نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 16:57 توسط مجنون
یادش بخیر اون موقع ها .اینم پسته بعدی .
سپيده صبح از پنجره اتاقم سر به درون كرده بود و در باغ گل هاي بهاري عطر افشاني مي كردند .
وقتي كه دل صاحب اختيار باشد ،عقل كاري نمي تواند بكند .
رفت و گفت كه فردا بر ميگردد .
شايد بهتر باشد كه ديگر انتظار او را نكشم ، و وقتي هم كه آمد ،در به رويش نگشايم ، اما چه كنم ؟
فردا دوباره سپيده بهاري انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فرياد بي تابي بر خواهد داشت.
مو اظب خودتون و احساستون باشین.