تبليغاتX
میمیرم برات

 

 

 

 

   
 

روزگاریه که بدجوری دلم پره.از نامردمی های بعضی ها .از بی معرفتی هایه بعضی ها.اومدم مرخصی.پسته قبلیم رو اگه یه نگاه بندازین می بنین که چقدر بدبختی کشیدم.هنوز که هنوزه هیچ فرقی نکرده . الان دارم آهنگه گورمز اولسون رو گوش میکنم.از یه روزگاری که داشتم .از روزهایی که یه بهاری داشتم که آخره معرفت بودش.خدایا من شانس ندارم .چه شانسی دارم.گریه هایه شبانه به گریه هایه روزانه هم اضافه شده .همه وقت هر جا .فقط کافیه که یادش کنم .بدجوری دلم میگره.میدونید امروز چی رو داشتم نگاه میکردم.دفتر خاطراتی که بهار جونم تویه عید و اردیبهشت امسال واسم نوشته بودش.اخه من یه دفتر واسه ی بهار جونم نوشته بودم و اونم واسه ی من نوشته بودش.الان یه تیکه رو مینوسم .وقتی اینو سره پست که نگهبانی اسلحه خونه بودش میخوندم  ، درسته که جلویه همه بودش ، ولی بدجوری بغضم گرفتش.چشمام پر شدش و خواست لبریز بشه که خودم رو نگه داشتم.به خدا قسم اولین باری بودش که تویه عمرم اینجوری بغضم گرفته بودش.انگاری یه نفر یه میخ رو داره فرو میکنه تویه گلوم .باور کنید تا حالا تویه عمرم تویه گلوم اینجوری حس نکرده بودم.چند روز پیش بودش دیدم که مژه های چشمم داره به هم دیگه گیر میکنه.با دو تا انگشتم مژه های چشم رو گرفتم و کشیدم و دیدم هفت تا از مژه های چشمم اومدش تویه دستم.همشون هم نوکشون سفید شده بودش.سفید بودنشون به خاطر گریه ها و خشک شدن اشگ بودش.اخه من صورتم رو موقع بیدار شدن از خواب نمیشورم.حال ندارم.اینقده شبها بیدار موندم که خدا میدونه.اینقده زنگ میزنم و کسی جواب دهنده ی ما نیستش.به بهار جونم قول داده بودم که دیگه درست میشم.اشتهام خوب میشه.راست هم گفته بودم.تا میتونستم میخوردم .بهار هم بهم قول داده بودش.ماه رمضون روزه گرفتم.ولی دیگه نمیخوام بگیرم واسه ی کی بگیرم.هی میگم خدایا کمکم کن که بهارم برگرده .بهارم یه روز میگه باشه.یه روز میگه نه.از خودش حرف در میاره.خدایا رویه قولهاش نیستش.خدایا فقط کارم شده غصه ، غم ، گریه ، ماتم .یکی رو دوست داشتم که دیگه دوستم نداره .اصلا حسابمون دیگه نمیکنه.انگار نه انگار روزگاری با هم دیگه داشتیم.فقط همیشه وقتی کارشون بهمون می افته یادمون میکننن.مگه نه اصلا خبری نیستش.اون موقع چنان تحویلی منو میگیرن .ولی بعداً ها اصلاً.خدایا من موندم که چی کار کنم.اصلا خوشی بهم نیومده. آخه یکی نیستش که بگه آدم عاقل من چطوری اون همه وقت رو تحمل بتونم بکنم.من چطوری تا موقع ترخیصیم بتونم تحمل بکنم. چطوری؟ چطوری یکی با دیگرون باشه و بعده تموم شدنه خدمتم بیادش و با ما باشه.یعنی هی عوض کنی لیست رو؟ ای خدا .چی کار کنم؟ دفتر رو نگاه کردم بدجوری شدم و اومدم وبلاگ رو به روز کنم.از حرفهای بهارم.بهاری که یه زمونی یه خانومه تمام معنا بودش.یه مقداری از حرفهاش رو که برام نوشته بودش رو براتون مینوسم که بگم یکی بودش که این همه دوستم داشت و فقط بیست روز از ما خبری نشدش و اون کلی تغییر کردش.یه چیزی شدش که تویه عمرم فکر نکرده بودم.تیکه های از حرفهای بهارم :

وقتی به گوشی داداش نگاه میکنم بغضم میگیره .دلم یه جوری میشه.دیگه بدونه تو چی معنا داره؟ تو رو به قران به جونه عزیزت منو تنهام نزار الان که ازت دارم به اندازه جدایی تلخه تو ور خدا ازم دور نباش خواهش میکنم برگرد .برگرد دلم واست خیلی تنگه به اندازه بی نهایت ها بگرد و منو دوباره در آغوشت بگیر.دوستت دارم همه ی وجودم

آهای آدم خوب اینم رسمشه .میدونی دیروز تا صبح نخوابیدم چشم ام فقط منتظرته دیروز قلبم خیلی بی تابی میکرد آخهیلی وقته صدای نازتو نشنیدم.میدونی که صدات چقدر آرامش بخشه.چقدر آرامش میده اخ که دلم یه ذره شده واسهصدای نازت کاشکی زنگ بزنی و این طغیان قلبم را ساکت کنی.دیروز بلوزتو پوشیده بودم  و دفتر خاطراتوتو خوندم عکستو نگاه کردم به گذشته فکر کردم.چه روزهایی با هم داشتیم.خلاصه که دیگه حرصم در اومده و اگه برگشتی دیدی گوشی ات خرابه بدون که از بس منتظرت بودم حرصم در اومده و کوبیدم زمین کجایی چی کار میکنی؟ دلم واست تنگ شده مگه نازم نیستی؟ مگه بالای خوشگله من نیستی؟ پس چرا مامانیو تنها گذاشتی ؟ میدونی مامان چقدر دلتنگه ؟ میدونی چقدر اشک میریزه ؟ میدونی شبا چقدر بهت فکر میکنه؟ بزن دیگه زود باش کارت دارم بابا دلتنگم میفهمی؟

اح فردا ۱۳ به دره یعنی سال گذشته همین موقع تازه عشق ایرانسل داشتیم و تا ۱۳ بودیم الان چی ؟ تو اونجا و من اینجا


اینجا دیگه آبجیش واسم نوشته بودش تویه دفتر که: امیدوارم که سال ها با خوبی و خوشحالی با هم زیر یه سقف زندگی کنید.

بله دیگه آبجی خانوم .می بینم هیچ خبری نشده بهار خانوم اینجوری باهام میکنه.اینسال که شدش فقط گریه ماتم.بدبختی .گریه .بغض .چی بگم خدایا.چقدر دلم گرفته.چقدر دلم از دنیا پره. فقط شده گریه. فقط شده گریه.اون حرهایی که بالا نوشتم حرفهای بهار جونم بودش.این دفتر رو روزه تولدش بهم دادش و من هم دفتره خودم رو بهش  دادم.وقتی رفتم دوباره پادگان بهارم خدایا چرا اینجوری شدش؟یهو برعکس شدش ، که فقط دوست داره اشک تویه چشمای من حلقه بزنه و من زار زار گریه کنم ؟ یادته واسم میخوندی : گدیرم گدیرم شادابادا شادابادا.یادته بهار جونم؟یادته نوشته بودی که نکته: بسیاری افراد متعقدند او زمانی شعر را آغاز کرد که معشوقه او به کرمانشاه سفر کرد و یار را تنها گذاشت و نیز به مادر شعر معاصر معروف است.

خانومی جونم اینها رو یادته؟ یادته خانومی اولین شبی که شروع کردی به دفتر نوشتن و دستهای خونی رو که زخمی شده بودن  رو؟ یادته؟ اون بهار کجاست که همیشه به یادم بودش و همیشه دوستم داشتش؟ خدایا اون بهار کجاست؟ اح

ول کن .گریم باز میگیره اینجا.خدایا ای خدایا .برم یه قبری واسه ی خودم بکنم.روزهای ماتم باری که همیشه فقط اشک رو تویه چشمایه من میاره.خدایا مرگ رو میخوام.به خدا خیلی به فکره مرگم.مرگ.خدایا به عزیزی این روزهای ماهه رمضان.به بزرگی این روزها مرگه منو بیار وبهار رو راحت کن.خدیا مرگم رو بیار و من رو از دسته همه راحت کن.خدایا التماست میکنم.هیچ وقت به آرزوهام نگاه نکردی.این یه آرزو رو واسم انجام بده و من رو از دسته همه راحت کن و همه رو هم از دسته من.خدایا دیگه اعصابم نمیکشه.( امروز با سرهنگ و استوار دعوام شدش و ده روز اضافه خدمت خوردم.اونم ده روزه نا قابل.) خدایا دیگه اعصابم کار نمیکنه.تنهایی بد دردیده.غریبی و دوست داشتن یه نفر که بهت محل نده ( که یه زمونی همه چیزش بودی ) بد دردیه.خدایا مرگم رو نزدیک کن.

اگه بشه تا وقتی زنده باشم و تویه پادگان باشم هر وقت بشه میام و وبلاگ رو به روز میکنم و از گریه ها و خاطراتم میگم.از روزهایه قشنگی که داشتم و دیگه ندارم.


مواظب خودتون و احساستون باشین(بازم اگه نبودین به درک)

یا حق

© نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:44  توسط مصطفا |  

 

 

 

 

 

 

  

 

.

.

.

 

 

Powerd By MiMiram Barat