش نوشته بودم تولدم خودم.ولی اینقده روزگار بد شدش که اونو مرگ خودم کردم.واقعاً هم روزه مرگه خودم بودش.از اون به بعد من مُردم .دیگه زنده نیستم .جون ندارم.این دو تا عکس رو هم میدم به شما.اون طرح هایی هستش که تویه پست قبلی قرار بودش بهتون بدم.میخواستم لینکه وبلاگ رو بذارم که بفهمید مال من هستش و هیچ جایی نیستش از این طرح.حتی اگه سرچ هم بزنید باورتون بشه که مال منه.ولی گفتم به درک باورتون میشه بشه.نمیشه هم به درک.به ت خ م م .والا دیگه .دیگه اعصابم به خدا به هیچی نمیکشه .از این دنیا بدم میادش.از همه بدم میادش.دیگه از بس بی خوابی کشیدم دارم میمیرم.دیگه جون ندارم حتی واسه ی حرف زدن.این پست رو هم تویه دو روز گذاشتم.اونم با کلی وقت گذاشتن.به اون خدایی که شما میپرستین دیگه جون ندارم.واسه ی زنده بودنم به خدا جون ندارم.میخوام یه کار کنم راحت بشم.نفس ندارم.نا ندارم.هیچی ندارم کی رو ندارم.زندگیی ندارم. موس رو ببرید رویه عکس و سیو کنید.آیکون ذخیره سمت چپ بالا میادش.ذخیره کنید.من اینو خودم عکسه دسکتاپ سیستم خودم کردم.اخه این عکس رو خیلی خیلی دوستش دارم.بارون رو دوست دارم هنوز .چون تو رو یادم میاره. اینو برای بکگراند سیستمه.خیلی نازه.پشیمون نمیشی.


ولی خدایش بهار خانوم بابات یه چیز میدونسته که پشته ماشین نوشته بوده یالان دنیا.خدایش یالان دنیا.ما که شانسی از این دنیا نداشتیم.ایشالله مثله اون عموت میشم.در پی ه اون هستم.ایشالله میشم.روزگاره دیگه.چی بگم دیگه.
اره بهار جونم .ما بی معرفت نیستیم.ما همیشه به یادتون بودیم.حالا شما میگید که ما اذیتتون کردیم.همیشه گفتین که اذیتت کردم.همیشه اینو زدی تویه سرم.درسته اذیت کردم.ولی نه تا این حد.گفتی هیچ خوبی نداشتم.اینم مرسی
هیچ خوبی نداشتم.واقعاً وقتی اینو ازت شنیدم چشمام همینجوری
شدش.گفتم خدایا من هیچ خوبی نداشتم.مرسی ازت. هنوز میسج ها رو که این دوره تبریز بودم رو دارم . نوشته بودی Man dostat nadaram chito dost dashta basham azat badam miyad kheili aziyat kardi mano به خدا اینها رو دیدنی چشمام همینجوری اشگ ازش فواره میزنه.میگم خدایا ببین من چی کار باهاش کردم.چی کردم که اینجوری میگه.درسته محدود کرده بودمش.ولی نه این همه که اینجوری بزنه تو سرم. از این دنیا به خدا بدجوری سیر شدم. آره کاره من فقط اذیت بوده و هیچ خوبی نداشتم.دریغ از یک خوبی.ای خدا یعنی من هیچ خوبی در حقه تو نکردم؟ :(( یعنی من هیچ خوبی نکرده بودم.وای .ای خدا یعنی من اح ای اح هی میخوام هیچی ول کن .دارم دیونه میشم.به خدا دارم دیونه میشم.بریدم.بریدم.بریدم.بردم.از همه چیز بریدم.تنها کسی که داشتم اون منو تنهام گذاشته.یکی داشتم که اخلاقش و رفتارش و همه کارهاش فرق میکردش.ولی ببین الان چطور شده.با من چطور رفتار میکنه. ای خدا ( به تو چه به تو چه به تو چه به تو چه ربطی داره ) ای خدا این روزگار بودش.این معرفت و مرام تو بودش.این زندگی بودش؟ این چی هستش که به وجود آوردی.اینجوری؟ بعضی ها این همه راحت باشن و من اینجوری.ول کن دیگه .دیگه چشمام خیسه. باور کنید روزی بیست بار بیشتر میرم صورتم رو میشورم.دیگه صورتم شوره بسته از بس گریه کردم.بغض کردم.چشمام درد میکنه .اح .دیگه نا ندارم.به درک که گوش کردین یا نکردین.اصلا چرا به شما میگم .
امشب بودش که رفتم بالا پشتبون . به آسمون نگاه کردم.یاده نیمه شعبان سال قبل افتادم.چشمام خیس شدش.گفتم ای خدا.سال پیش بودش که من با بهار جونم شب ها همیشه حرف میزدیم.من بهش ماه رو نشون میدادم.ستاره ها رو انتخاب میکردیم.یاده بدجوری یاده اون موقع ها کردم.بازچشمام پر شدش.خیلی بده.گفتم خدا چی کار کردی باهام؟
از فردا دیگه میرم اونجا بخوابم.برم اونجا به اون آسمون نگاه کنم و ستاره ها رو که به بهار جونم نشون میدادم نگاه کنم.شبها خوابم نمیبره.لااقل برم به اون ستاره ها و خاطراتی که با عشقم داشتم نگاه کنم و با خودم حرف بزنم و یادش رو زنده نگه دارم.آخه اون بهار دیگه نیستش.نمیدونم کجاست اون بهار

.امروز صبح بودش که اون دختر کوچلو که تویه محلمون بودش و شبیه بهار بود رو دیدم.باز چشمام خیس شدش.اومدش نزدیک.صداش کردم. گفتم چطوری گفتش خوبم مرسی. باز بغض گلوم رو گرفتش و بهش گفتم آفرین . تا اینکه رفتش.
بهار جونم فقط من بگم که هیچ موقع تو رو از یاد نمیبرم.هیچ وقت تو رو از یاد نمیبرم.تا آخرین لحظه ی مرگم همیشه در یادم هستی. حالا ببین من فراموش میکنم یا تو.قسم خورده بودی که بعده.... بهم زنگ میزنی.ببینیم که میزنی یا نمیزنی.حالا ببین میزنی یا نه.سره حرفت میمونی یا نه.اصلا فراموشم میکنی یا نه.همه چیز رو که عوض کردی.وبلاگ رو پاک کردی و... همه چیز رو که فراموش کنی.نمیدونم چی بگم.اح .ول کن .فقط بدون که همیشه در قلب من هستی و خواهی ماند برای آخر عمرم و هر وقت یادم بیفتی اشگ تویه چشمام حلقه میزنه.
وقتی پست های وبلاگه تو که پاکشون کرده بودی رو نگاه میکنم چشمام همینجوری خیس میشه.میگم این بهار کجاست که همیشه اینجوری میگفتش و باهام اینجوری حرف میزدش و دلش واسم لک میزدش.از دوریم کلی غصه میخوردش.این بهار کجاست؟ این بهار که همیشه میگفت مصطفـــا.صدام میزدش.همیشه دوستم داشتش کجاست؟ برید یه سر وبلاگش رو نگاه کنید.اینم وبــــــلاگش( پست ها رو پاک کرده بودش که من بازگردانی کردم از کچه گوگل)
مواظب خودتون و احساستون باشین ( نبودین هم به درک ، ولی خر نشین )
یا حق