تبليغاتX
میمیرم برات

 

 

 

 

   
 

نکته: خوب اینجا رو هم یه مقدار بنویسم خوبه.رفتیم سیدحمزه .بازم دعا کردیم.باز فقط خواستیم از خدا.فرقی که نمیکنه.هر چی دعا میکنیم.باز بدتر میشه.هی داره بدتر میشه.حداقل تویه اون تیرماه یه رفتار دیگه بودش.الان هی داره بدتر میشه.اومدنی مرخصی اون موقع ها بهار لااقل یه آنلاینی میشدش.وب میدادش و میدیدمش.تویه مرخصی اونو هم نداشتم.این همه بی ارزش شدم.تا زنگ بزنی فقط حرفهای ناز بشنوی(میگم حرفهای ناز دیگه خودتون بدونید یعنی چی) چقدر قشنگه .نه؟ دیگه حتی جر‌اءت زنگ زدنش رو هم ندارم.یعنی همش میشه.....  . یاده قدیم باز.بازم معرفته اون موقع ها.آخ کجاست اون روزها. اح.بیخیال.ما هم خدایی رو داریم.اونم یه روز جواب میده بهم.خدا رو میگم ها.اون خدا اگه کریمه یه روزم با من میشه و با من میادش.فقط کارم شده دعا. هوی شما هم دعا کنید واسم دیگه.راستی اینو هم بگم که به بهارم شما چیزی نگید.اون همه چیزه منه.مشکلی هم باشه خدا خودش حل میکنه.فقط شما دعا کنید که همه چیز درست بشه و اونجوری که من میخوام بشه.راستی این تیکه رو اضافه کردم.اون پایین یه لینک هم اضافه کردم.اگه یهو قبلاْ یه نگاه کردین ، یه با دیگه برید.چیزه قشنگیه.یاده قدیمه.اح.بازم دلم گرفتش.بریم توی تنهایی خودمون بسوزیم.اینجا که بنویسم هیچ فرقی نمیکنه.


چه روزگاره غریبیه. یه جور شده که دیگه توش مهربونی نیستش.همه یه جور باهم دیگه میکنن. کسی معرفت رو نداره. رفاقت هم رفاقتهای قدیم. دلتنگی از من یکی دست برنمیداره.ناراحتی و فکر و غصه و غم و ماتم دست از سره منه بدبخت هنوز برنداشته که هیچ.بدتر هم میشه. تویه پادگانش یه ساعتهایی دلم میگرفتش.شبها و موقع پست. یعنی در کل بخوایم بگیریم روزانه ۴ ساعت گریه ی خالص. دلم بدجور میگیره.خدا جونم این همه برام دعا کردن.( البته اینو مطمئن نیستم) این همه رفتم حرم حضرت معصومه و دعا کردم.اون همه اونجا نزر کردم.خدایا پس بیخوده آره؟ هر چی هم خوب میشم.هر چی هم خیلی چیزها رو نادیده میگیرم. خیلی ناراحتی ها رو بیخیال میشم.هر چی حرفهای یه نفر رو باز بیخیال میشم و باز مهربون حرف میزنم. باز چرا فرقی نمیکنه؟ باز الان به فکرم مریم حیدرزاده افتادم.این رو خیلی وقتها پیش .اون وقتها که تویه کاره نوار و.. بودیم(نه سی دی ) دیگه ببینید چند سال پیش.نوارش رو از یکی از آشناها گرفتم.اون بنده خدا هم وقتی که سرباز نیروی انتظامی بوده از خودکشی یه پسره بیچاره (زدن رگ تویه حمام ) برداشته بوده.یعنی پسره خودکشی کرده بوده و در اون هنگام به این نوار گوش میکرده.ولی خداییش خیلی نازه : من صدای شکسته شدنه قلبم را شنیدم و فکر میکنم که اولین کسی باشم که صدای در هم شکستن قلبم را با گوشهای خودم شنیده باشم  نمیدانم خدایی هست.اگر هست چه خدای خاموشی. از این همه خاموشی قلبم میگیرد.و دوست دارم فریاد بکشم  ,آخر با که بگویم درده این قلب شکسته را؟ آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبیست که با سنگ بیابان فرقی ندارد. قلبه من عاشقه قلبیست که اصلا قلب نیست. دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که فریادم قلبه خدا را به لرزه در آورد.دلم میخواهم فریاد بزنم و دیوانه وار به خدا بگویم .آخر تو خدای خوب من چطور بنده ای آفریده ای که ازعهده اش برنمی آیی؟تو چطور میتوانی این همه نا عدالتی را ببینی  و به صدا در نیایی.وگر نه اینکه میگویند تو بخشنده ای . پس اگر گناهی مرتکب شده ام به درگاهت ، به بزرگواری خودت مرا ببخش و اینهمه مرا عذاب نده. مگر نه اینکه میگویند  تو رحیمی .پس چرا به من رحم نمیکنی؟ .پس رحمتت کجاست؟
خدایا من رنجها را به امیده این...... (گریـــــه ی گوینده )
چشمان من آن همه اشک را بدرقه ی راهت کرد که تنها به تو بفهماند که دوستت دارد   و تنها از تو بخواهد که نسبت به این چشمها این همه بی محبت نباشی. در این دنیای پر از هیاهو صدا میکنم , ستاره ها را می نگرم همش به خیاله اینکه چشمان تو را میان آنها ببینم.آخر منو تو همیشه در زیره سایه ی آسمان با هم گفتگو میکردیم. صبر میکنم. آنقدر صبر میکنم تا راحت را انتخاب کنی . ای کاش .ای کاش آن قلب سنگی ات که درونه سینه ات یخ بسته است زره ای از قلب من خبر داشت و  فکر میکرد چطور با تو یکرنگ و صادق بوده است. تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.

آره روزگار گذروندیم.روزهای قشنگی رو .روزهایی که هیچ وقت از یادم نمیره. این یه مدت که واسم هیچ فرقی نکرده باز بدترم شدم.به خداوندی خدا از تیرماه به اینور تا الانش هر شب تویه چشمام حتماْ باید اشک باشه.به خدا اشک بوده.این بعداْ ها یاد گرفتم که جلوشون گریه نکنم. یعنی اینو میخوام بگم که قبلا دلم میگرفت یا یه حرفی میشدش جلویه بهار نمیتونستم خودم رو نگه دارم. حتی جلویه آدمه دیگه. یهو تو چشمام اشک حلقه میزدش .ولی یه مدت بودش وقتی دلم میگرفت یا یه حرف میشنیدم ، نفس عمیق میکشیدم و نمیذاشتم که اشکم بیادش.یا اگه اشکم بیادش خیلی آروم و طرف مقابل نفهمه. آخ خدا.تو که کاری نمیکنی واسم ؟ خیلی تلاش میکنم. خدایا تو یه فرجی کن.  الان وقتی یاده خیلی از کارها می افتم.همینکه الان اینجا دارم مینوسم.همین که صفحه ی ارسال پست رو می بینم .چشمام تر میشه.چون روزها رو گذروندم.وقتی دفتری که بهار برام نوشته بودش رو می بینم چشمام خیس میشه. اینکه نوشته بودش ماشینی دارم یا شهری سالم . یا شاعر .. خدایا کجا رفتش اون روزها؟   شما جایه من بودین هیچ کدومتون به خدا دوام نمی آوردین. خدا واسه هیچکدومتون این روزها رو نیاره.میخوام مثله شهریار باشم.مثله اون که یه نفر رو دوست داشت و اون دختر هم تنهاش گذاشت و شهریار تا آخر هم ازدواج نکرد و به عشقه اون سوخت.خیلی ها واسش جون میدادن.ولی اون نرفت.منم میخوام مثله اون باشم.عشق یعنی این.

قبله پادگان رفتم یه چند تا بازی رو فارسی کرده بودم واسه ی بهار.میذارم بردارین.خیلی سبکه.اینم لینک هاش. بازی شماره یک و بازی شماره دو و این هم بازی شماره سه .یه فایل دیگه که واسه ی اسکرین سیور اون موقع ها که خیلی خیلی مبتدی بودم میذارم. خیلی نازه.نصب کنید بدک نمیسشه. اینم اینم لینکه اون یادش بخیر این عکس رو هم با بهار دوتایی ، وقتی هیچی بلد نبودم و بهار داشت بهم یاد میادش .تازه کار بودم.خیلی ساده.بهار داشت یادم میدادش.آخ یادش بخیر.

بهار جونم ، هنوزم که هنوزه دوستت دارم

 

راستی تا یادم نرفته بگم که حتماْ اون آهنگ که تویه پست قبلی گذاشتم رو برداین.چون خیلی نازه.آهنگ اینجوری یه چند تا دیگه دارم.ولی دیگه حال و حوصله ی اینکه حجمشون رو کم کنم رو نداشتم.به بزرگی خودتون ببخشید. فقط یه چند تا عکس براتون میذارم.

بزرگترین آرزومی بهار جونم

خیلی خیلی دوستت دارم بهار جونم


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:0  توسط مصطفا |  

 

اح. این پست رو با کلمه ی قشنگی شروع کردم .درسته؟  خوب چون دیگه اعصابم نمیکشه.از زندگی سیرم.دروغ نگم از همه چیز سیرم.بریــدم. دیشب بودش کامل داشتم فکر میکردم.به گذشته.به قدیم قدیم ها.به رفتار و خنده و ....  .به روزگاری که داشتم.بازم رفته بودم تبریز.خیلی خیلی دلم گرفت.ولی تا میتونستم توی جمع نشون نمیدادم.یعنی تا میتونستم خودم رو جلوی جمع نگه میداشتم. تا اینکه یهو تویه یه جایی یه یادگاری نوشته بودم ۹/۱۲/۸۶ و... که وقتی اونو دیدم چشمام خیس شدش. و زار زار ......  . رفتم به وبلاگم سر زدم و وبلاگه بهار.اون موقع پست ه بهار رو دیدم.دیشب بودش که وقتی داشتم اون پست رو میخوندم و اتفاقاتی که افتادش تویه اون موقع چشمام همینجور داشت اشگ میریخت.یه دستمال یزدی دارم که وقتی اونو دستم گرفتم و هی صورتم رو پاک میکردم ، که آخر خیسه خیس شدش.وقتی اومدم قم یه کمی اوضاعم بهتر شده بودش.تا صبح که رسیدم( قم بارون باریده بودش.تبریز هم همینطور) یهو یاده اون وقتها کردم که تبریز رفته بودم و تبریز سرد بودش و وقتی من میخواستم بیام قم ، تمام راهها بسته بودش که با کمی تاخیر رفتم. اون وقت بودش که بهار بهم میگفتش که بذار بهت پتو بدم که تویه راه نمونی .یهو سردت میشه. هی زنگ میزدش که خوبی .حالت چطوره و مشکلی که نیستش.یاده اون وقت ها کردم. یاده همین اردیبهشت ماه کردم که وقتی بهار تولدش بودش و رفتم و سورپریزش کردم که اونم بدتر از من وقتی من اودمدم قم ، اونم زنگ زد خونمون و مامانم گوشی رو برداشت و بعدش گفتش بیا با تو کار دارن و بعدش اونم کلی خندید گفت ها ها ها اینم سورپریز کردن ها و.... یاده ترانی ابی افتادم ( کی اشکهاتو پاک میکنه ، شبها که غصه داری ) همینجور از چشمام اشک اومدش.از همه بدتر میدونید چی بودش؟  دیشب که داشتم فکر میکردم ، یهو یاده اون وقتی افتادم که تصادف کرده بودم و ضربه ی مغزی شده بودم. (تصادف دومی رو میگم) یاده این افتادم که علی دوستم میگفتش که مصطفا وقتی تو از سرت خون میرفتش و داشتی هی دست و پا میزدی ، اون موقع همش میگفتی بهار ببخشید و فرشته خانوم ببخشید( به زبونه ترکی و اسمهای اصلی) که اینجا دیگه اصلا نشدش.دیشب تا ساعت چهار صبح همینجور هی فکر میکردم و از چشمام اشک می اومد و آخر سر هم نفهمیدم که چه وقت افتادم خوابیدم. بدجوری دلم گرفته.خیلی خیلی بدجور.هنوز شاید باورتون نشه.الان که مینویسم از چشمام کوچولو کوچولو اشک میریزه.امروز مامانم آش درست کرده بودش.میدونید یاده چی افتادم؟ یاده اون اولها که پام شکسته بودش و بهار هم رفته بودش خونه ی دایی اینها که از اونجا بهم زنگ زدش. اونم ظهر بودش.خدایا .کجاست اون روزها و معرفته یه نفر.خدایا کجاست؟ 

خدایا راضیم به کْرْمٍ تو . به بزرگی تو. خدایا فقط منو این همه عذابم نده که بدجور تویه همه چیز گیر کردم. مخم دیگه کار نمیکنه.خدایا یه کرمی کن . خدایا میگن تو رحیمی .پس رحمتت رو بهم نشون بده.(بچه ها شما هم واسم دعا کنید. تو رو خدا )


نکته: این تیکه رو بعداً نوشتم.یه آهنگ بودش که این چند روزه خیلی گوش میکنم.گفتم شاید شما هم بخواین گوش کنین.خیلی نازه. اینم لینکشه.زیاد سنگین نیست.یک مگابایت بیشتر نیستش.امیدوارم که خوشتون بیادش.اینم لینک دانلود.امیدوارم که خوشتون بیادش.خدا که تا الانش هیچ توفیری نکرده.تازه کلی هم ما رو برعکس پیچونده و میخواد من بیشتر عذاب بکشم.شاید میخواد یهو سورپرایز کنه .نمیدونم دیگه.(فقط تو رو خدا برام دعا کنید.)

مواظب خودتون و احساستون باشین.

یا حق

© نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:18  توسط مصطفا |  

 

این پست که گذاشتم یاده قدیم کردم.از اینترنت که تویه یه سایت دیگه گذاشته بودم پیداش کردم.آخ کجاست اون روزهای قشنگ.یه پست دیگه هم هستش که بهار اون موقع ها گذاشته بودش.باز میگم یادش بخیر.


میدونید چیه؟ چند تا چیز مهم که همیشه به یاد داشته باشین.خوب؟

اول اینکه همیشه ظرفیت شوخی پذیری یه نفر رو بسنجین. خوب شاید بعضی ها نتونن بعضی چیزها رو تحمل کنن.خوب شاید دست خودشون نیست.خودمم اینطوری هستم.ولی وقتی طرف قشنگ توجیح میکنه دیگه نباید به نظرم ناراحت کننده باشه.نظر شما چیه؟ دیگه چی باید گفت؟

یه بنده خدایی بود که یه چند روز قبل بهم واسه خاطر یه چیز گیر داده بود .بعدش من که دیدم اینطوری گیر میده.چند روز بعدش یه ماجرایی پیش اومد که منم الکی واسه خودم فیلم بازی کردم که یه کم اذیتش کنم و عکس العمل اونو ببینم. ولی ای کاش نمیکردم.چی کار کنیم.خیلی بد شد و بهش خیلی بر خورد.

اصلا یه چیزی .شما همیشه سعی کنید که همه چیز رو با هم قاطی نکنیدبرای مثال .یک نفر یک کادو و چند تا چیز دیگه بهتون داده.وقتی باهاش دعوا کنید ، کادوهاشو از بین می برید ؟ یا اینکه میگین ازشون بدت می اومده؟ میخوای الان همش رو از بین ببری؟ یه کم غیر عاقلانه نیست؟ نمیدونم والا.شاید هم عاقلانه باشه.نمیدونم

یه مسئله ی دیگه این که هیچ موقع چیزی رو که به این سختی به دست آوردین راضی میشین به راحتی از دست بدین؟ اگه راضی بشین ، پس بدونین که از اولش خودتون رو داشتین گول مزدین و داشتین فیلم بازی میکردین. همیشه واسه چیزهایی که به سختی دست میارین همونطوری هم برای نگه داشتنشون همونطوری سخت تلاش کنید.

همیشه که دنیا نباید به وفق مراد شما باشه و هر چیزی که بخواین باید به دست بیارین. همیشه همه چیزرو در نظر بگیرین.خودتون رو جای طرف مقابل بذارین.ببینید که اون در چه موقعیتی هستش.چه کارها کرده.همیشه کوتاه اومده تو کارهاش.فقط و فقط واسه کسی که دوستش داشته.یه کم فکر کنید.ببینید که اگه دوستتون نداشت هیچ موقع هیچ کاری واسطون نمیکرد. ای کاش یکی هم واسه اون یه کاری میکرد.اصلا ببینم چرا کسی واسش هیچ کاری نمیکنه؟ دو نفر بیشتر ، یه کاره درست و حسابی نکردن.مهم نیست.مانگفتیم واسش کاری انجام بده.حداقل قدرشون رو بدونید.

ببین اگه دوستت نداشت هیچ موقع هیچ کاری واسط انجام نمیداد. حالا خداییش دیگه نمیخوای ببینیش؟ دوست نداری دیگه بیاد شهروتون؟ فکر نکنم این رسمش بود که تو هم باهاش اینطوری تا کنی. نظره تو چیه رفیق؟ آخه بهش گفتی بای .یه جا خوندم نوشته بود خدافظ رفیق

تو که قسم میخوردی عاشقونه تومیگفتی واسم میمیری بی بهونه

چی شد یه دفعه رفتی وتنهام گذاشتی تو غربت

چی شد رفتی شدی بی معرفــــــــــــــــت؟

تو باهاش اینطوری نشی.باشه؟

راستی یه چیز دیگه تا یادم نرفته بگم.اینکه ببینید قبلا چی بودیم.اینکه هیچی نداشتیم.ولی بعدا چی چی شد.چه چیزهایی نصیبمون شد.قبلا انتظار یه وبلاگ رو داشتیم و بعد اون که برامون ساختن ، حالا میخوایم از بینش ببریم؟ واسه چی؟ میگن به درویشی قناعت که سلطانی خطر دارد.اینو که خودتون هم معتقد هستین .مگه نه


پاورقی :رمز تو به حالت اولیه برگشت.رمز من هم یه ‌B به آخرش اضافه شد.

مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 16:57  توسط مجنون


یادش بخیر اون موقع ها .اینم پسته بعدی .

 

آمد و گذشت
 
           شايد بهتر بود كه بر سر راهش نمي ايستادم ،‌اما چه كنم ؟
خانه من كنار جاده بود و دسته گلي نيز در دست داشتم.

با من سخن گفت ، شايد بهتر بود كه جوابش را نمي دادم ، اما چه كنم ؟

سپيده صبح از پنجره اتاقم سر به درون كرده بود و در باغ گل هاي بهاري عطر افشاني  مي كردند .

مرا در آغوش گرفت ، شايد بهتر بود كه به اين زودي تسليم او نميشدم ، اما چه كنم ؟

وقتي كه دل صاحب اختيار باشد ،‌عقل كاري نمي تواند بكند .

رفت و گفت كه فردا بر ميگردد .

 شايد بهتر باشد كه ديگر انتظار او را نكشم ، و وقتي هم كه آمد ،در به رويش نگشايم ، اما چه كنم ؟

فردا دوباره سپيده بهاري انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فرياد بي تابي بر خواهد داشت.

دوری چشمات منو شکسته

نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:48  توسط بهار


باز یاده او قدیم ها بخیر که ببین تو رو خدا بهار چی ها مینوشت.
مو اظب خودتون و احساستون باشین.
یا حق

© نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 16:17  توسط مصطفا |  

 

 

 

 

 

 

  

 

.

.

.

 

 

Powerd By MiMiram Barat