تبليغاتX
میمیرم برات

 

 

 

 

   
 

سلام به همه.واستا اول بریم سره اصله مطلب.یکی در مورده اینکه خدایا باز داره نیمه شعبون میادش. یکی هم در مورده بهار.بهار خانوم.در مورده اون که اون شبی حرف زدیمو تو اون حرفها رو بهم گفتی که من خیلی اعصابم خورد شدش.یادته؟ فردا شبش خواب دیدم که تو سواره یه ماشینی و داری میری . ناراحت هستی و سرت هم پایینه. تویه خواب وقتی تو رو می بینم اعصابم خورد میشه و میام جلو که تف رویه  صورتت کنم.ولی یه نیگا بهت میکنم و بخاطر روزهای قدیم میگم خدا خودش میدونه باهات چی کار کنه بخاطر این خیانتت. چقدر دلم تنگ شده.یادته یه بار اومدم تبریز.قبلش بهتون زنگ زدم.چون دو روز بعدش نیمه شعبان بودش بلیط برای قم پیدا نمیشد.گفتم که قبلش برام یکی بخرین.اونم آبجی فرشته با دایی رفته بود برام بلیت خریده بودش که بعداْ پیشه مامانت بودنی با هم دیگه حساب کردیم که مامان کلی گفت نه .منم گفتم نه باید بدم؟ یادته؟یادته چه روزهایی بودش.دلم بد گرفته.دوست دارم برم جمکران و یکسره فقط گریه کنم.خدایا .آخه چرا باید اینجوری بشه؟ آخه چرا؟ بخدا بهار جونم هیچ وقت هلالت نمیکنم.بخاطر این همه گریم انداختی.یک سال و یک ماه شده هنوز یادم نرفته.اونوقت باید هلال کنم؟ بخدا نمیتونم. اح .بیخیال یکی هم اینکه نیمه شعبانش داره میرسه و وقتی یادم می افته دلم میگیره. حال میده بری جمکران.اونم عشقی. آهنگ رضایا یا ترانه ی نمیخواستم که میکس شده پادگان رپ رو گوش کنی و موتور رو بگازی و یه نخ سیگارم لبه دهنت باشه.این یه چند روزه قربونه خدا برم مشکلی پیش واسمون نیموده.ایشالله بعده اینم باز مشکلی واسمون پیش نمیاد.البته چه حالی میده اگه برگردی با یه ماشین شاخ به شاخ بشی .وای چه حالی میده.اینم بدک نیستا.حالا هر کدوم رو خدا قسمتمون بدونه.راضیم به رضایه خدا .چقدر دلم تنگ شده بود که با بچه ها باز بریم بیرون و بچرخیم. چقدر دلم تنگ شده بودش.خدا رو شکر این چند روزه رو خوب با هم دیگه گشتیم.ایشالله باز هم با هم دیگه میگردیم.حیف که شمال رفتنم مجبوری تنهایی شد.مگه نه خیلی حال میداد با بچه ها برم.عیب نداره.لااقل تویه نیمه شعبان همه چیز واسمون جبران میشه.ای کاش شما هم همه پسر بودین و با موتور می اومدین میرفتیم گشت و گذار.چه حالی میداد.جایه همتون خالی.براتون دعا میکنم.   متن زیرم یه نیگا بکنید.واسه بهاره. اونهایی که بولد کردم، حرفهامه. این ترانه از الیاس صالحی هستش.

توی آغوش کدوم غریبه ای که هوای عاشقی زد به سرت
شب رو تا صبح پیش کی سر می کنی
سر تا پات ، بوی هوس می ده تنت
من از خدا نمی گذرم اگه از تو بگذره
اگه تو رو ببخشه و آتیش به قلبت نزنه

 


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

a3j4sethnm

© نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:8  توسط مصطفا |  

 

یک سال یک ماه داره میگذره که بهار باهام اونجوری کردش.نامردیا رو میگم.دلم خیلی تنگ شده واسه روزگارایه قدیم.داشتم واسه یکی میگفتم تویه این دنیا خیلی خیلی نامرد وجود داره. تک و توک میشه بعضی ها رو انگشت چین کرد. از هزار نفر ۵ نفر آدم در میان. فقط پنج نفری هستن که معرفت دارن و بهت خیانت نمیکنن. یه عده ی انگشت شمار هستن. تویه هر محیطی یه نامرد و بی معرفت پیدا میشه. عیب نداره.خدا همیشه کریمه و خودش همه چیزو درست میکنه.از خدا هم میخوام که خودش تویه کاسه ی اون نامردها و بی معرفت ها بذاره.اونهایی که اشگ تو چشمایه کسی که دوستشون داشت  به وجود آوردن.دلشون رو شکوندن.یه آدمهایی هستن که میگن فلان کارها رو نمیکنن.ولی عزیز . یه روز واسه شما هم پیش میاد و شما هم اونجوری میشید.حالا از ما گفتن بود. وقتی براتون اتفاق افتاد خودتون میفهمید که حرفم حقیقت داشت.باید حتماْ یه بار سرتون به سنگ بخوره تا بفهمید. بهار جونم ببینم این عکسها رو میشناسی؟ میدونی که چقدر اینها رو دوست داشتم؟ خودت که در جریانش هستی.

بهار جونم میدونی که چقدر این عکسو دوست دارم؟؟

ای خدا.این مستونه رو ببین چقدر دوستش داشتم. حالا ببین دیگه .اح

بخصوص این عکس اولی که کشته مرده ی اون بودم.چقدر عکس اولی رو دوستش داشتم.میدونی که ؟ چقدر واسش جون میدادم که ببینمش.تو رو خدا ببین دیگه چطور شد که دیگه نتونستم ببینمش. آخ خدا.اعصابم بد قاطیه.دلم از همه جا سیره.از همه سیره.از همه بدم میاد.اح .همتون گمشید برین.حالم از همتون به هم میخوره. اعصابم بدجور خورده.فقط تو آغوشه خودم دق دقه هاتو جا بذار. به پایه عشقه من بمون... هیچکسو جایه من نیار.... مهر لباتو رو تنو رویه لبه کسی نزن.... فقط به من بوسه بزن .... به روحو جسمو تنه من.

عیب نداره.بازم میسازیمو میسوزیم.خدایا راضیم به رضایه تو. خدایا فقط اونهایی که اینجوری اشکه معشقوشون رو در میارن رو بی حساب نذار.


مواظب خودتون و احساسه خودتون باشین

یا حق

© نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:32  توسط مصطفا |  

 

چقدر قشنگه یکی رو دوست داشته باشین و بخاطرش آسمون را نیگا کنی.یکی رو دوست داشته باشی و تویه شبهای تاریک ، ستاره ها رو نیگا کنی.نیگا کنی به عشق کسی که دوستش داری.به یاده کسی که با هم دیگه ، ماه رو نیگا می کردند و ستاره ها رو انتخاب می کردن.به یاده اون  کسی که تا وقتی یه شهاب سنگی رو میدیدم می گفتم خانومی جونم ، یه آرزو کن و اونم یه آرزو تویه دلش میکرد.یادش بخیر یکی رو دوست داشتم و دارم.یه بهاری بود که الان نیست.جسمش هست ولی روح ِ یه نفر دیگه تویه وجودشه.یه بهاری که همه زندگیم بودش .یه بهاری که همیشه بهم وفادار بود.یه خانومه ماه .نه این خانومی که بهم خیانت کرده.اینی که خدا میدونه چه کارها که نکرده.آبجی فرشته عروسی کرد و رفت.تو موندی و  آبجی کوچیکت.یادته 3 خرداد 87 ، یک روز قبل اینکه برم پادگان . دم ظهر با هم دیگه چت کردیم.حالا اون چت کردن ها رو با کیه؟ بخدا هیچ وقت حلالت نمیکنم. نمی بخشمت.هر کاره اشتباهی که از من سر زده و خودتم میدونی که چیا هستن تقصیره تو هستش. تو گفتی گه یه ن... رفتی ک.... که منم سره اینگه بگم بدتر از تو منم اینکارو کردم. اون شبها یه اندازه ی سره یه قوطی نوشابه .... کنم منم سره اینکه با تو لج کردم اینجوری کردم. گناهاش گردنه توهه. یادته خودم بزرگت کردم؟ همه چیزو در مورده پسر و دختر ها بهت یاد دادم. یادته هم چیزو میگفتم ؟  تیک تیک ثانیه های ساعتم رو میشنوم. عمر داره میگذره و این روز ها هم تموم میشه .تیک ، تیک ، تیک .ولی ما که فراموش نکردم.13 ماه از بغض و گریه و ناراحتی ما میگذره.ولی هنوز که هنوزه بیادشم .از همه بدم میاد.از اونهایی که کم نامردی نکردن.تا تونستن دل شکوندن. مطئن باشین که خدا بخاطر هر ثانیه که با طرفی که شما رو دوست داشت و شما هم یک روزی دوستش داشتین ، از شما تقاص میگیره.چون هر ثانیه اش واسه طرفتون عذابه.آسمونو نیگا میکنم و بدجور هم دلم میگیره.بهاری بودش که دست رو قرآن گذاشت و قسم به جونه مامان و بابا خورد .قسم به .... خیلی چیزها خوردش و که گفتنی نیست و خودت هم خوب میدونی . یادم می افته پادگانم رو که شبها با چه ذوقی می اومدم و بهت زنگ میزدم.همه ی بچه ها از ساعت 9 شب می خوابیدم ، ولی من ساعت 10 سره پست نگهبانی میرفتم و ساعت 12 تازه می اومدم بهت زنگ بزنم که اونم همش پشت خط میموندم.آخرش یا رد تماس میدادی و گوشی رو خاموش میکردی یا کم لطفی نمیکردی و میگفتی : ها ، چیه ، حرفتو بگو ، کاری داری؟ اونم با چه لحنی بهم می گفتی . با چه ذوقی از کرمانشاه می اومدم تبریز.یادته خانومی؟ وقتی اومدم و توی فلکه ی بازار چطور سورپرایزت کردم؟ هر چی بدبختی کشیدم از اون سره کلاس ها رفتنت تویه ولیعصر بود که تو رو خراب کرد و پر توقع و .... که تو رو  از من گرفت.به یکی گفته بودی مصطفا گیر بهت میداد.فکر کردی که سره چی گیر میداد و حرفش چی بود؟ بی دلیل و منطق برات حرف میزدم؟یادته تویه پادگان بودنی ، تو واسم دفتر خاطرات پر کردی و منم برای تو؟ پس کی بودش که توی اون دفتر نوشت که مصطفا نمیتونم دوریت رو تحیل کنم.کی بود که میگفت وقتی 12 شب میشه به یاده قدیم ها که با هم دیگه تا صبح حرف میزدیم می افتم و گریم میگیره؟ چون منتظره تلفن تو بودم.کی بود که اون همه دلتنگم بود ؟ کو اون مامانی که همیشه تعریف منو میکرد و میگفت که مصطفا از احمد بهتره؟ ( همون احمدی که اولها مثله خودم بود و بخاطر همشهری بودنش با آبجی فرشته عروسی کرد).اون آبجی کوچیکه همیشه پشت تلفن و جلوی آبجی فرشته میگفت که مصطفا بخاطر این دلایل خیلی بهتر از احمده.کوشش ؟یادته یه بار منو تو آبجی بزرگه تویه بارون بودیم.از فجر به طرفه همون پارک کودک رفتیم.آبجی بزرگه تا زانو خیس آب شده بودش.دیگه پاهاش درد میکرد.یادته؟ یه ترانه هست که توش تمام حرفهایه منو میگه:

میدونی وقتی نیستی ، دله من میشه غمگین و خسته ، دو تا چشمایه گر یـونم ، اگه بــری کم کم میشه بسته

آسمون بی تو  می باره ، دلم از بارون بیزاره ، دله من

ببین روزای تکراری ، چه شبای بی قراری ، اینا رو واسم خاطره میذاری

نمیخوام هیچکی بدونه ، دلم واسه چی میخونه ،‌  دله من ، ای دیونه

دیونه ، دل بی قراره ، تو رو دوست داره .......  میمونه

 با تو همیشه ، بی تو نمیشه ...

 یادته یه روز صبح با هم دیگه صبح بیرون رفتیم و خودتم گفتی دو تایی مثله زن و شوهر .همبرگر بیست رفتیم و اون انتشارات که یه گرافیست میخواستن.بعداظهرش هم با آبجی مریم رفتیم گلگشت یادته؟ یه چیزی .قربونه اون خدا بشم.یه چد تایی عکس بهم داده بودی ، من خیلی دوستشون داشتم . همونهایی که با عروسکی که بهت داده بودم انداخته بودی رو میگم.یادته اونها رو از پرشین گیگ  پاک کردی.اونها رو پیدا کردم. تویه یه فایل زیپ پسورد دار بودش که با برنامه رمزش رو ریکاوری کردم.تازه یه چیز بهتر پیدا کردم.یادته یه بار با تلفن حرف میزدیم و من گفتم که همه رو میخوام رکورد کنم؟ تو هم گفتی باشه. اونها رو هم پاک کرده بودی و من باز تونستم گیر بیارم.خدا رو شکر. الهی قربونه خدا بشم


مواظب خودتون و احساستون باشین
یا حق

© نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:20  توسط مصطفا |  

 

روزه تولدمونم گذشت. سال قبل یکی بهمون تبریک گفت.ولی امسال منتظرش بودیم که نیومدش. سال قبل هم که جواب دادش با کلی شکستن دل و…. تبریک گفت.امسال همونم نبود.از دیگرونم انتظاری نداشتم.چون کاری با کسی ندارم. من که الان کسی رو ندارم.تنها کسی که دارم فقط خاطراته یه نفره که دوستش دارم با اون چیزی که اون شب واسم تعریف کرد و گفت دلم بد گرفته و اعصاب هم خورد. هر چند اینو هم بر این میگیرم که دروغ بهم گفت.چون هیچ وقت امکان نداره اونی که گفته اتفاق بیفته.از محالاته در مورده بهار.از طرفی قسم خوردنش هم واسم ارزشی نداره.چون اینقده دیدم قسم های دروغ واسم خورد که خدا میدونه.هیچ وقت بهار رو حلالش نمی کنم.هم بخاطر این حرفی که بهم گفت هم بخاطر اون اشک هایی که اون همه ریخته شدش.اون همه اشک که ریخته میشد و لباسهام خیس میکرد.ناله های سره پٌست و خونه و.... .

این عکسم سره این گذاشتم که بگم یه زمونی یه نفر ما رو خیلی دوست داشت و همیشه کنارم بود و با هم دیگه حرف میزدیم که الانها دیگه نیست:

 یه زمونی یکی همیشه باهام بود ولی حالا چی؟

 مگر نه با کسی نیستم.اگه هم با کسی بودم فقط واسه کمک کردن بوده.با کسی تریپ لاو و تک پری بر نداشتم.فقط کسی رو که دوست داشتم ، اونوقت تک پر شدم و بیخیال همه شدم.مثله بهار که وقتی باهاش بودم بیخیال همه بودم.خوده چند نفر هم شاهده این هستن. در غیر این صورت با کسی دیگه ای این رابطه رو نداشتم. (یکی هم که خواست که .... خودشم خوب میدونه) مثلاً یکی تویه اردبیل بودش که تویه تبریز دیدمش و با یکی از دوستام رفیقش کردم.بعداً دیدم یه مشکل اساسی هم داره که گفتن اینجا نداره. بخاطر اونم به خیلی ها رو انداختم که بتونم کارش رو درست کنم که هر کسی آشنایه اینجوری نداشت که خوده دختره دیگه نخواست مشکلش حل شه و با همون حال بمونه.یکی هم یه بنده خدایی بودش که تویه نت همینجوری بهمون پی ام داد که بچه گرگان بودش که اونم یکی رو دوست داشت که تویه یه شهر دیگه بود که اونم تا تونستیم کمکش کردیم. من دو  نفر بیشتر ندارم.که اون دو  نفر هم یکی آبجی سپیده هست که واسم مثله یه آبجی واقعی میمونه .سه ساله که با هم دیگه مثله آبجی  داداش هستیم. کاره من تویه تبریز گیره اون بودش که ممنون از لطفی که در حقم کرد.ما هم نمیگم کاری واسش کردم.ولی هر موقع مشکلی  داشت تمام سعی ام رو کردم که کارش رو درست کنم. یکی هم این آبجی که بچه محله خودمونه که الانم نامزد کرده.اونم یکی رو دوست داشت و بهم گفت که کمکش کنم که به کسی که دوستش داره برسه. ما هم تمام تلاش رو کردیم و آخر سر خواستگار واسش اومد و رفت با این خواستگاری ازدواج کرد.الانم نامزده.خدا رو شکر هم الان از زندگیش راضیه.یه بنده خدایی هم با اسمه ghom  واسمون کامنت گذاشت و خودشو معرفی کرد. این یه حرف رو تویه زندگیش راست گفت. گفت که مصطفا تو همیشه بیش از اندازه به دختر محبت میکنی که دختر براش عادی میشه.( لطفاً بهم زنگ بزن که کارت دارم.)کاره واجبی هستش.چند تا سوال بیشتر ازت ندارم و تمام.خدایشم راست گفتی.چون من هر کسی رو دیدم که با یکی هستش , پسره زیاد تب و تاب و محبت و.... رو هر روزه و هر ساعته انجام نمیده. خودشون رو نگه میدارن که دختره نیاز به محبت و ... داشته باشه که دختره پیگیر باشه. اینم اشتباه من بودش که انجام دادم.خوبه اونها که با ما بودن گردن گرفتن که خیانت از طرفه اونها بوده و همیشه نامردی از طرفه اونها بوده.خدا رو هزاران مرتبه شکر .یه بنده خدایی هم واسم اس ام اس داد و یه حرفهایی گفتش. که به اونم میگم که عزیز.من همیشه به همه میگم اگه مشکلی داشتی در خدمتیم. این جمله ای هست که واسه همه میگم و تا میتونم سعی میکنم که به همه کمک کنم.با هیشکی تریپ لاو بر نداشتم که این حرفو واسم گفتی.شما که دارین میگین مصطفا با هزار نفر هستش , اینجا از تمام کسانی که با من هستن و رابطه داریم خواهش میکنم که بیان اینجا بگن که با من هستن.به قرآن قسم کامنت رو پاک نمیکنمو میذارم که همه ببینن. بگن که چه رابطه ای داریم.تریپ لاو هست یا آبجی داداش. که دو نفر آبجی داداش بیشتر نیستیم.بقیه هم کمک شونده بودن. میگم مشکله من که حل نشدش , بلکه مشکلات دیگرون رو بتونم حل کنم و لااقل یه کمکی بهشون کنم. ما همیشه وقتی با یکی بودیم , فقط با اون بودیم.فقط یه بار تویه جوونیمون اونم چهار سال پیش یه اشتباه کردیمو وقتی با یکی بودیم با یکی دیگه هم بودیم.مثلا یه یه بنده خدایی بودش که خیلی میخواست با ما باشه و وقتی من بهارو داشتم بهش محل ندادم.همین آبجی بچه محله خودمون هم خودش میدونست که وقتی من با بهارم با هیشکی نمیشم و اذیتشون نمیکنم. بخاطر این خودش آیدی منو از تویه کافی نت برداشت و بهم پی ام دادش.ولی خدایش بخوام بگم به غیره این دو نفر به هر کی خوبی کردم , موقعی که به یه کمکی نیاز داشتم , دیگه ازشون خبری نبود و هر چقدر هم دنبالشون گشتم و آخر هم پیدا کردم دیگه جواب نمیدادن. فهمیدم که به هر کی خوبی کردم فکر میکنن فقط وظیفه ی من بوده.

یه چند مدتی هست که رو سینه ام فشار احساس میکنم.از اعصاب خوردی که بهار اون شب تو جونم انداخت.بغضم و ناراحتیم کم بودش که بیشترم شدش.نمیدونم کی میخوام فراموش کنم.چون هر روز به یادش می افتم یه بغضی گلومو فشار میده.

اح


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:8  توسط مصطفا |  

 

پنج روز دیگه تولدمه.سال قبل روز تولدم روزه مرگه من بود .شروع نامردی و خیانت و..... یه نفر بودش.تولدم امسال روزه عروسی بعضی ها(یه افراده دیگه بودش) روزه خوش گذرونی و..... بعضی ها.دیگه گفتنی نیست.سال قبل بودش که درست روزه تولدم بدبختیم شروع شدش.نامردی ها شروع شدش.زندگیم کوفتم شدش.الان درست یک سال شد که بهار باهام اونجوری کردش.شروع کرد به اذیت کردنها.شروع کرد به خیانت ها . دو شب پیش بود که بهار زنگ زدی و اون حرفها رو بهم گفتی.در مورده اون ماجرا ها . من نمیتونم هیچ وقتی اینو قبول کنم.چون سایت ir وجود نداشتش.میگی به اینترنت دسترسی ندارم. پس چطور تونستی که همین دیروز اواتور یاهو رو عوض کنی و تویه یاهو ۹ برگرده و بگه که اواتور عوض شده؟ میشه بگی؟ نمیدونم چی باید گفت.بعدش هم اون ماجرایی که تعریف کردی که بهمن ماه اتفاق افتاده اون وقتها نبوده.همین الان ها بوده.چون اون کسی که داشتین طراحی سایت رو با اون انجام میدادین همون آدم بوده.سال 77 بدترین سال زندگیم بودش.بدترین.نفرتم میاد از آدما.از نامردهایی مثله شما.از خیانت کارهایی مثله شما.خودتم اون حرفها رو گفتی.یا اون اتفاق افتاده بود یا تو میخوای تازه اتفاق بیفته.حرفهای اون شبم رو پس میگیرم. حرفهایی که گفتم رو . هیچ وقت هلالت نمیکنم.نمی بخشمت.به دیگرون هم نمیگم که چه حرفهایی گفتی بهم.اینو فقط دیگرون هم بدونن که از طرفه تو اتفاق افتاد.نه از طرفه من.حتی خودت هم اون شبی قبول کردی که مشکل از تو بودش.خدا رو شکر که قبول کردی. خدا هم ازت نگذره بخاطر این کارها و ماجرا ها .چون از وقتی برام تعریف کردی دارم دیونه میشم. بازم مثله اون شبها که تویه پادگان بودمو اونجوری اشگ میریختم شد.بد جور قاطی کردم. اون شب بهت گفتم که میخوام برم بهشهر.میدونی اینو سره چی گفتم؟ سره این بودش که میخواستم خالی بندیه تو رو در بیارم.میدونستم که اون حرفی که بهم داری میزنی دروغه محضه . بخاطر این اونو بستم که تو راهه دیگه ای نداشته باشی و خودت دروغت در بیاد که همینم شد. چقدر نامردی در حقم کردی.حتی میگفتم ماجراهایه تلفن چی بودش , بهم گفتی که یه بار بهم گفتی.چون میترسیدی که یهو سوتی بدی .سره اون یه خورده اجمالی حرف زدی.گفتم بگو و تو طفره میرفتی.نمیخوام کسی تولدم رو بهم تبریک بگه.بهتره روزه تولدم رو به اسمه روزه مرگم بشناسید و بدبختیام. روزه شروع زندگی نکبت بار و غم بار . اگه یادت باشه بهت هم گفتم.بهاره من یه خانوم بودش که نمونش وجود نداشت.سره صحبت کردن , سره درک و فهم و حل مسائل , سره همه چیز و همه چیز.ولی این بهاری که الان وجود داره اون بهار نیست.بهاره من مرد .منم میخوام برم پیشش. من فقط به اون بهار فکر میکنم نه به این بهاری که از هر غلطی در میاد و .... . اینو هم بگم که اون عکسی که تویه پست قبلی گذاستم سره این بودش که یه بنده خدایی یه چیزی یادش بیاد.این عکس کجا گرفته شده بود و یه کسی واسه تولدم کادویی که بهم داده بودش رو ببینه.قربونه ترانه ی عادت شادمهر بشم که تویه پست قبلی گذاشتم. باید اینو از طلا بنویسن.قابل توجه بهار خانوم : به متن دقت کن .

آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن

منو از این دلخوشی ها ارامشم جدا نکن

من برایه با توبودن پر عشقو خواهشم

واسه بودنه کنارت تو بگو به هرکجا پر میکشم

منو تو اغوشت بگیر اغوشه تو مقدسه

بوسیدنت برایه من تولد یک نفسه

چشمایه مهربونه تو منو به اتیش میکشه

نوازش دستایه تو عادته تَرکم نمیشه

چشمایه مهربونه تو منو به اتیش میکشه

نوازش دستایه تو عادته ترکم نمیشه

فقط تو اغوشه خودم دغدغه هاتو جا بزار

به پایه عشقه من بمون هیچکسو جایه من نیار

مهر لباتو رو تنو رویه لبه کسی نزن

فقط به من بوسه بزن به روحو جسمو تنه من


 

حرفه آخر: « هیچ وقت هلالت نمیکنم. »

 نکته: همین الانم وبلاگ رو تویه گوگل با همون متن همیشگی سرچ زدی و باز کردی با آی پی تبریز.نگو من نیستم و اینترنت ندارم.چون هیشکی با اون کلمات که تو سرچ میزنی نمیزنه. فقط منحصر به تو هستش.


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

 

© نوشته شده در  پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:53  توسط مصطفا |  

 

سلام به تمام دوستان و همه ی گلهای ایرون.سلام به بچه محل ها و کسایی که ما رو میشناسن و کسایی که ما رو نمیشناسن(مهم نیست که نمیشناسن).امروز روزه زن هستش ، روزه مادر رو به تمام مامان های خوبه دنیا تبریک میگم.به مامانه خودم به مامانی که تبریزم داشتم تبریک میگم.بهار جونم روزت مبارک.اگه یادت باشه سال قبل چطوری جشن گرفتیم.چطوری من تو رو ذوق زده کردم.یادت میادش به مامانتم تبریک گفتم.آخ چه روزهایه قشنگی بودش. بیخیال.به گوشیت زنگ زدم خاموش بود.چون یه خط دیگه داری و من ازش بی خبرم.خواستم به خونتون زنگ بزنم که گفتم مشکل ساز واسط میشه.بخاطر این نزدم.به آبجی ویکی هم زنگیدم که گوشیش خاموش بود( فکر کنم واسه خاطره امتحانهای دانشگاه بوده) به آبجی سپیده جونم هم زنگ زدم که بهش تبریک گفتم.اینجا هم باز میگم که روزتون مبارک.به سودا جون هم زنگ و تهرون بود و بهش تبریک گفتم.سودا جون یه مدت پیش بود که بهم گفت داداش برو اسفند دود کن که چشمت نکنن که شبش چشم خوردیم و .... .بماند. یه دوستی هم بود که میخواستم این روز رو بهشون تبریک بگم.ولی شاید خودش دوست نداشت که بشنوه ولی من همینجا به ایشونم تبریک میگم.روزتون مبارک( خودش میدونه کیه ). نمیدونم کلیپ شادمهر رو دیدین یا نه؟ دو تا آهنگ میذارم.یکی کلیپی از شادمهر عقیلی با اسمه عادت که خیلی نازه که برای موبایل هست.اگه دانلود کردین میتونید با برنامه Real Player 11 Beta نیگا کنید.هم با برنامه های دیگه. یکی دیگه هم یه آهنگه ترکی هستش که خیلی حرفها رو میگه.در مورده جدایی.البته .... . اح . که آماره اینو آبجی سپیده داره که تویه تبریز میخواست اصلش رو واسم بده.یادش بخیر ترانه ی نگین سبز از سیاوش قمیشی که همیشه واسه بهارم میخوندم و همیشه پیشه آبجی و... طرفدار داشت.حتی پیشه دوستام. همیشه با خودم این ترانه رو زمزمه میکنم.من همون جزیره بودم ...خاکی و صمیمی و گرم ........... دیگه رو خاک وجودم ... نه گلی هست نه درختی .... لحظه های بی تو بودن .... میگذره اما به سختی ... خیلی دوستش دارم.

کلیپ عادت شادمهر عقیلی

اینم ترانه ی آیریلدیک (جدا شدیم)

 خودمم D:


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:31  توسط مصطفا |  

 

سلام به همه ی دوستایه گلم .به عزیزایه مهربون.به آدمهایی که خیلی خوبی ها در حقشون شده و نا حقی در حقه طرف کردن و سلام مخصوص خدمت کسانی که خوبی کردنو بدی رو دیدین.(مثله خودم)

همیشه کسایی که به بعضی ها بدی میکنن ، جوابشونو یه روزی از خدا میگیرن.اینو مطئن باشن.(محضر افرادی که خالی بندی میکنن و میگن شوهر دارن و الان منشی شوهرشون شدن.« شاید  که بی اف رو به عنوان شوهر قبول کنن » ).

بهار جونم.اگه یادت باشه دیروز هم بهت گفتم که اینجوریه.الان فکرم در مورده تو چی هستش که رفته باشی یا مونده باشی دیگه مهم نیست.من با تو کاری ندارم.نترسی هم که بیام مزاحمتون بشمو برات مشکل ساز بشم. تو هم که میگفتی میری پیشه شوهرت سره کار و .... که الان می بینم ساعت ۱ ظهر هستش و تو آنلاینی .من خوشم با خاطراتم.از خاطراتی که داشتم.با روزگاری که گذروندم.با اینکه واسه یکی جون میدادم و الانم میدم.یادش بخیر یه بنده خدایی هم میگفت مصطفا یعنی نفس و اگه نباشه من میمیرم که این همه دوستم داشت.من عشقم اون آدمه.نه تو.به قوله سیاوش که میشه :

رفتی و خاطره های تو نشسته تو خیالم

بی تو من اسیره دسته آرزوهایه محالم

یاده من نبودی اما ، من به یاده تو نشستم

به تو که دوری از  من ، دل به هیچ کسی نبستم

هم ترانه یاده من باش ، بی بهانه یاده من باش

تویه تنهاییو غربت ، .....

روزگاره دیگه .یادته بهار با هم دیگه میرفتیم بازار.گردنبند خریدنی چطوری به دلمون نشست؟چطوری دنباله این یکی افتادیم که پیدا کنیم؟یادش بخیر.چطور کله بازار و طلا فروشی ها رو میگشتیم؟ یادش بخیر.

 

© نوشته شده در  دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:4  توسط مصطفا |  

 

اومدیم.بعده یه مدت اومدم.تولده بهارم  رو بهش تبریک بگم.ولی نیومد دیدنمون.حرفها و دروغ ها پشت سر هم.اون از اون احمد و خودت و همه چیز.عیبی نداره.هر چند خودم میدونم که دروغ بوده.حرفها دروغ بوده.ولی عیبی نداره.برس به زندگیتو منم با درده خودم میسوزم.تا جایی هم که بتونم تویه این بلاگ مینویسم.

امروز اومدم که پست بذارم که آفت رو دیدم که اونها رو نوشتی.من هیچ وقت اونو قبول نمیکنم.اونی که سپیده دیده بود رو .به سپیده هم گفتم اشتباهه و دروغ.چون خودم مطمئنم.الان هم به سپیده زنگ زدم و دلیلهامو آوردم.اونم تایید کرد.اگه من میخواستم ادامه ی اون کارها رو بدم هیچ وقت به داداشت زنگ نمیزدم و اون حرفها رو نمیزدم.اینو تو خاطرت باشه.یادش بخیر.خردادماه سال قبل.یادش بخیر.یادش بخیر بعده اینکه از تبریز بر میگشتم و تولدت رو جشن میگرفتیم ، همش با هم دیگه چت میکردیم.یادش بخیر .نمیدونم چطوره که هر وقت میخوام از تبریز برم همیشه بارون میزنه.روزی هم که میخواستم برم دم ظهرش چنان بارونی زد که من همینجور چشام وا موندش.چرا آخه؟ اونم چه بارونی زدش.عیب نداره.خدافظ تبریز و سلام گرگان.به شهری که مال من نیست سفر میکنیم.بلکه آروم بگیرم.

 

بخاطر تولدی کسی بی تاب بودن و آخر سر هم .....


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:49  توسط مصطفا |  

 

(میس کال)....  خدایا فردا تولده بهار جونمهتقدیم به تو گلماین یکی هم تقدیمه تو نازگلم.دلم واسش یه ذره شده.دلم برات یه ذره شده خانومیخانومی جونم پیشاپیش تولدت رو بهت تبریک میگم.یاده این دو سالی که واسه تولدت اومدم تبریز و با هم دیگه رفتیم.یاده اونها می افتم و چشام خیس میشه.اح.باز کافی نت فجر(سهند).آخه چرا؟ بغض بد گرفت بازم.بازم ای خداای خداای خدااح.خدایا چقدر دلم گرفته.... چقدر دلم گرفته....چقدر دلم گرفته....

خیلی دوست دارم ببینمشای خدا.دلم براش یه ذره شده.چقدر دلم گرفته....خدایا کمکم کن.خدایا کمکم کن  الهی به امیده توهمش دارم ترانه ی آواره و آلبومه کامله آواره از مجید خراطها رو گوش میکنم.شما هم گوش کنید که پشیمون نمی شید.بدجور دلم گرفته.اگه گوش کنید ، می فهمید که من چی دارم میگم.اینم لینکش.خدایایش خیلی نازه.هر کسی داغی داره گوش کنه.چون آرومش میکنه.مرحمه درداش میشه چقدر دلم گرفته.... چقدر دلم گرفته.... چقدر دلم گرفته.... چقدر دلم گرفته.... چقدر دلم گرفته....


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:34  توسط مصطفا |  

 

 

 سلام .حتماْ میگین که مصطفا واسه ی چی داره سلام میکنه آره؟ خوب چون میخوام این سری خداحافظی کنم از همتون.از تمامی کسانی که باهام بودن.با هم دیگه درد و دلها کردیم.آره.روزگاری بودش که ما یکی رو بدجوری دوستش داشتیم و هنوزم که هنوزه دوستش دارم.ولی الان فقط خاطره ش هست و قبلاْ ها خودش هم بود.یه مدت کلنجار رفتم که همه چیز به حالته قدیمش برگرده.ولی برنگشتش.یه مدت که نه.هفت ماه تمام بودش که هر شب از چشمام اشک می اومدش. تویه سره من فقط یه مویه سفید قبلا ها بودش.ولی یه چند روز پیش که تویه آینه با موهام ور میرفتم ، دیدم که سه تا سمت چپ و دو تا راست و دو تا هم بالای سرم سفید شده.گفتم بفرما.اینم از این همه عذاب و هر شب غصه خوردنهاست.یه زمونی بودش من شبها می اومدم اینترنت.یه شب یه خانومی بهمون پی ام دادش  با هم دیگه حرف زدیم. با هم دیگه خیلی خوب حرف میزدیم. روزگاره قشنگی بودش و یه جا نوشته شدش اونم با فونت اریال دوستت دارم. چه روزهایی بودش. هیچوقت یادم نمیره مانیتور رو .سمت راست مانیتور و بعد از سی ثانیه و.... هیچ وقت یادم نمیره.هیچوقت  یادم نمیره یهو از بیمارستان زنگ زدن رو . یادم نمیره .یادم نمیره اون حرف زدنهای شبونه رو .یادم نمیره تویه کافی نت چت کردنم ها رو .یادم نمیره هیچ کدوم از اون ماجرا ها رو .خانومی جونم یادم میادش سیزده بدر رفتنتون رو . یادت میادش از چه منظره های قشنگی عکس انداختی؟ یه عکس ناز یادته که خیلی دوستش داشتم رو؟ یادته؟ یادته اون دو سه بار غذا پختن و آوردن واسه ی من رو ؟ یادته ؟ اون قرمه سبزی خدایش خیلی خوشمزه بودش. خیلی خیلی ناز بودش.اون سالاد دیگه محشر بودش.یادش بخیر رفتن با آبجی فرشته بیرون رو.اینکه میرفتیم و وسایل میخردیم.واسه ی پلیور من و احمد.یادش بخیر.چقدر میگشتیم.واسه ی اون دستگاه بافت پلیور.خدایا اون روزها کجاست؟ یاده اون همبرگر بیست بخیر.دوتایی رفتن و خوردن غذا و با آبجی فرشته هم رفتن که من ادا در می اوردم و اون هم حالش .... .آخ.یادش بخیر با هم دیگه اون شهر قشنگ رو.یادش بخیر اون کافی نت مدرن رو.اینکه رفتیم و اون موقع ها اون همه کامنت واسم دادی و.... . آخ خدا بازم کجاست اون روزها.یادش بخیر اون بازداشتگاه و دو شب اونجا خوابیدن ها رو .یادش بخیر دادگاه رو .یادش بخیر.چه روزگاری بودش.یادش بخیر برای اولین بار مامان رو دیدن و با هم دیگه راه رفتن ( تویه فجر راه رفتن رو میگم ها ) بعده اینکه از بازداشتگاه در اومده بودم.یادش بخیر اون موقع ها که پام شکسته بودش و تو بهم زنگ میزدی و من هم زنگ میزدم.یادش بخیر کلاس سخت افزار تو.یادش بخیر.آخ خدا کجاست اون روزها.اون برخوردهای ناز .یادش بخیر اون سورپریز کردن ها .یادته داشتی می اومدی از سره کلاس که تویه فلکه بازار من تو رو سورپرایز کردم؟یادته؟ تو هم برگشتی منو تویه خونمون سورپرایز کردی؟ یادش بخیر اون شالگردن  رو بهم دادن و بعدش هوا سرد بودش و تو اومدی دوره گردنم قشنگ بستی اونو.یادته؟ طرف های بازار راه میرفتیم این کارو  کردی ها. یادته؟ یادته پفک خوردن ها رو ؟ یادته کیک تولد خوردنها رو .یادته ؟ یادته چایی رو که پاشیدش رویه لباس و آخرش هم .... آخی .یادته؟ یادته اون گردنبند بستن دوره گردن من رو؟ یکی همون اردیبهشت ماه  دو سال قبل بودش که الله برام بستی  یکی هم زمستون سال قبل بودش که برام A  رو بستی .یادته؟ یکی تویه مقبرة الشعره بودش و یکی هم تویه همبرگر بیست.یادته چقدر همون مقبره الشعرا عکس انداختیم ، ولی مجبوری همه رو پاک کردیم؟یادته خانومی جونم؟ اون همه خوبی کجا رفتش یهو؟ چرا ازش دیگه خبری نیستش؟ ؟یادته پارک گودوخ رو ؟ یادته چطوری با هم دیگه بودیم.یادته اون بلوار رو ؟ یادته لباس خریدن ها رو؟ گل سرخ ها رو ؟ یادته گوگل ارس رو ؟ یادته اون گلهای سرخی که همیشه با کلی ذوق می آوردم و همیشه فقط اشک تو چشمام جمع میشدش و هیچ فرقی تویه احساس تو نمیکردش.یادته؟ اون همه خواهش و آخرش هم هیچی . بیخیال دنیا.اح.مامانم چی کار که نمیکردش.بیچاره ببین چطوری با اون همه احساس .... .دیگه این یکی رو خودت میدونی چی رو میگم.یادت میادش اون ترانه ی گورمز اولسون رو ترجمه کردن رو ؟ یادته ترانه ی نگین سبز که میخوندم ؟ من همون جزیره بودم خاکی و صمیمی و گرم رو میگم .یادته ترانه ی خیلی وقته دیگه بارون نزده رنگه عشق به این خیابون نزده رو؟ یادته فاصله یه حرفه سادس بین دیدن  و ندیدن رو یادته ترانه ی نگو طفلی دل سپرده یه نفر دلش رو برده رو ؟ یادته کی اشکهاتو پاک میکنه شبها که غصه داری رو که چقدر خاطره داشتیم با این؟ یادته ترانه ی لالایی هام یادت نره بذار برات غصه بگم دوباره خوابت ببره رو ؟ یادته؟ که همیشه تو خوندنی من خوابم میگرفت و من هم خوندنی واسه ی تو ، تو میخوابیدی.چه روزگاری بودش.یادته ماه رو نگاه کردنها .ستاره ها رو نگاه کردن تویه تابستون.اینکه یه ستاره واسه ی تو من انتخاب میکردم و تو هم یکی واسه ی من ؟ یادته اون روزها رو؟ یادته بهم یه شیشه مربا دادی؟ آوردم خونه و کلی باهاش داشتم صبحونه میخوردم؟ منی که صبحانه نمیخوردم از اون استفاده میکردم.یادته؟ یادته چطوری روزگار گذروندیم؟ یادته اون آهنگ شبها هر شب تویه رویایه منی ، تو امیده دله شیدای منی - پره از هوایه تو خونه ی دل ، جاری خون تویه رنگهای منی .از این یکی دیگه بیش از اندازه خاطره ها داشتیم .تیکه ی اول رو من میخوندم و تیکه ی دوم رو هم تو میخوندی.روزگاره غریبیه . حیف .دیگه نیستیم در کنارتون.دیگه شاید نبینم.خداحافظی میکنم از همتون. از بهار خانوم که این همه معرفت داشتن و آخرش کاری کردن که فقط اشگ تو چشمام بمونه و آخر سر هم فکرم به این کار بزنه که دیگه کناره کسی نباشم. یادته بهار جونم .یه سر برو وبلاگ خودت رو بخون یه چیز توش نوشته بودی که منم اونو دارم انجام میدم. نوشته بودی داداشم ميگفت عشق زياد جنون مياره يه طوري كه اون به جايه مغزت دستور مي ده اون كه به قلبت ميگه بتپه الانم منم مجنون شدم  درسته منم مجنونم که دلم بهم میگه مصطفا تو نمیتونی دیگه تویه این جمع باشی .باید بذاری بری.یه نفر رو داشتی که اون دیگه با تو نیستش و دوستت نداره. یه نفر بودش که با کله دنیا عوضش نمیکردم.از همه چیزم زدم به خاطر اون.از پدرم که هیچوقت روم دست بلند نکرده بودش یه سیلی بخوری .چون که من پام شکسته بودش. بعدش هم بعده اینکه تونستم راه برم یه مقدار بعدش بلند شدم و بدون اینکه به خونه خبر بدم رفتم تبریز.بدون اینکه بگم من میرم تبریز و نگران نباشین ، اونهم بعده یک تصادف که تازه خوب شده باشی و همه مواظبتن و یکهو علی یکی از دوستام شب تویه جاده زنگ بزنه بگه مصطفا ، دیونه کجایی که داداشت الان ساعت دو اومده و از من سراغه تو رو میگیره. و میخواستن برن بیمارستان ها رو بگردن که فکر میکردن مصطفا دوباره تصادف کرده.که وقتی میام خونه بابام میگه چرا خبر ندادی که میری.ما هزار جور ناراحت باشیم و یه سیلی هم تویه گوشم بخوابه.مامانم رو بگو که طفلی اومدنی تبریز داشت چی کار میکردش.این سری قبلی رو میگم ها  که من جلویه باجه بهت دادم .خودت خوب میدونی که چی دارم بهت میگم.چی ها رو میگم.آخرش هم اینجوری .عیب نداره خدا جونم. ما هم گفتیم که از این جا خودمون رو راحت کنیم.بسه دیگه این همه غصه خوردن ها و گریه کردنها .دوست دارم که دیگه از این دنیا راحت بشم.یکی رو داشتم که دیگه الان ندارمش.یکی بودش که اولین بار بهم زنگ زده بودش دم غروب.یکی بودش که یه بار از بیمارستان زنگ زده بودش.یکی بودش وقتی بیمارستان بودم بهم زنگ زدش.یکی بودش.باهام حرف زدش.دلش واسم میسوخت.یکی بودش که همیشه به فکره من بودش.ولی الان کسی نیستش.من بودم که موقع تصادف کردن و ضربه ی مغزی شدن داشتم میلرزیدم و اون موقع که هوشم دسته خودم نبوده بلند داد میزدم بهار خانوم ببخشید ، فرشته خانوم ببخشید. تو رو خدا ازم دلخور نشین.(البته به زبونه ترکی میگفتم) اینجور کسی رو من داشتم که واسش جون میدادم.اونم جلویه دوستام.علی گفتش اسمه بهار اینه و اسمه فلان اونه .تو موقعی که افتادی زمین اینجوری داشتی میگفتی.الان دیگه نیستش.اون فتوشاپ ها رو برای اون میکشیدم و اون هم اون همه کار رو واسه ی من میکردش.خدایش کم کار هم تو واسه ی من نکردی.مرسی ازت خانومی.اون که دارم میگم یه خانومیه دیگه بودش ها .نه تو.اون یه بهاری بودش که تویه هیچ جا نمیتونستم مثله اون رو پیدا کنم.خدایش میگم.خدایا اون خانومیه نازه من کوشش؟ هنوز هم که هنوزه میگم رو دسته اون بهار که داشتم کسی رو ندیدم.کسی بودش که همیشه منو راضی نگه میداشت.از همه نظر.یعنی یه خانومه به تمام معنا.یه نفر که خیلی معرفت داشتش.یه نفر که همیشه جونم واسش در می اومدش.همیشه اگه ازش میخواست خبری نشه و قرار بودش برن جایی ، بهم هر جور که فکرش رو بکنی یه خبر میدادش.ولی الان چی؟ اون بهار نیستش.مطمئنم که تویه دنیا بگردم و هر چقدر هم جون بکًنم ، نمیتونم یکی مثله اون پیدا کنم.پس بهتره که برم.بهار جونم تو هم برو دنباله زندگی خودت و منم میرم دنباله زندگی خودم . امیدوارم که همیشه خوشبخت بشی.من که بهارم رو دیگه ندارم.یه بهاری داشتم.الان نیستش.شاید الان روحش رفته پیشه خدا .میخوام از این دنیا راحت بشم.چیزی که زیاده وسایل رفتن به اون دنیا. از همه چیز بریدم.همه هلالم کنید. ما اگه خدا بخواد یه سر میخوایم بریم پیشش.( منظورم اون خدا جونه) دوست دارم پیشه خدا.یه امتحانی دارم میکنم.روحه بهارم رفته اون دنیا.فقط جسمش این دنیاست.پس منم میرم پیشه خدا. پس منم میرم پیشه اون خدا که با بهارم باشم.خداحافظ برای دوستای گلم.احتمال ۸۰ میدم که کارم عملی بشه.ولی یکی که پرسیدم ۱۰۰ ٪ هستش.ولی میترسم که پا در هوا بمونم .ایشالله میشه.خداحافظ بهار جونم که خیلی خوب گذاشتی این آخری تویه کاسم.خداحافظ فرشته خانوم که این آخری شما هم بدجور گذاشتی تویه کاسم با اون قسم خوردنها به جونه احمده خودت.که نگو درست نخوردم که کاملاْ قشنگ هم خوردی.با تمام جزئیاتش.دیگه خودت بهتر میدونی. این ترانه های بغل رو هم گوش کنید.بهار جونم وقتی که اومد و با من حرف زدش. این آهنگ رویه وبلاگ بودش و خواستم برای آخرین بار هم رویه وبلاگ باشه.ترانه ی میمیرم برات از حمید رضا کیا رو میگم. یاده حرفهایی که بهار واسه ی من تویه دفتر خاطرات نوشته بودش و من هم برای اون نوشته بودم.

نبودنت بدجوری آزارم میده.کاش بودی چشمام مسیوزه.تنهایی خیلی بده سیزده بدر امسال بسیار نحس و دردناک هم سرم در میکنه خیلی بد گذشت رفته بودیم سرچشمه همون جای قبلی دیدن اونجا بدجوری دلتنگم کرد انگاری سال گذشته همون جا با هم بودیم.اصلا شوقی نداشتم بچه ها بازی میکردن منم رفتم پشت یه دختر نشستم دل سیر گریه کردم اصلا از جام تکون نخوردم خیلی سرم درد میکنه.نهار رو خوردیم رفتم بالای  کوه اونجا آنتن می دادش ولی خبری نبودش.چی بنویسم فقط فکر و ذکرم تو هستی اون روز هزار تا  بهت فحش دادم گفتم گم شو برو دیگه هی میای جلوی چشمای من لبخند هات صدات نگاهت همشون جلوی چشممه فقط دلتنگی امان نمی ده خیلی بده این بی انصافی چرا دوری چرا نباید من مشاهده خنده های نازت باشم. ********:

تنها تنها تنها ----------------------------------------------------------------------------------------

اح خسته شدم بابا

اینم اون بهاره ها .ببینید که چه احساسی داشتش اون بهار رو الان رو نگاه کن.

دیگه بسه.برم به گوه خوریم برسم.خداحافظ  همه ی شما که با هم دیگه خیلی روزهای خوبی داشتیم.ایشالله همیشه موفق باشین. ما دیگه تویه جمعه شما نیستیم.یعنی من نیستم.من دیگه رفتم.خداحافظ زندگی.خداحافظ رفقا.خداحافظ اونهایی که دلم رو بدجور شکوندید و شبها رو برای من همیشه اشک بارون کردین.خدافظ اونهایی که به جایه قدردانی خوبی من باهام اینجوری کردین و فقط غصه و غم رو آوردین تویه زندگیم.خداحافظ تمام کسانی که از دله من خبر داشتین و کمکم کردین یا اینکه هیچ کمکم نکردین . تویه پادگان همه قدرم رو میدونستن.همه .از سرهنگش تا اون سربازش.خدا رو شکر هیشکی از دستم ناراضی نبودش.ولی یه نفر دلم رو بدجور شکوند.جوری که دیگه نا ندارم واسه ی زندگی .این زندگی مضخرف.این زندگی که  من پایه ی اون رو یه نفر قرار داده بودم و تمام امیدم به اون بودش.اون از وام که درست شده بودش واسم که یه کار راه بندازم.اون از درسم.همه رو بیخیال.به درک .دیگه بریدم.چون کسی رو که میخواستم دیگه مثله قدیمها نیستش.دیگه اون بهار من نیستش.این عکسه زیر رو هم بازم خودم ساختم.ولی عکسه سایز اصلی خونه بودش .منم چون دیگه خونه نمیرم.همینجا از تویه هاست لینکش رو گذاشتم.لینکه عکس کوچیکه رو. ایشالله که خوشتون بیادش.

خانومی جونم چرا با رفتنت داری دلم رو خون میکنی.کاری کردی دیگه خون تویه شریان هام جریان نداشته باشه

این چند تا شعر رو هم با لینکها واسه ی شما میذارم.

چون خیلی خیلی دوستشون دارم.

این ترانه خیلی نازه.فقط به حرفها گوش کنید.البته به سیاوشهایی که من دوستشون دارم با ابی نمیرسه.چون همیشه به متن نگاه میکنم و یه مقداری سبک خوندن.این آهنگ دو تا لینک براش میذارم که لینکه اولی خیلی قشنگتر از لینک دومی هستش. این لینک اولی و  اینم لینک دومی  این آهنگ برای این ترانه. راستی تا یادم نرفته یه ترانه ی دیگه هم هستش که خیلی ناز تر از همه هستش.اینو الان که تبریزم و گوش میکنم چشمام خیس میشه.چون که یادمه یکی این ترانه رو بهم دادش.منم یه شب فقط گوش کردم و بخاطره کارهایی که باهام داشت میکرد ، فقط اشگ میریختم. هر وقت هم اینو گوش کردم چشمام خیس شده.خیلی وقتها اینجوری شده. حتی تویه کرمانشاه که گوش میکردم اینو باز چشمام خیس میشدش.چون خاطره بد چیزیه. وای .اح .الان که دارم این یه تیکه متن رو اضافه میکنم شبه ساعت ۸:۴۰ هستش که تویه کافی نت فجر تویه خیابون فجر.ای خدا. این آهنگ به دو زبان فارسی و ترکی با هم دیگه خونده شده.آخره غم و.... اح.خدایا دیگه نمیتونم این همه اشک نریزم.بدبختی دیگه هر جا میخواد باشه .تا دلم میگیره اشک از چشمام جاری میشه.کافیه یه آهنگ از یه خاطره رو بشنوم.بغصم میگیره و چشمام پر میشه.زیاد حرف نزنم.اینم لینک ترانه ی چته دیونه.... خیلی خیلی نازه

عشق من ناز نکن بغض ما  پایو ن میگیره

یه روزی دست زمونه تو رو از من میگیره

وقتی تنها با تو بودن واسه من زندگیه

تو رو دیدن تو رو خواستن رو کی از من میگیره

                                     عشق من قلب این عاشق با تو آروم میگیره

                                      همه ناله های من از اون نگاهٍ دوریه

                                     تو رو دیدن تو رو خواستن تو رو هر جا میبینم

                                     بی تو و عشق تو  من همیشه تنها میمونم

عشق من عاشقتم تکرارت هر شب عادته

همه حرفام به خدا از عشق و از صداقته

با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

عشق من بی کسیو  شب با تو پایون میگیره

                                    همه رگهام از حرارت نگات خون میگیره

                                    با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

                                    تو گمون کردی بری خاطره هاتم میمیره

                                   روزهای رفته برام رنگ سیاهی میگیره

اگه صد بهارو پاییز واسه تو گریه کنم

نمیتونم که تو رو همیشه از یاد ببرم

من همون عاشقتم تا که چشام بارونیه

همه ناله های من از اون نگاهٍ دوریه

                             با تو بودن تویه دنیا واسه من نهایته

                            عشق من بی کسیو شب با تو پایون میگیره

                            همه رگهام از حرارت نگاهت خون میگیره

                           با تو بودن توی دنیا واسه من نهایته

 عشق من ناز نکن عمره ما پایون میگیره


 یاده این یکی ترانه هم بخیر که چه روزگاری با این یکی داشتیم.واسه ترجمه ی اون و.... . این آهنگ دیگه سمت راست هستش.میتونید گوش کید.

زندگی نچرخد
بدونه تو این زندگی و حیاط ادامه نداشته باشد
خاموش نشود
عشقی که در درونم هست هرگز خاموش نشود
 
این ترانه مال ه ما باشد
عشق ه ما ابدی باشد
در گلستان ه قلبم نامت آهویم باشد
   
 نبیند نبیند
این چشمانم بدون ه تو کور باشد
دوست نداشته باشد دوست نداشته باشد
قلبم کسه دیگری را به غیر تو دوست نداشته باشد
این ترانه مال ه ما باشد
عشق ه ما ابدی باشد
در گلستان ه قلبم نامت آهویم باشد
   
نگذرد نگذرد
بدون ه تو این عمرم هرگز ادامه نداشته باشد
نیاید نیاید
جدایی برای ما نیاید
این ترانه مال ه ما باشد
عشق ه ما ابدی باشد
در گلستان ه قلبم نامت آهویم باشد
Translated By AM


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:2  توسط مصطفا |  

 

خدایا هیچی تموم نشدش.دیگه هیچی رو دوست ندارم.از زندگی سیرم.میخوام دیگه نباشم.از همه چیز بدم میادش.اگه خدا بخواد ۱۹ یا ۲۰ دی تبریزم.اگه خدا خواست.بعدش ببینم چطور میشه.چون واسه ی خودم یه هدفی در نظر گرفتم.چون بریدم.اگه شدش که شدش اگه هم نشدش میرم دنباله هدفم.معلوم نیستش.بخدا نمیدونم چی بگم.پا در هوا گیر کردم.شاید دیگه نیام.کلی دارم میگم.یعنی واسه ی همیشه با همه خدا حافظی کنم.اشکاله منم همینه.دلبستگی تمامه چیزهایه منه.اگه اونجوری که میخوام بشه هیچ.اگه هم نشه یه چند تا چیز رو تعیین تکلیف میکنم.بعدش هم دیگه خداحافظ ه دوستا و رفیقای نتی و دنیای واقعی.چون به خدا بریدم.شاید بگید نه.ولی همه چیز معلوم میشه.خدا خودش میدونه که چی کار کنه.اگه کردش که ما هم آدمیم.نکردش ، ما هم از آدمیت در میایم و یه خریت بزرگ میکنم.البته فقط واسه خودم.نه دیگرون.خوب بعداْ معلوم میشه.اصلا چرا دارم چرت و پرت میگم.چرا اینجوری؟ خرم نه؟ نمیخواد دیگه شما بگید که معلومه.چون خودم میدونم.

تا اون روز ببینم خدا چی میخواد.یا حق

 

© نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:24  توسط مصطفا |  

 

نکته: خوب اینجا رو هم یه مقدار بنویسم خوبه.رفتیم سیدحمزه .بازم دعا کردیم.باز فقط خواستیم از خدا.فرقی که نمیکنه.هر چی دعا میکنیم.باز بدتر میشه.هی داره بدتر میشه.حداقل تویه اون تیرماه یه رفتار دیگه بودش.الان هی داره بدتر میشه.اومدنی مرخصی اون موقع ها بهار لااقل یه آنلاینی میشدش.وب میدادش و میدیدمش.تویه مرخصی اونو هم نداشتم.این همه بی ارزش شدم.تا زنگ بزنی فقط حرفهای ناز بشنوی(میگم حرفهای ناز دیگه خودتون بدونید یعنی چی) چقدر قشنگه .نه؟ دیگه حتی جر‌اءت زنگ زدنش رو هم ندارم.یعنی همش میشه.....  . یاده قدیم باز.بازم معرفته اون موقع ها.آخ کجاست اون روزها. اح.بیخیال.ما هم خدایی رو داریم.اونم یه روز جواب میده بهم.خدا رو میگم ها.اون خدا اگه کریمه یه روزم با من میشه و با من میادش.فقط کارم شده دعا. هوی شما هم دعا کنید واسم دیگه.راستی اینو هم بگم که به بهارم شما چیزی نگید.اون همه چیزه منه.مشکلی هم باشه خدا خودش حل میکنه.فقط شما دعا کنید که همه چیز درست بشه و اونجوری که من میخوام بشه.راستی این تیکه رو اضافه کردم.اون پایین یه لینک هم اضافه کردم.اگه یهو قبلاْ یه نگاه کردین ، یه با دیگه برید.چیزه قشنگیه.یاده قدیمه.اح.بازم دلم گرفتش.بریم توی تنهایی خودمون بسوزیم.اینجا که بنویسم هیچ فرقی نمیکنه.


چه روزگاره غریبیه. یه جور شده که دیگه توش مهربونی نیستش.همه یه جور باهم دیگه میکنن. کسی معرفت رو نداره. رفاقت هم رفاقتهای قدیم. دلتنگی از من یکی دست برنمیداره.ناراحتی و فکر و غصه و غم و ماتم دست از سره منه بدبخت هنوز برنداشته که هیچ.بدتر هم میشه. تویه پادگانش یه ساعتهایی دلم میگرفتش.شبها و موقع پست. یعنی در کل بخوایم بگیریم روزانه ۴ ساعت گریه ی خالص. دلم بدجور میگیره.خدا جونم این همه برام دعا کردن.( البته اینو مطمئن نیستم) این همه رفتم حرم حضرت معصومه و دعا کردم.اون همه اونجا نزر کردم.خدایا پس بیخوده آره؟ هر چی هم خوب میشم.هر چی هم خیلی چیزها رو نادیده میگیرم. خیلی ناراحتی ها رو بیخیال میشم.هر چی حرفهای یه نفر رو باز بیخیال میشم و باز مهربون حرف میزنم. باز چرا فرقی نمیکنه؟ باز الان به فکرم مریم حیدرزاده افتادم.این رو خیلی وقتها پیش .اون وقتها که تویه کاره نوار و.. بودیم(نه سی دی ) دیگه ببینید چند سال پیش.نوارش رو از یکی از آشناها گرفتم.اون بنده خدا هم وقتی که سرباز نیروی انتظامی بوده از خودکشی یه پسره بیچاره (زدن رگ تویه حمام ) برداشته بوده.یعنی پسره خودکشی کرده بوده و در اون هنگام به این نوار گوش میکرده.ولی خداییش خیلی نازه : من صدای شکسته شدنه قلبم را شنیدم و فکر میکنم که اولین کسی باشم که صدای در هم شکستن قلبم را با گوشهای خودم شنیده باشم  نمیدانم خدایی هست.اگر هست چه خدای خاموشی. از این همه خاموشی قلبم میگیرد.و دوست دارم فریاد بکشم  ,آخر با که بگویم درده این قلب شکسته را؟ آخر با که بگویم که قلب من عاشق قلبیست که با سنگ بیابان فرقی ندارد. قلبه من عاشقه قلبیست که اصلا قلب نیست. دلم میخواهد آنقدر فریاد بکشم که فریادم قلبه خدا را به لرزه در آورد.دلم میخواهم فریاد بزنم و دیوانه وار به خدا بگویم .آخر تو خدای خوب من چطور بنده ای آفریده ای که ازعهده اش برنمی آیی؟تو چطور میتوانی این همه نا عدالتی را ببینی  و به صدا در نیایی.وگر نه اینکه میگویند تو بخشنده ای . پس اگر گناهی مرتکب شده ام به درگاهت ، به بزرگواری خودت مرا ببخش و اینهمه مرا عذاب نده. مگر نه اینکه میگویند  تو رحیمی .پس چرا به من رحم نمیکنی؟ .پس رحمتت کجاست؟
خدایا من رنجها را به امیده این...... (گریـــــه ی گوینده )
چشمان من آن همه اشک را بدرقه ی راهت کرد که تنها به تو بفهماند که دوستت دارد   و تنها از تو بخواهد که نسبت به این چشمها این همه بی محبت نباشی. در این دنیای پر از هیاهو صدا میکنم , ستاره ها را می نگرم همش به خیاله اینکه چشمان تو را میان آنها ببینم.آخر منو تو همیشه در زیره سایه ی آسمان با هم گفتگو میکردیم. صبر میکنم. آنقدر صبر میکنم تا راحت را انتخاب کنی . ای کاش .ای کاش آن قلب سنگی ات که درونه سینه ات یخ بسته است زره ای از قلب من خبر داشت و  فکر میکرد چطور با تو یکرنگ و صادق بوده است. تقدیم به آنکه آفتاب مهرش در آستان دلم هرگز غروب نخواهد کرد.

آره روزگار گذروندیم.روزهای قشنگی رو .روزهایی که هیچ وقت از یادم نمیره. این یه مدت که واسم هیچ فرقی نکرده باز بدترم شدم.به خداوندی خدا از تیرماه به اینور تا الانش هر شب تویه چشمام حتماْ باید اشک باشه.به خدا اشک بوده.این بعداْ ها یاد گرفتم که جلوشون گریه نکنم. یعنی اینو میخوام بگم که قبلا دلم میگرفت یا یه حرفی میشدش جلویه بهار نمیتونستم خودم رو نگه دارم. حتی جلویه آدمه دیگه. یهو تو چشمام اشک حلقه میزدش .ولی یه مدت بودش وقتی دلم میگرفت یا یه حرف میشنیدم ، نفس عمیق میکشیدم و نمیذاشتم که اشکم بیادش.یا اگه اشکم بیادش خیلی آروم و طرف مقابل نفهمه. آخ خدا.تو که کاری نمیکنی واسم ؟ خیلی تلاش میکنم. خدایا تو یه فرجی کن.  الان وقتی یاده خیلی از کارها می افتم.همینکه الان اینجا دارم مینوسم.همین که صفحه ی ارسال پست رو می بینم .چشمام تر میشه.چون روزها رو گذروندم.وقتی دفتری که بهار برام نوشته بودش رو می بینم چشمام خیس میشه. اینکه نوشته بودش ماشینی دارم یا شهری سالم . یا شاعر .. خدایا کجا رفتش اون روزها؟   شما جایه من بودین هیچ کدومتون به خدا دوام نمی آوردین. خدا واسه هیچکدومتون این روزها رو نیاره.میخوام مثله شهریار باشم.مثله اون که یه نفر رو دوست داشت و اون دختر هم تنهاش گذاشت و شهریار تا آخر هم ازدواج نکرد و به عشقه اون سوخت.خیلی ها واسش جون میدادن.ولی اون نرفت.منم میخوام مثله اون باشم.عشق یعنی این.

قبله پادگان رفتم یه چند تا بازی رو فارسی کرده بودم واسه ی بهار.میذارم بردارین.خیلی سبکه.اینم لینک هاش. بازی شماره یک و بازی شماره دو و این هم بازی شماره سه .یه فایل دیگه که واسه ی اسکرین سیور اون موقع ها که خیلی خیلی مبتدی بودم میذارم. خیلی نازه.نصب کنید بدک نمیسشه. اینم اینم لینکه اون یادش بخیر این عکس رو هم با بهار دوتایی ، وقتی هیچی بلد نبودم و بهار داشت بهم یاد میادش .تازه کار بودم.خیلی ساده.بهار داشت یادم میدادش.آخ یادش بخیر.

بهار جونم ، هنوزم که هنوزه دوستت دارم

 

راستی تا یادم نرفته بگم که حتماْ اون آهنگ که تویه پست قبلی گذاشتم رو برداین.چون خیلی نازه.آهنگ اینجوری یه چند تا دیگه دارم.ولی دیگه حال و حوصله ی اینکه حجمشون رو کم کنم رو نداشتم.به بزرگی خودتون ببخشید. فقط یه چند تا عکس براتون میذارم.

بزرگترین آرزومی بهار جونم

خیلی خیلی دوستت دارم بهار جونم


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:0  توسط مصطفا |  

 

اح. این پست رو با کلمه ی قشنگی شروع کردم .درسته؟  خوب چون دیگه اعصابم نمیکشه.از زندگی سیرم.دروغ نگم از همه چیز سیرم.بریــدم. دیشب بودش کامل داشتم فکر میکردم.به گذشته.به قدیم قدیم ها.به رفتار و خنده و ....  .به روزگاری که داشتم.بازم رفته بودم تبریز.خیلی خیلی دلم گرفت.ولی تا میتونستم توی جمع نشون نمیدادم.یعنی تا میتونستم خودم رو جلوی جمع نگه میداشتم. تا اینکه یهو تویه یه جایی یه یادگاری نوشته بودم ۹/۱۲/۸۶ و... که وقتی اونو دیدم چشمام خیس شدش. و زار زار ......  . رفتم به وبلاگم سر زدم و وبلاگه بهار.اون موقع پست ه بهار رو دیدم.دیشب بودش که وقتی داشتم اون پست رو میخوندم و اتفاقاتی که افتادش تویه اون موقع چشمام همینجور داشت اشگ میریخت.یه دستمال یزدی دارم که وقتی اونو دستم گرفتم و هی صورتم رو پاک میکردم ، که آخر خیسه خیس شدش.وقتی اومدم قم یه کمی اوضاعم بهتر شده بودش.تا صبح که رسیدم( قم بارون باریده بودش.تبریز هم همینطور) یهو یاده اون وقتها کردم که تبریز رفته بودم و تبریز سرد بودش و وقتی من میخواستم بیام قم ، تمام راهها بسته بودش که با کمی تاخیر رفتم. اون وقت بودش که بهار بهم میگفتش که بذار بهت پتو بدم که تویه راه نمونی .یهو سردت میشه. هی زنگ میزدش که خوبی .حالت چطوره و مشکلی که نیستش.یاده اون وقت ها کردم. یاده همین اردیبهشت ماه کردم که وقتی بهار تولدش بودش و رفتم و سورپریزش کردم که اونم بدتر از من وقتی من اودمدم قم ، اونم زنگ زد خونمون و مامانم گوشی رو برداشت و بعدش گفتش بیا با تو کار دارن و بعدش اونم کلی خندید گفت ها ها ها اینم سورپریز کردن ها و.... یاده ترانی ابی افتادم ( کی اشکهاتو پاک میکنه ، شبها که غصه داری ) همینجور از چشمام اشک اومدش.از همه بدتر میدونید چی بودش؟  دیشب که داشتم فکر میکردم ، یهو یاده اون وقتی افتادم که تصادف کرده بودم و ضربه ی مغزی شده بودم. (تصادف دومی رو میگم) یاده این افتادم که علی دوستم میگفتش که مصطفا وقتی تو از سرت خون میرفتش و داشتی هی دست و پا میزدی ، اون موقع همش میگفتی بهار ببخشید و فرشته خانوم ببخشید( به زبونه ترکی و اسمهای اصلی) که اینجا دیگه اصلا نشدش.دیشب تا ساعت چهار صبح همینجور هی فکر میکردم و از چشمام اشک می اومد و آخر سر هم نفهمیدم که چه وقت افتادم خوابیدم. بدجوری دلم گرفته.خیلی خیلی بدجور.هنوز شاید باورتون نشه.الان که مینویسم از چشمام کوچولو کوچولو اشک میریزه.امروز مامانم آش درست کرده بودش.میدونید یاده چی افتادم؟ یاده اون اولها که پام شکسته بودش و بهار هم رفته بودش خونه ی دایی اینها که از اونجا بهم زنگ زدش. اونم ظهر بودش.خدایا .کجاست اون روزها و معرفته یه نفر.خدایا کجاست؟ 

خدایا راضیم به کْرْمٍ تو . به بزرگی تو. خدایا فقط منو این همه عذابم نده که بدجور تویه همه چیز گیر کردم. مخم دیگه کار نمیکنه.خدایا یه کرمی کن . خدایا میگن تو رحیمی .پس رحمتت رو بهم نشون بده.(بچه ها شما هم واسم دعا کنید. تو رو خدا )


نکته: این تیکه رو بعداً نوشتم.یه آهنگ بودش که این چند روزه خیلی گوش میکنم.گفتم شاید شما هم بخواین گوش کنین.خیلی نازه. اینم لینکشه.زیاد سنگین نیست.یک مگابایت بیشتر نیستش.امیدوارم که خوشتون بیادش.اینم لینک دانلود.امیدوارم که خوشتون بیادش.خدا که تا الانش هیچ توفیری نکرده.تازه کلی هم ما رو برعکس پیچونده و میخواد من بیشتر عذاب بکشم.شاید میخواد یهو سورپرایز کنه .نمیدونم دیگه.(فقط تو رو خدا برام دعا کنید.)

مواظب خودتون و احساستون باشین.

یا حق

© نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:18  توسط مصطفا |  

 

این پست که گذاشتم یاده قدیم کردم.از اینترنت که تویه یه سایت دیگه گذاشته بودم پیداش کردم.آخ کجاست اون روزهای قشنگ.یه پست دیگه هم هستش که بهار اون موقع ها گذاشته بودش.باز میگم یادش بخیر.


میدونید چیه؟ چند تا چیز مهم که همیشه به یاد داشته باشین.خوب؟

اول اینکه همیشه ظرفیت شوخی پذیری یه نفر رو بسنجین. خوب شاید بعضی ها نتونن بعضی چیزها رو تحمل کنن.خوب شاید دست خودشون نیست.خودمم اینطوری هستم.ولی وقتی طرف قشنگ توجیح میکنه دیگه نباید به نظرم ناراحت کننده باشه.نظر شما چیه؟ دیگه چی باید گفت؟

یه بنده خدایی بود که یه چند روز قبل بهم واسه خاطر یه چیز گیر داده بود .بعدش من که دیدم اینطوری گیر میده.چند روز بعدش یه ماجرایی پیش اومد که منم الکی واسه خودم فیلم بازی کردم که یه کم اذیتش کنم و عکس العمل اونو ببینم. ولی ای کاش نمیکردم.چی کار کنیم.خیلی بد شد و بهش خیلی بر خورد.

اصلا یه چیزی .شما همیشه سعی کنید که همه چیز رو با هم قاطی نکنیدبرای مثال .یک نفر یک کادو و چند تا چیز دیگه بهتون داده.وقتی باهاش دعوا کنید ، کادوهاشو از بین می برید ؟ یا اینکه میگین ازشون بدت می اومده؟ میخوای الان همش رو از بین ببری؟ یه کم غیر عاقلانه نیست؟ نمیدونم والا.شاید هم عاقلانه باشه.نمیدونم

یه مسئله ی دیگه این که هیچ موقع چیزی رو که به این سختی به دست آوردین راضی میشین به راحتی از دست بدین؟ اگه راضی بشین ، پس بدونین که از اولش خودتون رو داشتین گول مزدین و داشتین فیلم بازی میکردین. همیشه واسه چیزهایی که به سختی دست میارین همونطوری هم برای نگه داشتنشون همونطوری سخت تلاش کنید.

همیشه که دنیا نباید به وفق مراد شما باشه و هر چیزی که بخواین باید به دست بیارین. همیشه همه چیزرو در نظر بگیرین.خودتون رو جای طرف مقابل بذارین.ببینید که اون در چه موقعیتی هستش.چه کارها کرده.همیشه کوتاه اومده تو کارهاش.فقط و فقط واسه کسی که دوستش داشته.یه کم فکر کنید.ببینید که اگه دوستتون نداشت هیچ موقع هیچ کاری واسطون نمیکرد. ای کاش یکی هم واسه اون یه کاری میکرد.اصلا ببینم چرا کسی واسش هیچ کاری نمیکنه؟ دو نفر بیشتر ، یه کاره درست و حسابی نکردن.مهم نیست.مانگفتیم واسش کاری انجام بده.حداقل قدرشون رو بدونید.

ببین اگه دوستت نداشت هیچ موقع هیچ کاری واسط انجام نمیداد. حالا خداییش دیگه نمیخوای ببینیش؟ دوست نداری دیگه بیاد شهروتون؟ فکر نکنم این رسمش بود که تو هم باهاش اینطوری تا کنی. نظره تو چیه رفیق؟ آخه بهش گفتی بای .یه جا خوندم نوشته بود خدافظ رفیق

تو که قسم میخوردی عاشقونه تومیگفتی واسم میمیری بی بهونه

چی شد یه دفعه رفتی وتنهام گذاشتی تو غربت

چی شد رفتی شدی بی معرفــــــــــــــــت؟

تو باهاش اینطوری نشی.باشه؟

راستی یه چیز دیگه تا یادم نرفته بگم.اینکه ببینید قبلا چی بودیم.اینکه هیچی نداشتیم.ولی بعدا چی چی شد.چه چیزهایی نصیبمون شد.قبلا انتظار یه وبلاگ رو داشتیم و بعد اون که برامون ساختن ، حالا میخوایم از بینش ببریم؟ واسه چی؟ میگن به درویشی قناعت که سلطانی خطر دارد.اینو که خودتون هم معتقد هستین .مگه نه


پاورقی :رمز تو به حالت اولیه برگشت.رمز من هم یه ‌B به آخرش اضافه شد.

مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 16:57  توسط مجنون


یادش بخیر اون موقع ها .اینم پسته بعدی .

 

آمد و گذشت
 
           شايد بهتر بود كه بر سر راهش نمي ايستادم ،‌اما چه كنم ؟
خانه من كنار جاده بود و دسته گلي نيز در دست داشتم.

با من سخن گفت ، شايد بهتر بود كه جوابش را نمي دادم ، اما چه كنم ؟

سپيده صبح از پنجره اتاقم سر به درون كرده بود و در باغ گل هاي بهاري عطر افشاني  مي كردند .

مرا در آغوش گرفت ، شايد بهتر بود كه به اين زودي تسليم او نميشدم ، اما چه كنم ؟

وقتي كه دل صاحب اختيار باشد ،‌عقل كاري نمي تواند بكند .

رفت و گفت كه فردا بر ميگردد .

 شايد بهتر باشد كه ديگر انتظار او را نكشم ، و وقتي هم كه آمد ،در به رويش نگشايم ، اما چه كنم ؟

فردا دوباره سپيده بهاري انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فرياد بي تابي بر خواهد داشت.

دوری چشمات منو شکسته

نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:48  توسط بهار


باز یاده او قدیم ها بخیر که ببین تو رو خدا بهار چی ها مینوشت.
مو اظب خودتون و احساستون باشین.
یا حق

© نوشته شده در  پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 16:17  توسط مصطفا |  

 

خدایا امروز چهار شنبه هستش.۳ مهر ماه.خدایا این ماه رمضون هم داره تموم میشه.این روزها داره حالم بدتر میشه.بدتر از همیشه.خیلی حالم بد شده.خدایا یه روزهایی شده که فقط کارم بغض شده.صد هزار رحمت به روزهای اول غم و غصه هام.خدایا روزگارم بدجور میشه.این چند روزه کارم شده فقط بغض و گریه و ناراحتی و غم و بدبختی.دیشب بود که از خدا خواستم که یا بهارم رو مثله قدیم بکن یا اینکه منو بکش.تو رو خدا شما هم همینو برام دعا کنید.یا بهارم مثله قدیم بشه یا اینکه خدایا تو منو بکش.تو منو بکش و راحتم کن.هر روزم بدتر از قبله.قبلاً یه اندازه ناراحتی داشتم.الان هزار برابر شده.مشکلاتم تویه پادگان هم چندین برابر شده.خدایا چرا اینجوری ؟ خدایا یا بهارم رو مثله قدیم بکن( مهربون و با وفا و...) یا منو بکش.به خاطر این شبهای عزیز.یه درخواست ازت دارم خدایا.تو اینجوری واسم بکن.دیشب تا تونستم فقط گریه کردم.بدجور دلم پره.خدایا به خاطر این شبها که فقط شده کارم گریه یا بهارم رو برگردون یا منو بکش.تو رو خدا شما هم همین دعا رو واسم بکنید.تو رو خدا فقط این دعا رو واسم بکنید.

 به قوله بعضیها که برای یکی دیگه مینوسین :-< نوکرت همون دو دو تا دوت تا

© نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 18:19  توسط مصطفا |  

 

روزگاریه که بدجوری دلم پره.از نامردمی های بعضی ها .از بی معرفتی هایه بعضی ها.اومدم مرخصی.پسته قبلیم رو اگه یه نگاه بندازین می بنین که چقدر بدبختی کشیدم.هنوز که هنوزه هیچ فرقی نکرده . الان دارم آهنگه گورمز اولسون رو گوش میکنم.از یه روزگاری که داشتم .از روزهایی که یه بهاری داشتم که آخره معرفت بودش.خدایا من شانس ندارم .چه شانسی دارم.گریه هایه شبانه به گریه هایه روزانه هم اضافه شده .همه وقت هر جا .فقط کافیه که یادش کنم .بدجوری دلم میگره.میدونید امروز چی رو داشتم نگاه میکردم.دفتر خاطراتی که بهار جونم تویه عید و اردیبهشت امسال واسم نوشته بودش.اخه من یه دفتر واسه ی بهار جونم نوشته بودم و اونم واسه ی من نوشته بودش.الان یه تیکه رو مینوسم .وقتی اینو سره پست که نگهبانی اسلحه خونه بودش میخوندم  ، درسته که جلویه همه بودش ، ولی بدجوری بغضم گرفتش.چشمام پر شدش و خواست لبریز بشه که خودم رو نگه داشتم.به خدا قسم اولین باری بودش که تویه عمرم اینجوری بغضم گرفته بودش.انگاری یه نفر یه میخ رو داره فرو میکنه تویه گلوم .باور کنید تا حالا تویه عمرم تویه گلوم اینجوری حس نکرده بودم.چند روز پیش بودش دیدم که مژه های چشمم داره به هم دیگه گیر میکنه.با دو تا انگشتم مژه های چشم رو گرفتم و کشیدم و دیدم هفت تا از مژه های چشمم اومدش تویه دستم.همشون هم نوکشون سفید شده بودش.سفید بودنشون به خاطر گریه ها و خشک شدن اشگ بودش.اخه من صورتم رو موقع بیدار شدن از خواب نمیشورم.حال ندارم.اینقده شبها بیدار موندم که خدا میدونه.اینقده زنگ میزنم و کسی جواب دهنده ی ما نیستش.به بهار جونم قول داده بودم که دیگه درست میشم.اشتهام خوب میشه.راست هم گفته بودم.تا میتونستم میخوردم .بهار هم بهم قول داده بودش.ماه رمضون روزه گرفتم.ولی دیگه نمیخوام بگیرم واسه ی کی بگیرم.هی میگم خدایا کمکم کن که بهارم برگرده .بهارم یه روز میگه باشه.یه روز میگه نه.از خودش حرف در میاره.خدایا رویه قولهاش نیستش.خدایا فقط کارم شده غصه ، غم ، گریه ، ماتم .یکی رو دوست داشتم که دیگه دوستم نداره .اصلا حسابمون دیگه نمیکنه.انگار نه انگار روزگاری با هم دیگه داشتیم.فقط همیشه وقتی کارشون بهمون می افته یادمون میکننن.مگه نه اصلا خبری نیستش.اون موقع چنان تحویلی منو میگیرن .ولی بعداً ها اصلاً.خدایا من موندم که چی کار کنم.اصلا خوشی بهم نیومده. آخه یکی نیستش که بگه آدم عاقل من چطوری اون همه وقت رو تحمل بتونم بکنم.من چطوری تا موقع ترخیصیم بتونم تحمل بکنم. چطوری؟ چطوری یکی با دیگرون باشه و بعده تموم شدنه خدمتم بیادش و با ما باشه.یعنی هی عوض کنی لیست رو؟ ای خدا .چی کار کنم؟ دفتر رو نگاه کردم بدجوری شدم و اومدم وبلاگ رو به روز کنم.از حرفهای بهارم.بهاری که یه زمونی یه خانومه تمام معنا بودش.یه مقداری از حرفهاش رو که برام نوشته بودش رو براتون مینوسم که بگم یکی بودش که این همه دوستم داشت و فقط بیست روز از ما خبری نشدش و اون کلی تغییر کردش.یه چیزی شدش که تویه عمرم فکر نکرده بودم.تیکه های از حرفهای بهارم :

وقتی به گوشی داداش نگاه میکنم بغضم میگیره .دلم یه جوری میشه.دیگه بدونه تو چی معنا داره؟ تو رو به قران به جونه عزیزت منو تنهام نزار الان که ازت دارم به اندازه جدایی تلخه تو ور خدا ازم دور نباش خواهش میکنم برگرد .برگرد دلم واست خیلی تنگه به اندازه بی نهایت ها بگرد و منو دوباره در آغوشت بگیر.دوستت دارم همه ی وجودم

آهای آدم خوب اینم رسمشه .میدونی دیروز تا صبح نخوابیدم چشم ام فقط منتظرته دیروز قلبم خیلی بی تابی میکرد آخهیلی وقته صدای نازتو نشنیدم.میدونی که صدات چقدر آرامش بخشه.چقدر آرامش میده اخ که دلم یه ذره شده واسهصدای نازت کاشکی زنگ بزنی و این طغیان قلبم را ساکت کنی.دیروز بلوزتو پوشیده بودم  و دفتر خاطراتوتو خوندم عکستو نگاه کردم به گذشته فکر کردم.چه روزهایی با هم داشتیم.خلاصه که دیگه حرصم در اومده و اگه برگشتی دیدی گوشی ات خرابه بدون که از بس منتظرت بودم حرصم در اومده و کوبیدم زمین کجایی چی کار میکنی؟ دلم واست تنگ شده مگه نازم نیستی؟ مگه بالای خوشگله من نیستی؟ پس چرا مامانیو تنها گذاشتی ؟ میدونی مامان چقدر دلتنگه ؟ میدونی چقدر اشک میریزه ؟ میدونی شبا چقدر بهت فکر میکنه؟ بزن دیگه زود باش کارت دارم بابا دلتنگم میفهمی؟

اح فردا ۱۳ به دره یعنی سال گذشته همین موقع تازه عشق ایرانسل داشتیم و تا ۱۳ بودیم الان چی ؟ تو اونجا و من اینجا


اینجا دیگه آبجیش واسم نوشته بودش تویه دفتر که: امیدوارم که سال ها با خوبی و خوشحالی با هم زیر یه سقف زندگی کنید.

بله دیگه آبجی خانوم .می بینم هیچ خبری نشده بهار خانوم اینجوری باهام میکنه.اینسال که شدش فقط گریه ماتم.بدبختی .گریه .بغض .چی بگم خدایا.چقدر دلم گرفته.چقدر دلم از دنیا پره. فقط شده گریه. فقط شده گریه.اون حرهایی که بالا نوشتم حرفهای بهار جونم بودش.این دفتر رو روزه تولدش بهم دادش و من هم دفتره خودم رو بهش  دادم.وقتی رفتم دوباره پادگان بهارم خدایا چرا اینجوری شدش؟یهو برعکس شدش ، که فقط دوست داره اشک تویه چشمای من حلقه بزنه و من زار زار گریه کنم ؟ یادته واسم میخوندی : گدیرم گدیرم شادابادا شادابادا.یادته بهار جونم؟یادته نوشته بودی که نکته: بسیاری افراد متعقدند او زمانی شعر را آغاز کرد که معشوقه او به کرمانشاه سفر کرد و یار را تنها گذاشت و نیز به مادر شعر معاصر معروف است.

خانومی جونم اینها رو یادته؟ یادته خانومی اولین شبی که شروع کردی به دفتر نوشتن و دستهای خونی رو که زخمی شده بودن  رو؟ یادته؟ اون بهار کجاست که همیشه به یادم بودش و همیشه دوستم داشتش؟ خدایا اون بهار کجاست؟ اح

ول کن .گریم باز میگیره اینجا.خدایا ای خدایا .برم یه قبری واسه ی خودم بکنم.روزهای ماتم باری که همیشه فقط اشک رو تویه چشمایه من میاره.خدایا مرگ رو میخوام.به خدا خیلی به فکره مرگم.مرگ.خدایا به عزیزی این روزهای ماهه رمضان.به بزرگی این روزها مرگه منو بیار وبهار رو راحت کن.خدیا مرگم رو بیار و من رو از دسته همه راحت کن.خدایا التماست میکنم.هیچ وقت به آرزوهام نگاه نکردی.این یه آرزو رو واسم انجام بده و من رو از دسته همه راحت کن و همه رو هم از دسته من.خدایا دیگه اعصابم نمیکشه.( امروز با سرهنگ و استوار دعوام شدش و ده روز اضافه خدمت خوردم.اونم ده روزه نا قابل.) خدایا دیگه اعصابم کار نمیکنه.تنهایی بد دردیده.غریبی و دوست داشتن یه نفر که بهت محل نده ( که یه زمونی همه چیزش بودی ) بد دردیه.خدایا مرگم رو نزدیک کن.

اگه بشه تا وقتی زنده باشم و تویه پادگان باشم هر وقت بشه میام و وبلاگ رو به روز میکنم و از گریه ها و خاطراتم میگم.از روزهایه قشنگی که داشتم و دیگه ندارم.


مواظب خودتون و احساستون باشین(بازم اگه نبودین به درک)

یا حق

© نوشته شده در  شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:44  توسط مصطفا |  

 

باز هم دل گرفتگی از این دنیا. از بدبختی ها .از ماتم ها .از خیلی حرفهایه دیگه.از چی باید بگم.از اینکه همیشه تا الانش که الانه اشگ تویه چشمام خشک نشده بگم؟  از اینکه هر شب هنوز که هنوز باز گریه کارمه؟اینکه یکی بهمون بگه ولم کن؟ خدایا من چه بدی کردم آخه؟ پری شب بودش که با یکی از بچه ها حرف میزدم.یهو دیگه دیونه شده بودم. اینقده بدبختی دارم که دیگه مخم کار نمیکنه. یهو سره خود فقط چرت و پرت گفتم و خندیدم. نمیدونم چطور شدش.یهو الکی الکی.مثله آدمهای روانی که دیده باشین یهو میزنه زیره خنده و میخنده .  به اون پسره وب داده بودم که با هم دیگه حرف میزدیم.منم اونو میدیدم.پنجره ها رو دادم پایین و تویه سایت ها میگشتم و ویس کرده بودم باهاش.داشتم حرف میزدم که ویسم رو بستم. اومدم و تایپ کردم.باز تویه وبلاگه بهار رفتم.تویه وبلاگه خودم رفتم و همینجور اشگ از چشمام سرازیر شدش. بدبختی ها همش سرازیر شدش. نمیدونم یهو چرا روزگارم چرخید.چرا بعضی ها اینجوری شدن. چطوری شدش که اینجوری شدش .من موندم .تویه اینها.هواسه به اینکه وب به دوستم دادم نبودمش. همینجوری داشتم گریه میکردم.فقط از چشام اشگ و همش ناله بودش.به خدا فقط چهل دقیقه همینجوری بودش.یهو آخرها که خواستیم بریم ، یهو دیدم وای .من هم وب داده بودم به اون. بهش گفتم ببینم داداش تو که وبه منو نگاه نمیکردی .گفتش چرا ؟ نگاه میکردم. دیگه از خجالت مردم. گفتش اشکال نداره.چون واقعا دلت گرفته هستش.از چهرت معلوم بودش.  بهتره خالی میکردی که کردی. منم یه لبخند زدم و گفتم بله ، حتماً خالی کردم.( عمراً خالی بشه ) تا الانش که الانه فقط چشمام پره اشک میشه.همش غصه میخورم.از بدبختی هام. از اینکه روزگار جوری کرده که فقط تویه چشمام اشک باشه. عیب نداره .فقط بعضی ها خوش باشن . بی خیاله مصطفا. تا بوده که مصطفا غصه رو خورده .تا بوده غم مال مصطفا بوده.مصطفا همیشه و همه جا به فکره خیلی ها بوده.آیا این دیگرون هم به فکره مصطفا بودن؟ آره بودن .ولی در چه موقع هایی؟ در موقع هایه تنهایی.تویه بدبختی ها.نه وقتی که خوش هستن.هر موقع آدم خوش باشه یاده مصطفا نمیکنه. چقدر دلم گرفته.چقدر چشمام پره.چقدر حرف دارم واسه ی درد و دل.همین الانش به قران قسم باز چشمام داره خیس میشه. یاده نیمه شعبان های سال قبل میکنم.یاده اون موقع ها .همیشه موز و سیب و شیرینی و شربت میخوردم.همین ساله قبل بودش که به امیده بهار بودم و داشتم راحت شیرینی و شربت میخوردم.به خدا امسال نخوردم.امسال حالم اصلا خوش نبودش.یه دونه موز از گلوم پایین نرفتش.اصلا داخله مجلس ننشستم.زدم بیرون.فقط راه میرفتم و هی برمیگشتم.چشمام خیس میشدش.همینجوری فقط یه قطره اشک می اومد و  من پاکش میکردم.تویه گوشی ترانه ی اون که یه وقتی تنها کسم بود  رو از حمید عسگری گوش میکردم. یا ترانه ی تویه هر گوشه ی ای شهر دارم از عشقه تو یادی از محمد زارع رو گوش میکردم و همینجور اشگ میریختم. ترانه ی یادت رفت اون همه قول و قرارها  از علی عبدالمالکی که دیگه هم خیلی حرفها میگفتش. اینها رو که گوش میکردم بدجوری دلم میگرفتش و فقط ماتم و گریه. ای خدا تویه پادگان چطوری سر کنم. وای .دو ماه دیگه میخوام برگردم.همونجا چی کار کنم؟ وای خدا .فقط میشه اشگ تو چشمام.اح .ای خدا . این روزها چه وقت واسه ی من تموم میشه.فکر کنم که تا عمر دارم واسه ی من یکی دیگه تموم نمیشه.اح واسه ی کی دارم میگم.خیلی دلم گرفته. به خدا بدجور گرفته.یاده بهار که می افتم چشمام همینجوری خیس میشه.فقط گریه.گریه گریه .به خدا همش شده غصه و غم و ماتم و گریه.کاره من اینه. تو مرخصی قبلی به بهار جونم قول داده بودم که تا بتونم بخورم. تویه پادگان تویه یک ماه اول خیلی خیلی پیشرفت کرده بودم.ولی اون بقیه که از تولده خودم شروع شدش فقط گریه و همش کم کردن وزن.تویه عمرم این همه لاغر نشده بودم که شدم.وای .فقط گریه.اشتها کور شدن.فقط ماتم.فقط گریه.فقط زخم زبون شنیدن.فقط بدبختی.ای خدا .این روزها چه وقت تموم میشه.تموم هم نشه نشده .چون من دارم فقط زجر میکشم.دیگرون زجر رو نکشن.دیگرون خوش باشن.من فقط تویه غم باشم و غمه تمامه اونها رو به جونم میخرم.نذار اونها غصه بخورن.نذار اونها درد بکشن و ماتم.خدایا . دیگه بسه.به خدا موقع نوشتن هم فقط گریه.به خدا فقط گریه.ول کن .گلوم گرفتش.درد میکنه گلوم.وای خدا گلوم درد میکنه.به خدا گلوم درد میکنه. جون ندارم .به خدا دو روزه هیچی نخوردم. اشتهام باز کور شدش. باز دو روز بی غذایی.چرا دروغ بگم.دو قاشق نمیرو رو گذاشتم تویه یه تیکه نون و خوردم .اونم دیروز. اح .


مواظب خودتون و احساستون باشین(بازم اگه نبودین به درک)

یا حق

© نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 8:20  توسط مصطفا |  

 

سلام میکنم به تموم عاشقهای دنیا. به تمام بیچاره های دنیا. به اونها که کسی رو دوست داشتن و دارن و خدایی نکرده به طرفشون نرسیدن. به تمام کسانی که یه نفر رو دوست دارن و تمام زندگیشون همون یه نفره.به خاطره اون یه نفر از همه چیزشون زدن که فقط طرف رو راضی بسازن ، از خیلی گشت گذار ها زدن فقط کناره کسی که دوستش دارن بمونن و خیلی چیزهایه دیگه ( که از شانسشون یهو بهشون بگن که خوبی نکرده و غیره بدی هیچی نداشته    ) از این میخوام بهتون بگم که خدا کنه هیچ کدومتون مشکل نداشته باشین. واسه ی تمام آدمهای دنیا خیلی دعا ها کردم.دعا کردم خیلی ها به هم دیگه برسن که خدا رو شکر هم خیلی ها به هم دیگه رسیدن.اون از ناصر اون از احمد اون از خیلی هایه دیگه.ولی اینو دونستم که خدایی ندارم .خدایی داشتم هوایه منو هم داشتش. دلم بدجوری از دنیا سیره. از آدمها .از همه کس. یه جوری شدم که نا ندارم.اصلا نفسی واسم نموده.سه روز تبریز بودم.تویه اون سه روز به اون مولا علی.به اون خدا قسم که فقط یه وعده غذا بیشتر نخوردم. همش شده بودش آب و یا حداکثر ساندیس .حالا خوبه از کرمانشاه هم که راه افتادم باز غذا نخورده بودم ، از بس شوق داشتم که آخر سر هم اونجوری میشه که باز همه چیز خراب میشه.از بس حالم بد میشه که از هوش میری و یه شب هم تویه درمانگاه بخوابی و سرم و... بهت وصل کنن به خاطره کسی که دوستش داری که آخر سر هم نتونی کسی رو که دوستش داری رو ببینی و نیادش تو رو ببینه و اینکه  از بعضی از افراد همش حرف بشنوی و فقط بهت بگن به تو چه به تو چه و.... یا همش....

خدایش تا این موقع تویه زندگی این همه  گریه نکرده بودم.تویه خیلی وقتها گریه داشته آدم ولی نه این اندازه .نه این همه.از بس تویه پادگانش اشگ ریختم که هیچ موقع یادم نمیره.تویه غربت باشی ، بعدش هم فقط اشگ بریزی.روزه تولده آدم باشه.اونم ۹ تیر ماه که از اون روز به بعد زندگی واسه ی من شدش جهنم.وای از اون روز به اینور اصلا خوشی ندیدم.فقط تویه چشمام به خداوندی خدا اشگ بوده.تویه پادگانش حساب کنید که دو ساعت تمام سره پست فقط گریه کنی.اشگ بریزی.یا اینکه ساعت ده تا دوازده شب نگهبان باشی و فقط اشگ بریزی و از دوازده شب هم تا چهار صبح هم همینجور ( یعنی نخوابی و فقط اشگ بریزی ) بعدش هم باز از ساعت چهار صبح تا شش صبح باز دیگه جون نداشته باشی و همینجوری بغض گلوت رو پاره کنه.قشنگه نه؟

درسته خیلی بدی ها در حقه خیلی ها کردم .خوبی در حقه کسی نداشتم.همش اذیت بوده.ولی خدایش خیلی جاها برای خیلی آدمها خوبی کردم و براشون دعا کردم.دعا کردم و به هم دیگه رسیدن.احمد و ناصر به طرفهاشون رسیدن.یا اینکه خیلی وقتها از خیلی چیزهام زدم تا طرفم راضی باشه.درسته بهار جونم رو خیلی اذیت کردم. ولی این رسمش نیست که برگردن بگن تو خودت منو از دستم دادی.تو قدرم رو ندونستی.برگردن اینها رو بهتون بگن.این درسته به نظرتون ؟ درسته اذیت کردم.خیلی خریت ها کردم. آدم نبودم. مثله دیونه ها برخورد کردم. ولی این رسمشه اینجوری بگن؟ این رسمشه که با من هم یه جور دیگه برخورد کنن؟ به خدا گفتن نداره .فقط بگم که تولده بهار جونم رو تویه تقویمی که تویه پادگان تویه جیبم نوشتم تولده عشقم. ولی تولده خودم رو ساده نوشته بودم تولده خودم.۹ تیر شدش.ولی از اون به بعد تویه تقویم نوشتم روزه مرگم.واقعاْ هم از اون روز به اینور خوشی ندیدم.الان شده یک ماه و خورده ای .هر شب زار زار بزنی.گریه کنی .همش غم و غصه و بدبختی و ماتم.هیچ وقت اون قدیم ها یادم نمیره.اون خانوم بودن و اخلاقه یه نفر یادم نمیره.اون همه مهربونی یه نفر یادم نمیره . برخوردهای یه نفر یادم نمیره.هیچ وقت یادم نمیره.اون یه نفر بودش تویه رویاها و افسانه ها .اون یه نفر بودش که با همه آدمها فرق داشتش.یه هوری بودش.اون یکی بودش که هیچ وقت نمیشه پیداش کرد.روزه آخر که داشتم میرفتم پادگان ( پنج خرداد رو میگم) هیچ وقت یادم نمیره که باهام چطور حرف زدش و چه قولهایی دادش.هیچ وقت یادم نمیره اون خانوم بودنش.رفتارش.هیچ وقت مثله اون پیدا نمیکنم.همین الان که دارم از اون مینویسم چشمام همینجوری داره خیس میشه.بعده دو ماه اومدم آهنگه وبلاگم رو گوش میکنم.همینجوری باز چشمام خیس میشه.چقدر خاطره دارم  با این آهنگ ها.وای خدا هیچ وقت این آهنگ ها یادم نمیره.این صداها.با تمام اینها تویه چه جاهایی خاطره داشتم. تویه چه شبهایی .تویه چه روزهایی  . دیشب با بهار حرف زدم. امروز که از خواب بیدار شدم ، حس کردم یکی با دو تا پاش اومده رو سینه ام و فشار داره میده.جفت دست هامو گرفتم رو سینه ها و گرفتم.دیدم فرقی نمیکنه.مثله اونهایی که دارن موقع تصادف و جون دادن مچاله میشن شده بودم.هنوزم که هنوزه رو سینه ام درد احساس میکنم.بدجوری درد احساس میکنم. هیچ وقت خوبی نداشتم.همیشه دعوا کردم.همیشه دعوا.همیشه دعوا.

یادم نمیره وقتی که رفته بودم اولین بار سید حمزه. اولین باری که بهار رو دیدم.چه روزی بودش.من اومدم تویه سید حمزه و دیدم که بهار خانوم اونجا داره منو نگاه میکنه. من اومدم بیرون و اون اومدش از کناره من رد بشه که دستش رو بلند که مثلا بزنه .( به شوخی) هیچ وقت یادم نمیره.

اومدم تبریز.فقط تویه همون سید حمزه یه دل سیر دلم رو خالی کردم.فقط زار زار داشتم گریه میکردم.میگفتم خدایا چرا منو با بهار آشنا کردی و این همه وابسته ی اون کردی و الان هم اینجوری؟ به سید حمزه گفتم با مرام .تو وقتی میخواستی  به خدا بگی که ما رو به هم نرسونه  و ماجرا رو یه وری کنی دیگه چرا ما رو گذاشتی که هم دیگه رو ببینیم؟ و  این همه تو هم ما رو دلبسته کردی؟ خدا میدونه چقدر گریه کردم که آب بینی م همینجور از بینی آویزون شده بودش.فقط داشتم به گذشته فکر میکردم.به کارها ، به اذیت ها ، به همه چیز.اح

بهار خانومی این همون سید حمزه هستش ها

بهار جونم یادته این سید حمزه رو  ؟ بعده کلی وقت رفتم و دیدم که چقدر عوض شده.یادته  یه بار من اومدنی به اون سید حمزه تو رو پله ها نشسته بودی .من اومدم بوس کردم و دعا کردم .یادته؟ الان دیگه محل ها عوض شده. مکانه مردها شده زنونه و زنونه شده مردونه. آخ خدا میدونه وقتی اومدنی سید حمزه همینجوری داشت از چشمام اشک جاری میشدش.وقتی وارد حیاطش شدم ، بغض گلوم رو فشرد.داشتم جون میدادم.اح ای روزگار

خانومی یادته اینجا برات تولد گرفتم؟

یادته خانومی این مکان رو؟ نشسته بودیم با هم دیگه و برات داشتیم تولد میگرفتیم.یادته من یه دونه اون موقع آروم صورتت .... یادته؟ یادته موقع روشن کردن شمع ، کبریت روشن نمیشد و باد خاموشش میکرد . یادته با آبجی فرشته با هم دیگه با کلی زور روشن کردیم.یادته کیک رو بریدنی با هم دیگه خوردیم و من از مال خودم میدادم به تو و تو میدادی به من .یادته؟ آخ چه روزگاریه. وقتی اینها رو به یادم میارم باز دلم میگیره. یادته همینجا بودش که منو و تو رو مامور گرفتش.من رفتم دو روز بازداشتگاه و تو خونه بودی.یادته؟ بهت زنگ زدم که تویه مدرسه بودنی بودش و گفتم قضیه ی دادگاه اینجوری شدش.آخ کجایی

اینجا رو هم یادته جفتمون رنگمون پریده بودش؟

این هم همون مکانه پلیسه که ما رو برده بودن.یادته؟ من بودم و تو آبجی فرشته و مریم.یادته گوشی رو دادم آبجی مریم گفتم که عکسهای ما رو پاک کنه.یادته؟ آخ اینجا هم چه روزگاری بودش.عجب ماجراهایی بودش. دو شب تویه بازداشتگاه بودن و غصه خوردن و ناراحت بودن.دل گرفتگی و فقط به امیده اینکه چیزی نشه و بابات چیزی نفهمه و همه چیز حل بشه و ما برای رسیدن مشکل نداشته باشیم.اح.

بریم به طرف بازار

این پل رو یادت بیار که موقع رفتن از روش با ترس رفتی.یادت بیار کوچه ی روبروش رو که باریک بودش و تویه اونجا یه خونه بودش که گربه رو تو نگاه کردی.با هم دیگه دست تو دسته هم دیگه رفتیم. با هم دیگه راه رفتیم.یادش بخیر.تا رسیدیم به اون امام زاده.یادته؟ این امام زاده عکسش رو الان میذارم که ببینی.

این هم همون امام زاده.آخ یادش بخیر

آره بهار جونم.اینم همون امام زاده هستش.از جلوش رد شدیم و رفتیم.یه روز هم قرار بودش که بیای که نیومدی  اینجا و من رفته بودم کلی اینجا نشسته بودم که بیای که آخر سر هم زنگ زدی گفتی که اونجا نریم و بریم فجر.آخ یاده اینها بخیر.

از اینجا هم رد شدیم سمت راست که تویه اونجا اون لوازم خانگی فروشی رو دیدیم.باز یادش بخیر.

اینم همون لوازم خانگی فروشه :-<

اینم همون جا هستش که میگفتی وسایل واسه ی ر.... گرفتین و آشنای ج... هستش.یادته؟ گفتین ج.... رو میشناسه.یادش بخیر.چه روزهایی بودش.عجب روزهایی بودش.

بهار جونم محله قرارهامون یادته؟ یادته تویه کجا قرار داشتیم همیشه؟ اون غروبها .اون وقتها رو یادته؟

اینجا رو یادته خانومی؟ :((

آره خانومی جونم .این همون جایی هستش که من و تو توش راه میرفتیم.میرفتیم تا به اون پارکه میرسدیم و اونجا رو رد میکردیم و اونوره خیابون.یادته؟ ای خدا چه دردی رو سینمه .چه حسی دارم.چه فشاری دارم.آخ

 ای خاک تو سرت کنم  خ د ا     اح.

ای خدا چی بهت بگم آخه .چرا روزگاره منو اینجوری کردی.چرا زندگی منو اینجوری کردی.اح .این سری هم بیست و سه روز مرخصی گرفتم.ولی میخوام بکنم تویه ک و ن م ؟ هان؟ به چه دردی میخوره؟ از همون روزه اوله مرخصی هم باز گریه تویه چشمامه .هنوز خشک نشده.همین الانش هم همینجوره.تویه چشمام داره ووول میخوره. تبریز رفتم اونجوری کردی.پادگان کم بهم عذاب دادی الانش هم اینجوری.

اینم آخرش که از ناراحتی و بدبختی تویه تبریز باشی و به عشقه کسی بری و اونها هم ماشالله ..... که دیگه اعصابم خورده دیگه نمیخوام زر بزنم.آخرش بکشه به کوفت و زهر مار و تویه یه روز من که سیگاری نباشم یک بسته و نیم سیگار مصرف کنم.مصطفایی که دست به کثافت بازی ها نمیزد.(درسته تویه همه جا بوده و دیده بوده ، ولی دست به هیچی نزده بوده ) ولی الان بیفته تویه خط سیگار و تویه یه روز اون همه سیگار.اخه کسی که سیگاری نباشه اون همه مصرف میکنه؟

اینم حاصله بدبختی :((:((

فقط اینو میتونم بگم ای خدا ازت بدم میادش.چون همیشه برعکس با من کار کردی.هر کاری کردم واسه ی دیگرون که مثلا کارشون رو راه بندازم زودی کمکم کردی که حمالی دیگرون رو کنم و زودی کارشون رو راه بندزام.ولی هیچ وقت کاره خودم رو راه ننداختی.بدم میادش ازت.دیگه تویه تقویمی که تویه جیبم بودش همیشه .روزه تولده بهار رو نوشتم روزه تولدم عشقم.روزه زندگی. ولی وقتی روزه تولده خودم بودش نوشته بودم تولدم خودم.ولی اینقده روزگار بد شدش که اونو مرگ خودم کردم.واقعاً هم روزه مرگه خودم بودش.از اون به بعد من مُردم .دیگه زنده نیستم .جون ندارم.این دو تا عکس رو هم میدم به شما.اون طرح هایی هستش که تویه پست قبلی قرار بودش بهتون بدم.میخواستم لینکه وبلاگ رو بذارم که بفهمید مال من هستش و هیچ جایی نیستش از این طرح.حتی اگه سرچ هم بزنید باورتون بشه که مال منه.ولی گفتم به درک باورتون میشه بشه.نمیشه هم به درک.به ت خ م م .والا دیگه .دیگه اعصابم به خدا به هیچی نمیکشه .از این دنیا بدم میادش.از همه بدم میادش.دیگه از بس بی خوابی کشیدم دارم میمیرم.دیگه جون ندارم حتی واسه ی حرف زدن.این پست رو هم تویه دو روز گذاشتم.اونم با کلی وقت گذاشتن.به اون خدایی که شما میپرستین دیگه جون ندارم.واسه ی زنده بودنم به خدا جون ندارم.میخوام یه کار کنم راحت بشم.نفس ندارم.نا ندارم.هیچی ندارم کی رو ندارم.زندگیی ندارم. موس رو ببرید رویه عکس  و سیو کنید.آیکون ذخیره سمت چپ بالا میادش.ذخیره کنید.من اینو خودم عکسه دسکتاپ سیستم خودم کردم.اخه این عکس رو خیلی خیلی دوستش دارم.بارون رو دوست دارم هنوز .چون تو رو یادم میاره. اینو برای بکگراند سیستمه.خیلی نازه.پشیمون نمیشی.

خیلی دوست داشتم این رو که ساخته بودم.

 

یالان دنیا.بابات یه چیز میدونسته که نوشته بوده

ولی خدایش بهار خانوم بابات یه چیز میدونسته که پشته ماشین نوشته بوده یالان دنیا.خدایش یالان دنیا.ما که شانسی از این دنیا نداشتیم.ایشالله مثله اون عموت میشم.در پی ه اون هستم.ایشالله میشم.روزگاره دیگه.چی بگم دیگه.

اره بهار جونم .ما بی معرفت نیستیم.ما همیشه به یادتون بودیم.حالا شما میگید که ما اذیتتون کردیم.همیشه گفتین که اذیتت کردم.همیشه اینو زدی تویه سرم.درسته اذیت کردم.ولی نه تا این حد.گفتی هیچ خوبی نداشتم.اینم مرسی  هیچ خوبی نداشتم.واقعاً وقتی اینو ازت شنیدم چشمام همینجوری   شدش.گفتم خدایا من هیچ خوبی نداشتم.مرسی ازت. هنوز میسج ها رو که این دوره تبریز بودم رو دارم . نوشته بودی Man dostat nadaram chito dost dashta basham azat badam miyad kheili aziyat kardi mano به خدا اینها رو دیدنی چشمام همینجوری اشگ ازش فواره میزنه.میگم خدایا ببین من چی کار باهاش کردم.چی کردم که اینجوری میگه.درسته محدود کرده بودمش.ولی نه این همه که اینجوری بزنه تو سرم. از این دنیا به خدا بدجوری سیر شدم. آره کاره من فقط اذیت بوده و هیچ خوبی نداشتم.دریغ از یک خوبی.ای خدا یعنی من هیچ خوبی در حقه تو نکردم؟ :((  یعنی من هیچ خوبی نکرده بودم.وای .ای خدا یعنی من اح ای  اح هی میخوام هیچی ول کن .دارم دیونه میشم.به خدا دارم دیونه میشم.بریدم.بریدم.بریدم.بردم.از همه چیز بریدم.تنها کسی که داشتم اون منو تنهام گذاشته.یکی داشتم که اخلاقش و رفتارش و همه کارهاش فرق میکردش.ولی ببین الان چطور شده.با من چطور رفتار میکنه. ای خدا ( به تو چه به تو چه به تو چه به تو چه ربطی داره ) ای خدا این روزگار بودش.این معرفت و مرام تو بودش.این زندگی بودش؟ این چی هستش که به وجود آوردی.اینجوری؟ بعضی ها این همه راحت باشن و من اینجوری.ول کن دیگه .دیگه چشمام خیسه. باور کنید روزی بیست بار بیشتر میرم صورتم رو میشورم.دیگه صورتم شوره بسته از بس گریه کردم.بغض کردم.چشمام درد میکنه .اح .دیگه نا ندارم.به درک که گوش کردین یا نکردین.اصلا چرا به شما میگم .

امشب بودش که رفتم بالا پشتبون . به آسمون نگاه کردم.یاده نیمه شعبان سال  قبل افتادم.چشمام خیس شدش.گفتم ای خدا.سال پیش بودش که من با بهار جونم شب ها همیشه حرف میزدیم.من بهش ماه رو نشون میدادم.ستاره ها رو انتخاب میکردیم.یاده بدجوری یاده اون موقع ها کردم.بازچشمام پر شدش.خیلی بده.گفتم خدا چی کار کردی باهام؟ از فردا دیگه میرم اونجا بخوابم.برم اونجا به اون آسمون نگاه کنم و ستاره ها رو که به بهار جونم نشون میدادم نگاه کنم.شبها خوابم نمیبره.لااقل برم به اون ستاره ها و خاطراتی که با عشقم داشتم نگاه کنم و با خودم حرف بزنم و یادش رو زنده نگه دارم.آخه اون بهار دیگه نیستش.نمیدونم کجاست اون بهار.امروز صبح بودش که اون دختر کوچلو که تویه محلمون بودش و شبیه بهار بود رو دیدم.باز چشمام خیس شدش.اومدش نزدیک.صداش کردم. گفتم چطوری گفتش خوبم مرسی. باز بغض گلوم رو گرفتش و بهش گفتم آفرین . تا اینکه رفتش.

بهار جونم فقط من بگم که هیچ موقع تو رو از یاد نمیبرم.هیچ وقت تو رو از یاد نمیبرم.تا آخرین لحظه ی مرگم همیشه در یادم هستی. حالا ببین من فراموش میکنم یا تو.قسم خورده بودی که بعده.... بهم زنگ میزنی.ببینیم که میزنی یا نمیزنی.حالا ببین میزنی یا نه.سره حرفت میمونی یا نه.اصلا فراموشم میکنی یا نه.همه چیز رو که عوض کردی.وبلاگ رو پاک کردی و... همه چیز رو که فراموش کنی.نمیدونم چی بگم.اح .ول کن .فقط بدون که همیشه در قلب من هستی و خواهی ماند برای آخر عمرم و هر وقت یادم بیفتی اشگ تویه چشمام حلقه میزنه.   وقتی پست های وبلاگه تو که پاکشون کرده بودی رو نگاه میکنم چشمام همینجوری خیس میشه.میگم این بهار کجاست که همیشه اینجوری میگفتش و باهام اینجوری حرف میزدش و دلش واسم لک میزدش.از دوریم کلی غصه میخوردش.این بهار کجاست؟ این بهار که همیشه میگفت مصطفـــا.صدام میزدش.همیشه دوستم داشتش کجاست؟  برید یه سر وبلاگش رو نگاه کنید.اینم وبــــــلاگش( پست ها رو پاک کرده بودش که من بازگردانی کردم از کچه گوگل)


مواظب خودتون و احساستون باشین ( نبودین هم به درک ، ولی خر نشین )

یا حق

© نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 4:14  توسط مصطفا |  

 

سلام به خانومیه خودم و بعدش به همه ی دوستان. خوب من اومدم مرخصی. اونم  چند روز مرخصی. سورپریز خانوم و سورپریز کردن خانومم منو . همه فکر میکردن که بهم کم مرخصی میدن. خودم فکر میکردم که زندان و... رو دارم. ولی از این خبرها نبودش.ها ها ها بله دیگه .چی فکر کردین؟ رفتم دادگاه و هیچ مشکلی پیدا نشدش خدا رو شکر.زندان نخورد بهمون.رفتم پادگان و خدا رو شکر اینقده خوبی ها در حقه خیلی ها کردم که معروف شدم .بله دیگه . البته به خاطره دعاهای خانومم ، بهار جون بوده. به نظرتون چند روز مرخصی بهم دادن؟ کوفت. فکر کردی . ۲۲ روز اومدم مرخصی .ها ها ها .۱۵ اردیبهشت از پادگان زدم بیرون و اومدم خانوم رو سورپریز کردم و ۵ خرداد حضورم تویه پادگان هستش. بالاخره بگم که اینو همش مدیونه دعاهای خانومم هستم. اخه همیشه دعاهاش مستجاب میشه.واقعاْ دوستش دارم.اخه اون خیلی خوبی ها در حقّم کرده. همیشه به حرفهام گوش کرده .واقعاً ممنونم خانومی جونم. آخه کی خانومی مثله خانومه من داره که به تمام حرفها گوش میکنه؟ آخه کی یه نفر رو داره که از خودم بالاتره ، از هر نظری از من بالاتره ولی همیشه به حرفها گوش میکنه؟ میشه لطف کنید و بگین؟ خوب کسی نداره دیگه. زیاد زور نزن و خالی بندی واسه ی من یکی نکن .اصلاً شما بگین که شما بالاترین ، اصلاً شما خوبین ، از هر نظر عالی هستین.خوب به من چه؟  مبارکتون باشه.واسه ی خودتون مبارک باشه.به من چه.واقعاً بهار جونم تویه خیلی مواقع کمکم میکنه.اون خیلی راهها بهم نشون داده. خیلی راهنمایی ها کرده.منم نوکریشو میکنم. تازه یه امیدی بهم دادش.یه امیدی در مورده یه مسائلی که خیلی منو خوشحالم کردش و منو یه کاری کردش که بتونم با خیال راحت باشم.خوب حتماً میگین که چی گفته بهم ، آره؟ خوب اینو میخوام بگم.ولی نمیتونم بگم دیگه . چون نمیخوام بگم.ای خدا چرا گیر میدین؟  نمیگم دیگه ، اح.(خانومی جذبه رو داشته باش) به شما چه .برید خونتون یا بیام بزنمتون؟  این کاری که خانومیم بهم گفته رو تویه پادگان انجام میدم.من این مرخصی که اومدم بیشتر از ۵۳ روز تویه پادگان نموندم.نمیدونم چرا من با ۵۳ روز قرارداد دارم. حتماً میگین یعنی چی؟ خوب آخه مرخصی اول اومدم ۵۳ روز بیشتر تویه پادگان نبودم و اومدم تصادف اوّلی رو کردم. که بعدش که رفتم پادگان ، باز ۵۳ روز موندم و باز اومدم مرخصی دیدم که تصادف سوم رو کردم. خوب این سری سوّم هم که رفتم پادگان باز ۵۳ روز بیشتر نموندم که این یکی مرخصیش بالاتر از همه بوده.  خدا رو شکر تا الانش هیچی بهم نشده. باز به خاطر دعاهای خانومم. اخه خیلی ها منو چشم زده بودن. خانومم دعا کرده که دیگه چشم نخورم و به خاطر این هیچی بهم نشده.  فردا هم اگه خدا بخواد کرمانشاهم.در مورده جامعه بگم که با قبلاً ها خیلی فرق کرده.اون زمونها که ما بودیم ، تویه مدرسه به موهامون گیر میدادن ، بعدش من تازگی تویه مدرسه ها می بینم چه موهایی میذارن ، خندم میگیره. میگم که ما بیچارگی رو کشیدیم و مو گذاشتن رو داشتیم جور میکردیم که آخرش که ما زجر رو کشیدیم ، خیلی ها الان راحت شدن(به برکت افرادی مثله من ) در مورده عشق هم اینکه اولها که من با بهار جونم بودم ، گیر بازار ها خیلی بودش و گرفتن ها زیاد بودش.کسی جرأت این رو نداشت که با طرفش بره بیرون که اونم بدبختی رو منو بهار جونم کشیدیم و همه چیز رو ما درست کردیم( اینو دیگه بهار جونم میدونه ) که الان وقتی رفتم بیرون دیدم که مأمور به اونها گیر نمیده.درسته قیافه ها خیلی تابلو هستش ، ولی مأمور کاری با اونها نداره که این رو هم میگم به برکت من و بهار جونم بوده. خلاصه اینکه بگم که من هر چی دارم از برکت بهار جونم هستش.از نظره علمی در مورده سیستم  و رفتار با دیگران و .... همه ی خوبی ها از طرفه کسی که دوستش دارم هستش. خیلی بزرگی ها در حقه من کرده . دیگه من از خجالتم دارم آب میشم. دیگه نمیتونم از خوبی ها بگم چون که آب میشم و کسی نیست که ادامه ی حرفهام رو بنویسه. تویه کاره گرافیک افتاده بودم که به میمنت خانومم بودش. همیشه هم من با خانومم می میونم و همیشه هم حرفه اونه و تا میتونم هوایه اونو دارم و فقط منتظرم کسی به اون چیزی بگه که اون ناراحت بشه یا اینکه حرفه طرف مقابل از سره منطق نباشه ( وای به حال اونی که اینجوری بکنه) چون که خانومم تنها کسیه که از نظره من بالاترینه. به بزرگی و استعداد اون تویه گرافیک که خدا رو شکر هم یه مقداری پیشرفت کردم و تویه جامعه به خودم امیدوار شدم.  اخه بدبختی اینجاست که تویه اون پادگان صاحب مرده  خیلی ها مدرک فوق دیپلم کامپیوتر دارن.اصلا تازه درسشون رو تموم کردن و زودی اومدن خدمت.ولی باور کنید خیلی از بچه ها خندشون میگیره.چون که اونها از ۱۰۰ درصد تجربه و کاره من فقط ۱۵ درصد بلد هستن. فقط قیافه ی استاد گری رو به خود میگیرن و وقتی سوال میکنی در مورده یه چیزی جوابه غلط میگن ، که من وقتی میگم انجام بده ، می بینیم که آقا خودش میگه نمیدونم. میگه من فکر کردم اینجوریه.نه یک بار ، نه دو بار ، نه سه بار، وای دیگه خسته شدم.گفتم بیشتر از من بلد هستن و من میتونم یاد بگیرم ازشون.ولی دیدم نخیر. وای اینها انگشت کوچیکه خودم نمیشن.نمیگم بلد هستم، ولی هر چی هستم از خیلی از اونها که مدرک دارن بیشتر بلدم.چرا از خودم میگم ؟  اح ول کن .برم سراغه خانومم . سراغه کسی که دوستش دارم.  این رو میخوام بگم که واقعاً خیلی خوبی ها خانومی جونم در حقّم کردی. خیلی بزرگی ها در حقم کردی  ، خیلی چیزها بهم یاد دادی . واقعا میخوام از تمام اون خوبی ها که در حقم کردی ازت تشکر کنم. خانومی جونم تو از همه ی دخترهایی که دیدم بالاتری. خیلی ها با هم دیگه هستن .خیلی آدمها .امیدوارم که همه به هم دیگه برسن.ایشالله برسن.بخیل نیستیم.کسانی که واقعاً طرف مقابلشون رو از نظره آدمیت و... دوست دارن ایشالله به هم دیگه برسن.از نظره علاقه ای که به هم دیگه دارن .نه مالی نه ظاهری.فقط محبّت و خوبی و مرام و خائن نبودن .ایشالله که به هم دیگه برسن. اونهایی هم که به هم دیگه رسیدن ایشالله زندگیشون بدون مشکل باشه.ایشالله با خوشی و عشق و خنده و .... باشه.ایشالله( این مربوط به خانوم ف آ   و افرادی مثله اون ) .آخر سر هم میخوام چند تا طرح رو که طراحی کردم و به خانومم تقدیم کنم.هر چند اینها رو بهش چند شب پیش دادم. ولی اینها رو میذارم واسه ی شما عزیزان که شما هم استفاده کنید.از اینها چند تاشون رو خیلی کار کردم.خیلی هم قشنگ شدن به نظره من .که اونها رو واسه ی بک گراند سیستم انتخاب کنید بدک نمیشه. حالا مونده با دلخوشی هر کدوم.همه ی عکسها رو اینجا قرار میدم. تازه تویه پادگان واسه ی ترانه ی : اون که یه وقتی تنها کسم بود از حمید عسگری که میخونم طرفدار زیاد دارم. دوست داشتم که یک بار صدامو ذخیره کنم و بذارم اینجا تا شما هم حالتون به هم بخوره. ولی فکر کنم قسمت نبودش که بذارم اینجا.اخه اینقده درگیر بودم که یادم رفتش. ایشالله دفعه ی بعدی با صدام حالتون رو به هم میزنم .

 

 


مواظب خودتون و احساستون باشین

یاحق

© نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:8  توسط مصطفا |  

 

سلام به همه ی دوستان . بله دیگه چی فکر کردین . تولده خانومم بودش. ۱۷ اردیبهشت . از پادگان با هر زور و زحمتی بودش یه مرخصی گرفتم. اونم چه مرخصی. براتون بگم که دو روز زودتر از پادگان خارج شدم و رفتم تبریز.رفتم خانومم رو سورپریز کردم. اونم چه سورپریزی.چشماش چهار تا شده بودش. بله دیگه ، ما اینیم دیگه. یه شب تبریز بودم.با خانومم میرفتیم بیرون.خیلی باهم دیگه گشتیم. خیلی جاها رفتیم. خیلی خوش گذشتش. یادش بخیر.تا تونستیم با هم دیگه خوش بودیم.یادش بخیر.راستی اینم بگم خانومی در مورده اون ماجرا مبارکه. ایشالله مال خودمون.خلاصه اینکه آبجی جونش به عشقش رسید. چون همشهری بودن خیلی راحت به هم دیگه رسیدن.ما هم میرسیم.چند روزی هستش که اومدم قم. بدجوری دلم هوایی شده. وقتی اومدم قم بدجوری دلتنگ بودم. بهار جونم هم منو سورپریز کردش. تویه پادگان که هر جوری بودش با بهار جونم حرف میزدم.هر جور که بودش زنگ میزدم بهش و از هم دیگه خبر میگرفتیم. با هم دیگه خوش بودیم.راحت بودیم .حرف میزدیم.خانومی جونم همه چیز ها ایشالله درست میشه.

خیلی خیلی دوستت دارم عزیزم.بهار جون به فداتم.تولدت مبارک

این دو روزه دیگه مخم بدجوری داغ کرده .بدجوری اعصابم به هم ریخته ، به خاطر چند تا مشکل .یه مشکل که همین دیروز پیش اومدش که از همه بدتر بودش.وای خدا .نمیدونم دیگه چی بگم .این بالاترین مشکلی بودش که برام پیش اومده بودش.تا حالا چنین مشکلی نداشتم. موندم چه خاکی به سرم بکنم.موندم چطور باهاش کنار بیام.چی کار کنم؟ واقعاْ قاطه قاط شدم. داره از گلوم میزنه بیرون.ای خدا چی کار کنم من؟

تا حالا اینجوری نشده بودم . تا حالا یه چیز رو اینجوری ندیده بودم .تا حالا نشده بودش  که برخورد هم اینجوری بشه. باور کنید  سرم داره گیج میره.خیلی فشار رومه. ای خدا چی کار کنم؟


پاورقی: دیگه ایدی سیاوش با مصطفا دسته من نیستش.فکر کنم پسوردش دسته کسی هستش.بدبختی رمزش دیگه عوض نمیشه به خاطر یه کاری که من کردم.بی خیاله آیدی .گوره باباش. من دیگه تویه یه آیدی دیگه هستم که فقط بهار جونم توشه.امیدوارم که موفق باشین.

مواظب خودتون  و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:7  توسط مصطفا |  

 

عید و تولدت مبارک خانومی. به خدا خیلی دوستت دارم.همیشه به یادم باش

این عکس رو که می بینید واسه ی عید و تولده بهار جونم طراحی کردم.

عید و تولدت مبارک خانومی

سلام به تمام عاشقان دنیا

این دیگه آخرین پستی هستش که میذارم .دیگه وبلاگم رو دسته بهار جونم میدم. اخه خودم دارم میرم پادگان. امروز ساعت ۹ شب حرکت دارم . یه نیم ساعت دیگه بهار جونم میخوادش آنلاین بشه که باهاش حرف بزنم. دارم میرم پادگان. دلتنگی منو اونجا میکشه . خدا میدونه که اونجا چی میخوام بکشم .بدتر از من بهار جونم میخواد اینور چی بکشه.ای کاش خدمته من می افتاد تبریز .به خدا خیلی راضی بودم.هر چند که شهره خودمون نبودش.ولی واسه ی من بهشت حساب میشدش.(ای خدا چرا منو ننداختی که تبریز خدمت کنم ؟ ) خوب بالاخره اینم شانسه که من دارم .خوب عیب نداره .بالاخره این ماجرا باید تموم بشه .چی بگم آخه .همین دیشبش خدا میدونه که چقدر بغضم گرفت و... (محرمانه) . موندم که تویه اون خراب مونده چطوری دوام بیارم. آخه من هر شب با بهار جونم حرف میزدیم.هر شب با هم دیگه تا صبح حرف میزدیم .همیشه .حتی وقتی که صبح میشدش من میرفتم و از باجه بهش زنگ میزدم و بازم حرف میزدیم. خانومی یادش بخیر. چه روزهایی با هم دیگه داشتیم .چه روزگاری گذروندیم. من چند بار ببین که اومدم تبریز.چند بار با هم دیگه خوش بودیم . این سری ه آخر که خدا میدونه که چطور واسم گذشتش. قشنگترین دوره ام همین دوره ای بودش که اومدم. خودت هم میدونی که کدوم روز واسه من از نظره حرف زدن و خندیدن و حسه عاشقانه بالاترین بودش ؟  آخ خانومی واقعا میگم که زندگی با تو واسه ی من یه نفر بهشته .اخه زندگی پیشه تو همش خنده و شوخی و .... هستش. دلم بدجوری هواتو میکنه تویه اون پادگانه خراب مونده. عید رو کنارت نیستم . نمیتونم که عید رو بهت تبریک بگم .خدایا موقع تحویل سال من چه حسی پیدا میکنم . خدا به دادم برسه که اونجا قاط نزنم.چون که بدجوری دلتنگ میشم و خدا میدونه که چطوری میشم . واسه ی روزه تولدت که هم خدا دیگه رحم کنه .اونم بدجور رحم کنه . چون که روزه تولده خانوممه.درسته دو ماه بعدشه .ولی از کجا معلوم که من باشم .اگه حتی مرخصی رو بخوان زودتر بهم بدن ، من نمیام که درست روزه تولده تو تبریز باشم و با هم دیگه مثله سال قبل بشینیم و کیک رو با هم بخوریم. من و تو  و  مامان و فرشته و مریم .اخ چقدر قشنگ میشه . ایشالله که اونجوری که میخوام بشه خانومی جونم .اون جوری که دوست دارم باهات باشم و زندگی بچرخه بشه .

میدونید که الان چی دارم گوش میکنم؟ ترانه ی کاچاک ( Kacak ) از ابرو گوندش .این آهنگ خیلی قشنگه . یه تیکش  میگه :« بیر داها بی یوللاری  آینی هوس لع یورولمویوم .....  » که خیلی قشنگه .هم از نظره معنی و سبک خوندن . اون آهنگ رو هم انیجا واسه ی شما میگذارم که دانلود کنید. اینم لینک دانلودش خوب بالاخره چی بگم خانومی الان میگی که مصطفا بره پادگان چطوری میشه و غم و غصه و... تو رو میگیره . خانومی اینو میخوام بهت بگم که هیچ موقع غصه نخور و ناراحت نباش. تو بهم قول دادی که دلخور نباشی . به جونه منم قسم خوردی ها . قرار شدش که تمام سختی ها رو من تحمل کنم و تو هیچ موقع الکی خودت رو دلخور نکنی. خانومی ای که من میخوام بشی . خانومیه گله من خیلی بدی ها در حقّت کردم . اذیت ها کردمت.واقعا خاک بر سرم بکنم با این خوبی ها که باید در حقت میکردم که نکردم .بالاخره بگم که خیلی خیلی دوستت دارم .تو نازه منی. اون کارهایی رو که بهت گفتم رو خانومی انجام بده. یه خانومیه ماه واسه ی من بمون (میدونم که همیشه هم میمونی)

راستی چند تا آهنگ و زنگ گوشی گذاشتم که دوست دارم ببینم که شما هم خوشتون میادش یا نه.آخه با این آهنگها خاطره ها داشتم.موقع رفتن ودیدن بهار جونم ، گوشی که با خودم میبردم توش این زنگ ها بودش.وقتی گوشی زنگ میخوردش من یه جوری میشدم.الان هم می بینم که کسی تویه گوشیش اینو گذاشته یه جور نگاهش میکنم.انگاری که بهار جونم زنگ زده و با من کار داره .الهی قربونت بشم بهار جونم.خیلی خیلی دوستت دارم .

آهنگ شماره ی یک

آهنگ شماره ی دو

آهنگ شماره ی سه

چند تا عکس طراحی کردم.درسته رشته م کامپیوتر یا گرافیک یا نمیدونم هر چی که به کامپیوتر ربط داشته باشه نیستش. نه کتاب فوتوشاپ خوندم نه چیزی. در کل میگم که خیلی طرح هایه ضایعی هستش. به استاد گری تو که خدایه کرل و فری هند و... هستی که نمیرسم. یه عکس واسه ی تبریک عید و تولد گذاشتم. دو تا هم عکس همینجوری کار کرده بودم رو گذاشتم ، که عکسها رو میذارم.ولی فقط یکی رو اینجا.بقیه رو تویه ادامه ی مطلب میذارم .

امیدوارم که خوشت بیاد خانومی.خیلی دوستت دارم عزیزم

نـــــــــــــــــــــــــاز گـلــــــــــــــــــــــــم ، عـیــــــــــــــد و تــــــــــــــــــــــولدت مبارک

 


مواظب خودتون و احساستون باشین

یاحق


ادامه مطلب

© نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:40  توسط مصطفا |  

 

زندگی نچرخد
بدونه تو این زندگی و حیاط ادامه نداشته باشد
خاموش نشود
عشقی که در درونم هست هرگز خاموش نشود
 
این ترانه مال ه ما باشد
عشق ه ما ابدی باشد
در گلستان ه قلبم نامت آهویم باشد
    
نبیند نبیند
این چشمانم بدون ه تو کور باشد
دوست نداشته باشد دوست نداشته باشد
قلبم کسه دیگری را به غیر تو دوست نداشته باشد
این ترانه مال ه ما باشد
عشق ه ما ابدی باشد
در گلستان ه قلبم نامت آهویم باشد
   

نگذرد نگذرد
بدون ه تو این عمرم هرگز ادامه نداشته باشد
نیاید نیاید
جدایی برای ما نیاید
این ترانه مال ه ما باشد
عشق ه ما ابدی باشد
در گلستان ه قلبم نامت آهویم باشد
 
Translated By AM  

 

 

 سلام  .حتما میگین که این آهنگ کجا هستش. آره ؟  این همون آهنگی هستش که تویه وبلاگه منو بهار جونم میزنه . به زبان ترکیه ای . این آهنگ رو خیلی خیلی دوستش دارم  .  چون خیلی حرفها رو میزنه .یا شبها هر شب تویه رویای منی .با این آهنگ هم چه روزهایی رو گذروندم.  یکی این ترانه هستش.یکی هم ترانه ی لالایی هام یادت نره که تویه چند تا پست قبلی گذاشتم . این پست تقریبا آخرین پست تا سه ماه آینده حساب میشه. چون دارم میرم پادگان .ماجراها زیاده.اونهایی که نمیدونن دیگه شرمندشون هستم.چون خیلی ازپست ها رو پاک کرده بودم .با بهار جونم چه روزهایی رو داشتم.چه خوشی هایی .یادته خانومی وقتی عید بودش.من گفتم برو ایرانسل بگیر که شبها رو راحت حرف بزنیم . یادته؟ یادته چه روزهایی بودش.اولین شبش رو یادته که با هم دیگه کلی حرف زدیم .یادش بخیر.  ولی واقعا چه روزهایی رو با بهار جونم داشتم. تبریز بودن ها رو بگو .چقدر هم دیگه رو دیدیم .با هم دیگه بودیم .رفتیم بیرون.بازار گشتن ها رو بگو .چقدر رفتیم اینور اونور . الانم قراره که بهار جونم رو ببینم .دلم واسش به خدا یه ذره شده.موندم که چی کار کنم وقتی پادگان رفتم.این روزها رو از دست میدم.ولی خدا رو شکر روزهای قشنگتری رو در آینده به دست میارم .در کناره کسی که دوستش دارم .خیلی خجالت ها دادی .خیلی بدی ها در حقت کردم .  اذیتها کردم .گیر ها دادم .ولی تو بازم باهام موندی . آخه چه کسی شبیه تو هستش؟ عمرا" بتونم کسی رو پیدا کنم .  وقتی با بهارم حرف میزنم ، همیشه منو کمکم میکنه.هیچ موقع بیخودی حرف نمیزنه.الکی حرف نمیزنه.همیشه تا میتونه اگه من اشکالی داشته باشم بهم میگه که اشکال ها رو برطرف کنم.ممنون خدا که این چنین خانومی رو واسه ی من آفریدی و ما رو جلوی پایه هم دیگه گذاشتی . فقط ای خدا ما رو به هم دیگهبرسون.ما باید به هم دیگه برسیم .اگه اون رو به من هم ندن من هزاران کاره دیگه میتونم بکنم. قول هم دادیم به هم دیگه .آخه ما با هم دیگه کامل میشیم و روزهای قشنگی رو کناره هم دیگه خواهیم داشت.خدایا یه کاری بکن که من پیشه بهارم خوشبخت بشم .تنها خوشبختی من اینه که اونو بهم بدن.مطمئن هستم که با هم دیگه هیچ مشکلی بعده ازدواج نداریم .خدایا جدایی رو چطوری تحمل کنم .جداییه پادگان رو میگم . چطوری تحمل کنم ؟   چطوری بتونم واستم؟  چطوری غربت رو تحمل کنم.اگه بهارم نبودش ، واسه ی من خدمت مثله آب خوردن بودش . ولی الان موندم چی بگم .خدایا .یه شب با هم دیگه نباشیم ، از غصه میمیرم . خدا تو که دوست نداری که من بمیرم .خدا اگه بهم قول بدی که بعده خدمت راحت اونو بهم میرسونی نوکرتم هستم .  میرم تا یک سال اصلا مرخصی نمیام.  باور کن نمیام !  آخه بهار بیشتر از این ها واسه ی من ارزش داره . خدایا خواهش کردم دیگه .من میخوام با بهار جونم باشم.با اون خوش باشم.باهاش برم بیرون.بگردیم .خوش باشیم .  خوب وقتی کارم خلوت شدش. اون موقع ها بریم بیرون.بریم خونه فامیل ها مهمونی .بریم تویه پارک بشینیم .بریم بیرون غذا بخوریم.  هرموقع خانومم دلش گرفته بودش و یا اینکه هوایه رفتن بیرون رو داشتیم واسه ی گشتن بریم.بریم پارک یه هوا خوری بکنیم .دیگه همه جا بریم دیگه . یه سر بریم زیارت و ...  خدایا اینها رو واسه ی من انجام بده. خدایا یه کاری کن که بهاره من کم عذاب بکشه. کم غصه بخوره .بهار جونم تو رو خدا موقعی که من رفتم پادگان گریه نکنی ها .باشه خانومی؟ اگه تو گریه کنی من از غصه اونجا میمیرم ها . خانومی خیلی دوستت دارم .خیلی خوبی ها تو حقم کردی. اون از پلیور هایی که بهم دادی.  از گردنبند ها .از کتابها .از حلقه که بهم دادی و بهتر از همه ی اینها محبّتی که بهم کردی و هیچ موقع تنهام نذاشتی.تویه بدترین شرایط که من باهات دعوا کردم بازم تنهام نذاشتی. آهای مردم آخه شما چنین دختری دیدین؟ (البته مردم اینو هم بگم که بهار جونم  دختر نیست  ، الان خانومه من شده دیگه  .من پسر نیستم چون شوهرشم . )من خیلی کوتاهی ها در حقش کردم.خانومیمو اذیت کردم .ولی اون همیشه باهام بوده .با تمام مشکلات تنهام نذاشته . خانومی یادته بهت قبلا" ها گفته بودم که واسه ی آخرین روز که با هم دیگه ، اونم قبله رفتن به پادگان یه شعر برات میخونم.یادته؟ اونم گفتم که برات لحظه ی خداحافظی از حمیرا رو برات میخونم ؟ یادته؟  دم غروب که قراره تو رو ببینم حتما این کار رو میکنم .بدجوری بغضم گرفته الان .دلم واسه ی کسی که دوستش دارم بدجوری تنگ شده خانومی .همین جا که الان تبریزم دلم بدجوری هواتو کرده .نمیدونم چی کار کنم.الان هم دارم آهنگ GorMez Olsun رو گوش میکنم و بدجوری بغضم گرفته که بدونه تو دنیا دیدن دیده نمیشه و من کور میشم .  وای بهار جونم همینجا خیلی خیلی دلم گرفته.ای ی ی ی ی ی ی خدا من چطوری دوری رو تحمل کنم .ولی واقعا تویه دوست داشتن کسی رو دسته منو بهارم نبوده و نخواهد بودش. یادته خانومی هی اینو میگفتیم .همیشه میگفتیم که رو دسته ما نبوده و نخواهد هم بودش.یاده شبهای ایرانسل می افتم یه جوری میشم .این همه ماه.بالای هفت هشت ماه حرف زدیم با این ایرانسل.خدا پدرش رو بیامرزه.  چون که خیلی تونستیم .شبها با ایرانسل . روزها هم از باجه. خدایا مرسی از این بابت که نذاشتی که من با خانومیم حرف نزنم .آخ یاده سیزده بدر سال قبل بخیر.یادته رفته بودین بیرون .یادته که عکس انداخته بودین .یادته کلی بهم عکس داده بودی خانومی .چه روزگاری داشتیم .اینو به همه بگم که خانومی قشنگ اون موقع ها رویه زمین یه چیز نوشت.قشنگترین نوشته ای که بهم دادش.ازش هم عکس گرفت که الان اینجا میذارم که نگاه کنید .

 

خانومی یاده سیزده بدره ساله قبل. اون موقع عید رو کناره هم دیگه بودیم. ولی الان چی؟ :(( خیلی دوستت دارم

 

خانومی چی بهت بگم .یاده این قدیم ها رو بکن.یاده ماجراها.یاده اون عکس به شماره ی ۱۴ که خیلی دوستش داشتم.نشسته بودی .تنهایی .چقدر قشنگ بودش .خدایا خیلی خیلی قشنگ بودش .وقتی آدم یاده اون موقع ها میکنه بدجور دلش میگیره . هوایی میشه .میگه خدایا چه روزهایی داشتیم .قشنگ بودش.عشق شروع شده بودش. دیگه ول کن هم نیستش و نخواهد بود.  چون منو بهار تا آخر عمر با هم هستیم. خانومی یادته که یه شب اومدی یه ماجرایی گفتی .در مورده تعداد افراده خونه. دیدی من چقدر خوشحال شدم.تو زده بودی زیره گریه .منم بغضم گرفته بودش.یادته چقدر با هم دیگه خوش بودیم.یادته خانومی ؟ یادته چطوری با هم دیگه بودیم .اون شب چه شبی بودش؟  چه کسی خواستگار داشتش؟ یادته ؟  یادته چطوری حرف زدیم .اکانته منم تموم شدش.یادته؟ خانومی یادته که اولین بارکه تبریز هم دیگه رو دیدیم چطوری بودش؟ یادته تویه مقبره الشعرا .سید همزه که اونجا شما رو دیدم.یادته؟  یادته اومدی از کنارم رد شدنی دستت رو بلند کردی .یادته رفتیم کناره هم دیگه نشستیم .با هم دیگه حرف زدیم . یادته خانومی اون گردن بند رو انداختی گردنم ؟ یادته اون رو تویه تصادف دومی گم کرده بودم .یعنی یکی برداشته بودش .یادته بازم برگشت تویه گردنم دیدی چقدر خوشحال بودم که اون گرنبند رو تویه گردنم باز دیدم.  یادته اومدیم کلی با هم دیگه حرف زدیم ؟ یادته آبجی کوچیک اومدش از ما عکس گرفتش؟  آخ خدایا چه روزهایی بودش. آخ خانومی یادته یه بار رفتم تویه سید همزه که دعا کنم که دیدم تو هم داخل هستی .یادته؟  نشسته بودی و تویه فکر و بغض بودی ؟ یادته خانومی ؟یادته واسه ی اولین بار هم مامان اومدش و من کلی خجالت کشیدم؟ یادته وقتی راه رفتیم زوی من گفتم برم دیگه .بهت اشاره کردم .وای یادته اولین باری که دیدمت. اومدی از کنارم رد شدی و رفتی .دستت رو بلند کردی.   ای خدا عجب روزهایی بودش.رفتیم واسه ی اولین بار کناره هم دیگه نشستیم . تا ساعت هشت شب نشستیم اونجا.اردیبهشت بودش.یادته ؟  یادته نشستیم کیک تولد رو خوردیم؟ وای این تیکه رو شما نگاه کنید که واسه ی روشن کردن شمع چقدر خندیدیم .  آخه باد می اومدش و نمیشد که کیک رو روشن کردش. یادته کیک رو چطوری خوردیم . بهار جونم یادته من خوردنی از خنده داشتم میمردم که تو هم خندت گرفت .  کیکه جفتمون افتادش.  وای خانومی .یادته رفتیم تویه اون کافی نت و هی کامنت گذاشتیم و از خونمون زنگ زدن که نمیام. من گفتم نه هنوز .شام هم داشتیم .عجب روزهایی بودش. یادش بخیر. بخوام حرف بزنم ، باور کنید که هیچ موقع تموم نمیشه .از بس خاطره ها با خانومم داشتم . دلم بدجوری هواشو کرده.این دو سه روزه هم که اینجام واقعا خوش گذشته. دیروز رو بگم که یه نفر رو زده بودن .  من دلم واسش خیلی سوختش.بهار هم همینطور .یه جوون بودش که زده بودنش و کبودش کرده بودن .  آخی .تازه با بهار جونم رفتیم آب میوه بخوریم  که خیلی قشنگ بودش . تازه مامان بزرگ بهار با بابا بزرگش داشتن دو تایی با هم دیگه راه میرفتن .دست تو دسته هم. چه روزهایی خدایا .

هر چی حرف میزنم تموم نمیشه .شاید شما شاکی بشین که واسه ی من مهم نیستش .  فقط خواستم حرفهای دلم رو بگم .حرفهایی که با خانومم داشتم .اونم واسه ی اینکه خانومم هیچ موقع فراموش نکنه( که مطمئنم هزار تا از یاده من بره ، از یاده او نمیره )  اونم باور کنید یک هزارمش هم گفته نشدش. خیلی ها از قلم افتاده . اینو خواستم بگم خانومی من خاکه زیره پاتم. خیلی خیلی دوستت دارم .من که رفتم پادگان .تو خیلی مواظب خودت باش.  خیلی دوستت دارم. در مورده اونجا هم که دوست داشتی بری  هم امیدوارم که قبول بشه و قبولت کنن ( چون واقعا تویه اون کار بالاتر از همه هستی ) و تو دیگه این همه غصه و غم نگیره .  خیلی دوستت دارم خوشگلم .  مواظب خودت باش. به خدا سپردمت. تو خانومه منی .خیلی مواظب خودت باشی ها عزیزم.

آخ آخ خانومی داشت یه چیزی یادم میرفت.  واجب تر از همه چیز اینه . خدا رو شکر یادم افتادش.  از دیروز میخواستم این رو واسه ی تو بنویسم ها .ولی یادم رفتش . رخداد یادم هست ها.ولی اینکه اینجا بنویسم یادم رفته بودش.  خانومی میخواستم بگم که عید رو من نیستم .  از همین الان عیدت رو بهت تبریک بگم .  خوشگله من وقتی سره سفره ی هفت سین نشستین یاده من هم باش. بگو یه روز مصطفا هم میادش سره اون سفره.  خانومی همین الان میگم عیدت مبارک عزیزم.    

یه موضوع مهم تر هم اینه که خوشگلم .   تولدت مبارک.    یاده قدیم کردم .یاده ساله قبل که تویه تولده تو بودم .یاده اون موقع کردم .خانومی میگم که تولدت مبارک.  من که شاید واسه ی تولده تو نباشم . ولی همین الان تولدت رو بهت تبریک میگم . میگم که صد سال باید باشی .به خاطر این که می یای پیشه من و با هم دیگه زندگی میکنیم و هر سال تولدت رو تبریک میگیریم .   خیلی دوستت دارم بهار جونم .خیلی خیلی دوستت دارم .تولدت مبارک خانومی .تولدت مبارک. تولدت مبارک.شرمنده که نیستم که برات یه کادو بگیرم .به بزرگی خودت ببخش خوشگلم .خیلی دوست داشتم که باشم با هم دیگه کیک بخوریم . ایشالله که اوضاع خوب بشه و من بتونم بیام تولدت.


                    

مواظب خودتون و احساستون باشین 

یا حق

پاورقی: بهار جونم هم وبلاگش رو به روز کردش. اینم لینکه وبلاگش


 

© نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:57  توسط مصطفا |  

 

باز سلامی دوباره خدمته همه  .خوب ماجراها زیاده .دلتنگی ها زیاده.دلم بدجوری واسه ی خانومم تنگ شده. دیشب خیلی با هم دیگه حرف زدیم .تا میتونستیم با هم دیگه حرف زدیم.خندیدیم .

خانومی یادته که دیروز چی گفتم؟ تو میگفتی مامانی رو گفتی ، من میگفتم نه .آخر سر حرفه  تو رو قبول کردم و گفتم که بله هر چی که خانومم بگه.  خانومی بدجوری یاده قدیم کردم.یاده اون روزهایی که با هم دیگه تویه تبریز میرفتیم بیرون . اون اول ها که این همه گیر بازار نبودش .ولی الان ها رو نگاه کن .ببین چقدر گیر بازار شده .یادته که چقدر با هم دیگه میرفتیم مقبرة الشعرا .

وای یادته اولین باری که دیدمت. اومدی از کنارم رد شدی و رفتی .دستت رو بلند کردی.  ای خدا عجب روزهایی بودش.رفتیم واسه ی اولین بار کناره هم دیگه نشستیم . تا ساعت هشت شب نشستیم اونجا.اردیبهشت بودش.یادته ؟ یادته نشستیم کیک تولد رو خوردیم؟ وای این تیکه رو شما نگاه کنید که واسه ی روشن کردن شمع چقدر خندیدیم . آخه باد می اومدش و نمیشد که کیک رو روشن کردش.یادته کیک رو چطوری خوردیم . بهار جونم یادته من خوردنی از خنده داشتم میمردم که تو هم خندت گرفت . کیکه جفتمون افتادش. وای چه روزهای قشنگی بودش .با خانومی از مقبرة الشعرا تا بازار پیاده راه میرفتیم و کلی حرف میزدیم .یادته سوار تاکسی شدن ها .سوار اتوبوس شدن ها .یادش بخیر.   یادته گوشی من سه روز دستت بودش .  دیگه شارژ تموم کرده بودش. آخ عجب روزهایی بودش.یاده اون موقع ها می افتم بدجوری دلم تنگ میشه.

این چند روزه اخیر رو هم بدجوری دلم واسه ی تو تنگ شده .یه مدت بیشتر اینجا که نیستم .فوقش دو یا سه روز .میام یه سر تبریز که تو رو بتونم ببینم.با تو حرف بزنم .برای آخرین بارش تو رو ببینم . 

یادته که این دوره که تبریز بودم برگشتم بهت گفتم لحظه ی خدا حافظی رو هم یه روز میخونم 

اینو اگه خدا بخواد تویه سه چهار روزه آینده میخونم و تا دو ماه ازم هیچ خبری نمیشه .دلم واسه ی کسی که دوستش دارم بدجوری تنگ شده .یاده اون چتهای قدیم می افتم که تا صبح با هم دیگه چت میکردیم . یاده اون کافی نت می رفتم که شبها تا صبح با ایرانسل حرف میزدیم و روزها هم با چت میگذروندیم.  آخ چه روزهایی بودش.چه روزهایه شیرینی . اینو هم بگم که خدا رو شکر این روزها همش رو به خوشی میره . هر دفعه قشنگ تر از قبل میشه.خوشگل تر از قبل میشه .عاشقانه تر از قبل میشه 

هر چند خیلی اذیتت کردم.ولی تو به بزرگی خودت ببخش.  

اینو میخوام بگم که خانومی خیلی خیلی دوستت دارم  

خاکه زیره پاتم.خیلی دوستت دارم  


مواظب خودتون و احساستون باشین 

یا حق

© نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:44  توسط مصطفا |  

 

بهار رسید بدون آنکه هجرت پرندگان را دیده باشم و خش خش برگها را در گوش کسی نجوا کنم.

بهار رسید و زیباترین شکوفه های عشق بر دلهای عاشقان جوانه زد.

پائیز کوچ کرد و تو بهانۀ آن بودی! تو آمدی! چرا نیامده رفتی؟

و دغدغه های دائمی و دلبستگیهای عصر عشق را با خود بردی!

بمان !! تو که آمدی ، میدانی؟ تنهایی من دست آویزی شد برای دلم!!

و من همیشه برای دلتنگی ام کاغذ را بهانه کردم !

بهار آمد و تو هم آمدی. می دانی که تو خاطره انگیزترین قصۀ این فصلی؟

بمان !! چرا باز باران را بهانه کردی تا به شهر ابرهای کاغذی برگردی! بیا و مرهمی باش بر روح خستۀ

من ، بر من ببار! کویر دل من خود تشنۀ این باران است!

ببین خسته ام ، خسته از تکرار، از بودن ، از رفتن ، حتی از رفتن !!

خسته از عشق ، خسته از هر چه رنگ تعلق دارد!

در خلوت تنهایی های رنگ و رو رفته ام پس کجایی؟ تو کجای این رنگین کمان غم رنگ منی؟

باران ، سکوت ، شب ، تنهایی ، شعر، پاییز ، ....!! بهار کو؟

پس بهار را کجا پنهان کردی ؟ آمدی ، با خود بردی؟ یا نیامدی و هنوز نیاوردی ؟

میخواهم بهار را به تو بسپارم ! تا جوانۀ دلت را به عشق آن پیوند بزنی.

بشنو! شنیدی؟ آواز ناودان ها ، رقص شبنم روی برگها ؟

آه ... باران آمد ، گفتم نرو باران را بهانه نکن !!

گفتم بمان در شهر دلتنگی های من ، من خود به باران اشکت نیاز دارم !!

بغضم را می شکنم چون باران با من هم صداست.

کاش این روزها می رفتند ، اینها مسافران غریبند ، من نمی شناسم آنها را !

کاش زمان می ایستاد ، نه نه !!  کاش زمان به سرعت می گذشت ، من این روزها را نمی خواهم.

 می روم باز در باغ شعرهایم ، همان جا که دلتنگی هایم را از بهر کردم ،

 می روم در قالب خیال خود تا رسیدن بهار می مانم!

تو هم زود بیا !! باران آمد !! پس دیگر باران را بهانه نکن ....!!

بهار جونم خیلی خیلی دوستت دارم خانومی.تو دنیایه منی


خیلی خیلی دوستت دارم .خانومی اومدی و منو عاشقه خودت کردی. دیگه دنیا واسه ی من مهم نیستش.تنها کسی که واسه ی من ارزش داره و مهمه تو هستی .خیلی خیلی دوستت دارم خانومی .

مواظب خودتون و احساستون باشین

یاحق

 

© نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:32  توسط مصطفا |  

 

دوستت دارم خانومی جونم

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟

دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟

آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو

زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟

تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم

شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟

هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز

از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟

گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم

روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟

دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی

از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟

عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من

عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟


خانومی میدونم که باهام میمونی .تنهام نمیذاری. تا آخره عمر باهامی .تا هر چی بشه .تا اینکه به هزاران گرفتاری هم گیر کنیم ، بازم باهام میمونی .عشق یعنی اینکه با من بمونی

خیلی خیلی دوستت دارم بهار جونم.

مواظب خودتون و احساستون باشین

یاحق

 

© نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 17:56  توسط مصطفا |  

 

پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟ پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

خیلی خیلی دوستت دارم خانومی .دلم برات یه ذره شده :-S


این متن رو تویه یکی از وبلاگها خوندم .دیدم خیلی قشنگه .چون واقعا تمام اینها رو بهاره ی من واسم انجام داده.گریه رو کرده ، دعوا کردم ولی باهام مونده  ، اذیتش کرذدم بازم باهام مونده. همه جوره باهام بوده. گریه که بیش از اندازه بوده.اینو میگم که خانومی خیلی خیلی دوستت دارم .به اندازه ی تمام دنیا ها دوستت دارم .حتی بیشتر از اون .تو تمامه دنیایه منی عزیزم.خیلی خیلی دوستت دارم .


 

© نوشته شده در  سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 17:41  توسط مصطفا |  

 

كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند

بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند

قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها

رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند

بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را

شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند

مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت

سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند

چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها

شاید این باران كه می بارد شما را تر كند


خانومی جونم .بد جوری هوایه بارون کردم .هوایه گریه کردم .بدجوری دلم برات تنگ شده.دلم برات یه ذره شده .ای روزها چطوری میگذره .چه موقع تموم میشه .میخوام یه روزه بارونی با هم دیگه بریم بیرون.تویه برف و تویه بارون .تویه هر جفتش بریم بیرون.خیلی دلم واست تنگ شده خوشگم

مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

 

© نوشته شده در  یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:36  توسط مصطفا |  

 

اي کاش مي توانستم نشان دهم،

که تا کجا دوستت دارم.

هميشه در جستجو هستم،

اما نميتوانم راهي بيابم...

به آن آني در تو عاشقم،

که تنها خود کاشف آنم

آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد،

و تحسين مي کند.

آني که تنها وتنها از آن من است.

آني که هرگز رنگ نمي بازد،

آني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم.

خانومی ای کاش میتونستم بگم که چقدر دوستت دارم



اینو میخوام بگم که بهار جونه عزیزم .بیش از اندازه دوستت دارم .زندگی پیشه کسی که دوستش دارم واسه ی من بهشته و این بهشت فقط در کناره تو وجود داره .

خیلی خیلی دوستت دارم .

مواظب خودتون و احساستون باشین

یاحق

 

© نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 17:24  توسط مصطفا |  

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم.

© نوشته شده در  پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:22  توسط مصطفا |  

 

این یه تیکه از این شعر خیلی خوشم اومدش

اخره این عکس چیزه خوشگلی نوشته .

نوشته که : کلاس اول خوانیدم آن مرد در باران آمد ، اکنون می نویسیم تا آن مرد نیاید باران نمی بارد

 

ایشالله خانومی واسه ی تولدتت حتما میام

از این جاش خوشم اومدش که تا من نیام خانومی دلش آروم نمیگیره .البته برعکسه این میشه.تا من برم میدونم که بهار جونم فقط گریه میکنه .دلش هوایه منو میکنه. فقط و فقط گریه میکنه.خانومی خیلی دوستت دارم


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

 

© نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 16:39  توسط مصطفا |  

 


خیلی خیلی دلم واست تنگ شده خانومی

بعد از اولین نگاهت ...

من در شهر چشمانت گم شدم ...

کوچه های شهر بوی آسمان می داد ...

روی بام خانه ها لانه کرده بود ،،، فریاد ....

بعد از اولین نگاهت ...

خاطره هایم جان تازه ای گرفتند ...

و من با لحظه هایم همدم ناقوس شب شدیم ...

بعد از اولین نگاهت ...

دیوانگان مرا به سخره گرفتند ...

و هیچکس نمیدانست عطر نگاه تو آوارگی دارد ...

میدانم دستان کوچکم

نمی توانند آغوش گرمی برای دلتنگیهات باشند ...

اما بدان در جنگ با گريه ها ....

طلایه دار سپاه تو منم ...

بدون نگاهت عشق را نمیفهمم ...

 و نفس کشیدن اجباریست ...

بعد از اولین نگاهت ...

احساسم بال در آورد ....

و به سوی شهر چشمانت پر کشید ...


دلم بد جوری خانومی تنگ شده .خیلی خیلی بهت تنگ شده. اخه چی بگم ؟ هی این شعر ها رو نگاه میکنم که یاده قدیم میکنم .اون روزهایی که با هم دیگه داشتیم .با هم دیگه خوش بودیم

با هم دیگه راحت زندگی میکردیم.خیلی خیلی دوستت دارم خوشگلم .

مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

 

© نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 16:17  توسط مصطفا |  

 

خیلی خیلی دوستت دارم بهار جونم

گُلم ...
دِلم ...
اين روزها که هر کسي
به دنبال شاخه گُل سرخي
براي گرفتن جواز ورود به دلي است ...

من به دنبال کور چراغي هستم
تا در اين شب هاي پوچ و کدر
تکه تکه بال هاي شکسته ام را
پيدا کنم ...

گُلم ...
دِلم ...
هياهوي دنيايِ سياه
سبب نَشُد
تا گُل بوسه هاي گرم تو را فراموش کنم ...
گُل بوسه هايي از جنس آب
از جنس آفتاب ...


خیلی خیلی دوستت دارم خانومی

تو عشقه منی .هیچ موقع فراموشم نکن که خیلی خوبی ها در حقم کردی .من خیلی اذیت ها کردم.میخوام بگم از جون و دل می پرستمت.

مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

 

© نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 15:40  توسط مصطفا |  

 

 

بازم سلام .میخواستم چند تا آهنگ که خیلی خوشم اومده رو واسه ی شما بذارم  .این رو خیلی دوست دارم .اخه وقتی بهارم یه بار این خوند من خوابم گرفتش. منم واسه ی اون خوندنی بدجوری خوابش گرفت. نمیدونم.شما هم واسه ی کسی که دوستش دارین این رو بخونین . البته باید پنج ، شش ساعت با هم دیگه حرف بزنین . اونم شب ساعت دوازده تا اینکه موقع ساعت شش صبح آخرهاش واسه ی طرف بخونین . ببینم تا حالا با کسی که دوستش دارین تا این وقت صبح ، اونم هر شب  ، بعدش هم صبح ها هم حرف زدن داشتین؟ ببینید که چطوری طرف خوابش میبره.اخه خیلی وقتها من که با بهارم حرف میزنم  ، بعده قطع کردن هم خوابم نمی برد. اونم همینطور.ولی وقتی این شعر رو من واسه ی اون میخونم اونم خوابش میگیره. اونم واسه ی من خوندی من خوابم میگیره.امیدوارم که خوشتون بیادش.

دو تا لینک واستون گذاشتم .یکی لینک از سایته ایران ترانه هسش که واسه گوش دادن هست .یکی هم که من خودم تویه پرشین گیگ خودم گذاشتم .ولی کیفیتش بیشتره ولی آهنگش کمتره. امیدوارم که خوشتون بیادش. راستی این ترانه ی پسرم از سعید شهروز هستش .

لینک ایران ترانه 

اینم لینک پرشین گیگ خودم

پسرم بزرگ شدي
لالاييام يادت نره
چقدر برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
چقدر نوازشت كنم
تا تو به باور برسي
اين دوتا دستاي منه
تو اون روزاي بي كسي
وقتي باباي قصه هات
خم شده پيش روي تو
اگه چروك صورتم
ميبره آبروي تو
لالاييام يادت نره
لالاييام يادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره

   

از اون روزا كه مشت من
با دست تو وا نميشد
تو خواب و بيداري تو
هيچكسي بابا نميشد
اون كه تو اوج خستگيش
خنده ي رو لباش بودي
شب كه به خونه ميرسيد
سوار شونه هاش بودي
لالاييام يادت نره
لالاييام يادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره

    

لالا لالا گلكم
لالايي كن دلبركم
خواب پريشون نبيني
اي غنچه با نمكم
لالا لالا گلكم
لالايي كن پسركم
چشماتو گريون نبينم
گريه نكن دردونكم
لالاييام يادت نره
لالاييام يادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره

 

بابا اگه دلش پره
ازدست دنيا دلخوره
امون زندگيش تويي
وقتي كه غصه ميخوره

    

پسرم بزرگ شدي
لالاييام يادت نره
چقدر برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
چقدر نوازشت كنم
تا تو به باور برسي
اين دوتا دستاي منه
تو اون روزاي بي كسي
وقتي باباي قصه هات
خم شده پيش روي تو
اگه چروك صورتم
ميبره آبروي تو
لالاييام يادت نره
لالاييام يادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره

 


این نوشته رو تویه یکی از سایتها دیدم .وقتی دیدم که خیلی قشنگه ، گفتم بذارم که شما هم اونو بخونین .بلکه خوشتون بیادش.

بذار باور کنم با من می مونی تموم لحظه های زندگیتو

                        بذار مثل یه سایه با تو باشم، بذار باور کنم دلبستگیتو

بذار تا قصه ی عشقم بمونه هنوزم توی ذهن این زمونه

                         نذار باور کنم چیزی نمونده از اون رویای شیرین شبونه

بذار تا دلخوشی های گذشته هنوزم در کنار من بمونه

                         بذار باور کنم با بودن تو غم تنهاییام، تنها می مونه 

بذار دنیا اگه همراه من نیست تو اما پا به پای من بمونی

                         بذار فردا اگه من رو نمی خواد تو از من شعر فردا رو بخونی

بذار با تو ترانه جون بگیره، تموم واژه هام رنگه تو باشه

                        بذار باور کنم میتونه این شعر ازین مرداب بی وزنی رهاشه

بذار با بودنت آروم بگیره همه دردای قلب خسته ی من

                         بذار دستای گرمت مرهمی شه واسه زخم عمیق دل سپردن

بذار تا آخر این جاده باشم همیشه همسفر با خاطراتت

                       نذار باور کنم لایق نبودم که باشم من مرید اون نگاهت

بذار تا در خیال تو بمونم اگه حتی فقط این یک خیاله

                        بذار باور کنم با من می مونی اگه حتی خیالش هم محاله


مواظب خودتون و احساستون باشین 

یا حق

© نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 15:15  توسط مصطفا |  

 

میدونید چی شدش امروز ؟  بهار جونم بهم گفته بودش که داره از تبریز واسم کادو میفرسته.  یه دونه پلیور   ناز و خوشگل که خیلی من دوست دارمش  . قرار بودش که شنبه صبح بیادش.من از خواب بیدار شدم و منتظر پستچی بودم که بیاد .دیدم نه خبری نیستش. گفتم ، وای خدا نکنه که یهو گم بشه.بعدش با خودم میگفتم بابا این پست پیشتازه .ره گیری داره .تا اینکه لباسها رو دم ظهر پوشیدم که بزنم برم بیرون.که یهو دیدم که در رو میزنن. با آیفون گفتم که کیه .گفت پستچی  .پاکت دارین.بدو بدو رفتم تا دمه در . دیدم وای این پست چی هم بچه محل های سابق بوده .سلام و علیک که کردیم . دیدم که گفتش اینو بگیر.گفتم مرسی ، فکر کردم که دیگه این نمیادش . بعدش تا این پاکت رو برداشتم و بدو بدو اومدم داخل و رفتم باز کردم.تنم کردم دیدم چقدر نازه   .چقدر خوشگل هستش.باور کنید کلی کف کردم از بس ناز بودش . مامانم چشماش چهار تا شدش .میگه وای چقدر نازه .فلانه .اینجوره .بله دیگه همه تویه خونه حال کرده بودن از دیدنه این پلیور .

ولی جدی میگم .خیلی خیلی خیلی ناز بودش . تنم کردم .نمیخوام درش بیارم. عمرا.

اینو میتونم بگم خانومیه گلم .خوشگله من .خیلی خوبیها در حقم کردی .خیلی بزرگی ها در حقم کردی

همیشه منو شرمنده ی خودت میکنی . خیلی چیزها بهم دادی. خیلی بزرگیها  در حقم کردی. فقط میخوام بگم که خاکه زیره پاتم خوشگلم .

دوستت دارم اونم خیلی زیاد

خیلی دوستت دارم خانومی


مواظب خودتون و احساستون باشین.

یا حق

© نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 16:56  توسط مصطفا |  

 

             

 

سلام .خانومی ولنتاینت مبارک . مبارک مبارک   .ایشالله هزار سال پیشه مصطفات(من ) باشی. تنهاش نذاری .با هم دیگه باشیم  .بگیم .بخندیم.همه چیز راحت باشه .ساله بعد هم دیگه رو دیده باشیم و دنباله کارهایه زندگی باشیم . یعنی من دنباله درس و کار و... برای زندگی  .فقط اینو میتونم بگم خانومی خیلی خیلی مرام داری. (واسه ی دیگرون اینو بگم که به خدا تنها کسی هستش که خیلی جاها منو تنهام نذاشتش  .خیلی شبها گریه کردش وقتی باهاش دعوا میکردم و باهام موندش  .دو ماه تمام تویه ناراحتی بودش  .ولی بازم تنهام نذاشتش ) تنها کسی بودش که صبح ها از قم زنگ میزدم تبریز حرف میزدیم و بعدش هم اینکه اون میرفت و شام میخورد و شب باز هم با هم دیگه حرف میزدیم .هنوزم که هنوزه با هم دیگه شبها حرف میزنیم . یه معرفتی داره که به خدا تویه معرفت کسی رو به اندازه ی اون ندیدم و نخواهم دید . خیلی کارهایه بزرگی تویه حقم کردش. خیلی جاها که مخه من کار نمیکنه اون خبر داره و راه نشونم میده(هر چند از نظره سنّی از من کوچیکتره ).خیلی جاها هم من میگم ، ولی اونم کمکم میکنه .زندگی یعنی این  .زن و شوهر باید از افکاره هم دیگه تا میتونن استفاده کنن.واقعا هم خیلی جاها من از اون خیلی چیزها یاد گرفتم . خیلی جاها بالاتر از من بودش .چی بگم خانومی .دیشب رو نمیدونم یادت بیادش یا نه .اینکه گفتم بهت که بد جور دلم گرفته . سره این وبلاگ که چرا پست ها رو پاک کردم و حالم بدجور گرفته هستش ؟یادته ؟

بدجور گرفته دلم .خانومی خدایش من موندم که تویه این پادگانه پدر سوخته چطوری میخوام دووم بیارم. چطوری تنهایی باشم.چطوری نتونم بهت زنگ بزنم. یا اگه زدم نتونم یه مقداری باهات بشتر حرف بزنم. یادته که دفعه ی قبلی که اونجا بودم ، سره این کارتهایه یک سره چقدر شبها رو بیدار موندم و باهات حرف زدم و چطوری اون دو ماه سره جیک ثانیه واسه من تموم شدش ؟  دیدی خانومی ؟ بالاخره اینو میخوام بگم که خیلی خیلی دوستت دارم. واسه من بمون .واسه ی همیشه ( هر چند که اطمینان دارم ) خیلی خیلی دوستت دارم .فدات بشم


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 21:13  توسط مصطفا |  

 

قبلا" ها ببین که چطور بودش خاطرات. ببین چطوری با هم دیگه خوش بودیم . چطوری کسی به کسی خیانت نمیکردش. (هوی جو گیر نشید ها .من جامعه رو میگم .بهاره من عمرا" بهم خیانت کنه. اینو کلی گفتم) آدمها  چقدر عوض شدن. قبلا"ها منو بهار چطوری با هم دیگه خوش بودیم .راحت میتونستیم بیرون بریم  .ولی الان ها دیگه نمیشه . کلا" عوض شده .رفتنی بیرون نمیشه که رفت . چون اینقده گیر بازار شده . همه چیز به هم دیگه ور شده.

یه مدت پیش بودش که با یکی از بچه ها که بیرون داشتم میرفتم واسه ی انجام چند تا کاره واجب ، تویه ماشین که نشستم ، تویه سی دی ها یه سی دی رو گذاشتم که بدجور یاده گذشته کردم .یاد اون موقع که با بهار جونم این شعر رو میخوندیم  .الان هم این شعر رو میخونیم ها .ولی اون روزها یه جوری بودش .بدجوری بغضم گرفت .اخه یاده اون موقع ها کردم که چطوری با این شعرها خوش بودیم   .موقع خداحافظی. این شبها هم که با هم دیگه هستیم بازم همینجوری هستش ها . اون آهنگی هم که دوستش دارم اینجوریه :

شبها هر شب تویه رویایه منی           تو امیــــده دلــه شیدایه   من

پـره از هـوای تو خـــونـــه ی  دل           جاری خون تویه رگهای منی 

میدونید که روزگار چقدر چرخیده .   در جوابه خوبی ها چقدر بدی ها دیده میشه . در مورده رفتار خوب چقدر دلخوری دیده میشه .نمیدونم والا دیگه چی بگم .روزگار خیلی بد شده .یاده قدیم میکنم که مثلا با بهار جونم تویه خیابون بودیم و با هم دیگه راه میرفتیم و هیچ مشکلی نداشتیم .ولی الانها چقدر گیر بازار شده . چقدر به اینو اون گیر میدن .موندم تویه رفتارها .تویه معرفتها .مشکل نداشتن واسه ی گشت گذار ها .روزگار خیلی بدجوری چرخیده .به یکی راهنمایی میکنی ، طرف فکر میکنه که محدود شده یا اینکه میخوای فلان نکنه . به یکی کمک میکنی فکر میکنه که میخوای دروغ بهش بگی .یا اینکه فیلم بازی میکنی .  روزگار بدجوری عوض شده .

خدا کنه که هیچ مشکلی واسه ی هیچ کسی پیش نیادش  .نه واسه ی من نه واسه ی شماها .

امیدوارم که زندگیتون خوشگل باشه .خوش باشین. خوش بگذرونین

چقدر عاشقانه .بهار جونم خیلی دوستت دارم.


مواظب خودتون و احساستون باشین 

یا حق

 

© نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 20:3  توسط مصطفا |  

 

میخوام یه ماجرایی رو براتون بگم .از تبریز بودنم.از این دوره که تبریز رفتم  .تو رو خدا یه پست خودم گذاشته بودم که مات مونده بودم تویه اون نوشتنم. اون همه تویه تبریز با بهار جونم خوش بودم.خوش گذروندم. ولی یه پسته بی خودی گذاشتم.از تبریز میخواستم بگم. از اینکه با بهار جونم بودم.اولین روز که رفتم ببینمش. خیلی قشنگ بودش.با مامان و بهار نشستیم تویه ماشین .به خدا وقتی نشست کنارم بدجوری بغضم گرفتش.اخه خیلی اذیتها کرده بودمش.یادش بخیر اون مقبرة الشعرا . یادش بخیر اون روزهای قشنگ .یادش بخیر اون تولده بهار جونم که سال قبل گرفتیم. یادش بخیر همه چیز .چه روزهایی رو گذروندیم.این هشت روزی هم که تبریز با بهار جونم بودم کم از اون روزها نداشتش.خیلی خیلی هم بهتر بودش. وای خدا کناره هم نشستیم.خندیدیم .هی مسخره بازی .ای خدا .از خنده داشتیم میمیردیم .وای خدا .رفتیم با هم دیگه وسایل گرفتیم با هم دیگه .اخی شبها همیشه ساعت هفت با آبجی بزرگش می دویدن و می اومدن کناره اون پارکه.صبح ها هم که ماشالله همیشه ساعتهای سه چهار یا دو با هم دیگه بودیم.وای چقدر قشنگ بودش.وقتی با هم دیگه میرفتیم. آخی .یاده پله عابر پیاده بخیر که در جهت خلاف حرکت پله ها به طرف بالا دویدم.کم هم نیاوردم. یاده اون همبرگر بیست و ادا در آوردن که آبجی بزرگ یه جوری شدن بخیر. یاده اندازه گیری بخیر.یاده با هم دیگه گشتن بخیر.اخی تازه اینجا رو نگاه کن.با هم دیگه منو بهار با آبجی کوچیک رفتیم بیرون .اونم روزه پنج شنبه .اونم دم دمهای غروب. ( یه نکته ی خیلی مهم این وسط بگم که از بهار جونم ممنونم به خاطر اون گردنبندی که برام گرفت. ممنونم به خاطر اینکه  بتونه اون پلیور رو برام بافتن . از آبجی بزرگش هم ممنونم که در این مورد کمکش کرد.  از همه چیز ممنونم. از کتابهایی که بهم داد ممنونم.مرسی ناز  گله من  ) دیدی مامور اومدش داخل پاساژ . من که رنگم پرید ، ولی فیلم رو خوب بازی کردیم  که متاهل هستیم .مگه نیستم؟ زودی زدیم رفتیم اون یکی بازار.آخی .ببینم خانوم متخصص.متخصص ماهواره .بیا سیستم ما رو هم درست کن .اینجوریاست.یاده اینکه با مامان جون داشتیم از کناره پارکه کودک با هم دیگه میرفتیم.کجا نگاه میکنی؟ برگرد جلو .وای چقدر قشنگه.یاده بغض گرفتن ها تویه تاکسی . یاده سرمای اونجا بخیر.من دیگه داشتم پوست کلفت میشدم اونجا. داشتم عادت میکردم.تازه به خاطر این کاپشن هم خیلی ممنونم.وای چقدر قشنگ بودش.خانومی یادته رفتیم با هم دیگه تویه پارکه کودک  ، ساعت هفت رو یادت میادش؟ اون که اولین بار بابا بزرگت رو دیدیم؟  عجب روزی بودش. از خنده میمیرم وقتی یادم می افته.یادته اون کلیپها که بهت دادم رو؟ یادته یه بار دیر رسیدم سره قرار ؟   با مامان کلی سره قرار مونده بودین . به خد شرمندتون.وای آبجی فرشته رو بگو وقتی رفته بودیم بازار بگردیم .چقدر جلو تر میرفتش.ما یواش بریم ، اون تند میرفتش.ای خدا .  عروسکه شاسخیم رو دیدی؟ دیدی اون جایی رو که با هم دیگه رد شدیم که باجه تلفن من بودش.دیدی؟ اخی یه بار با فرشته رفتیم رو بگو تو رو خدا .اون مغازه دار میگه مادر جان .  وای یادم می افته ، خندم میگیره.عجب روزهایی بودش. قرار بودش که سه شب اونجا باشم که رفتش به هفت شب . چون اصلا دلم نمی اومدش که پاشم بیام این قبرستون .اونجا چقدر بهم زندگی قشنگ میگذشتش. وای .به خدا موندم که چطوری برم تویه اون پادگانه کوفتی تنها باشم . چطوری بتونم تحمل کنم .اونجوری که تویه اون روزها که پیشه تو بودم بتونم بدونه حرف زدن باتو سر کنم.شبها رو چطوری بخوابم .همین تاسوعا عاشورا که رفتین و نتونستین چقدر دلتنگ شدم و تو هم بدتر از من .ببین تو رو خدا که چطوری باید خدمت رو تحمل کنیم .بریم اونجا.تویه غربت.تویه تنهایی و نتونی با خانومیت .با ناز گلت حرف بزنی .اینم شانسه کوفتیه منه.ای کاش میتونستم انتقالی بگیرم واسه ی تبریز.چه روزهایی رو گذروندیم .واییییییییییییییییییییییییییییی    یه چیزه خوب.این که به این خوبی بودش چرا این یادم رفته بودش.من دستپخت خانومم رو خوردم. وای چقدر قشنگ پخته بودش. با کلی مکافات درست کرده بودی .ولی خیلی قشنگ شده بودش به قرآن . اخی .من بازم میخوام.به خدا اون دو پرس غذا رو همون شب تموم کردم.میدونید چی پخته بودش واسم؟ قرمه سبزی .بح بح .آدم کیف کردش.خیلی قنشگ بودش . من دهنم به قرآن که دارم این پست رو مینویسم یادش کردم و آب افتاده .من غذا میخوام .چرا نباید من تبریز باشم که بتونم بیام دست پخته خانومم رو بخورم ؟خانومی میدونی الان چی دارم گوش میکنم؟ به نظرت چی رو؟ نگین سبز رو خیلی با هم دیگه گوش کرده بودیم .ولی الان تویه کفه این  گورمز اولسون موندم .تویه کفه این سیاوش .یاده قدیم بازم کردم که با هم دیگه تویه دوره ی اول.اونم دم غروبش با فرشته و دختر همسایه میرفتیم کردم.یاده اونجا که با هم دیگه تویه کافی نت نشتیم .وبلاگ رو به روز کرده بودم و با هم دیگه کامنت داشتیم میذاشتیم .یادش بخیر.این ترانه رو الان گوش میکنم

با تو حکایتی دگر     این دله ما به سر کند

شب سیاه قصه را    هوایه تو سحر کند

 

عاشقانه می بوسمت خانومی

واقعا چطوری میتونم برم کرمانشاه.چطوری اونجا تنهایی رو تحمل کنم ؟ آخ خدا.یادش بخیر.وقتی با هم دیگه راه می رفتیم.یاده خانومی .فروشگاه رفاه رو؟ وسایل رو یاده .وای .از پله ها بالا رفتن رو یادته؟  این تیکه هم خیلی قشنگ بودش.مانتو ها رو دیدی؟  وسایل خونه رو دیدی؟  آخ چقدر خندم میگیره .یادته دومین روز بودش دیگه .نشسته بودیم تویه اون حیاطه اونجا . یادته عکس گرفت آبجی کوچیک.یادته؟ چقدر قشنگ بودش.این فروشگاه رفاه رفتن هم خیلی قشنگ بودش.وای تویه بازار تویه پاساژ شمس یا اینکه تویه اون بازار که نمیدونم چی بودش طلا فروشی ها و خنده بازار و سلیقه ها یادته؟ دنباله عطر گشتن که من میخواستم واسه ی خودم بگیرم یادته؟ چون تو میگرفتی جدایی میاره یا من واسه ی تو بگیرم جدایی میاره .خانومی میدیدی که همه به شالگردن  من نگاه میکردن؟ همه تو کفش موندن.بله دیگه .تو بهم داده بودی شالگردن رو .خیلی قشنگه خانومی این شالگردن. دیدی چقدر با هم دیگه می خندیدیم .

به خدا خانومی هر چی گفتم کم گفتم.حالا خوبه حافظم خیلی چیزها رو از یاد برده.یعنی ماشالله سره این تصادف دومی.ولی تو رو خدا ببین دیگه چطوری بهم خوش گذشتش.یاده اون آخرین روز بخیر.یاده دو روز قبله آخرین روز هم بخیر. چون واقعا قشنگ بودش.اخرین روز که چطوری بغضمون گرفتش.چقدر دلمون شکست که من داشتم میرفتم.اونم که ماشالله دیر رسیدم به اتوبوس باز یه ساعت دیرتر رفتم.باز خدا رو هزار بار شکر .یادش بخیر .چطوری داشتیم خوش میگذروندیم.من موندم که چرا اومدم اینجا.ای کاش خونمون اونجا بودش.با هم دیگه میتونستیم باشیم.میتونستیم با هم دیگه هر روز بریم بیرون هر روز هم نریم .دو روز یا سه روز یه بار فقط همدیگه رو میدیدیم.مثلا از پنجره می اومدی بیرون که بتونم ببنیمت.اخ خدا چرا نباید اینجوری باشه ؟

به خدا خانومی اینو میخوام بگم که خیلی اذیتها کردمت. خیلی نامهربونی ها کردم. دلت رو شکوندم .اذیتت کردم.به خدا برای تمام اونها معذرت میخوام ازت .

به خدا خیلی دوستت دارم :*:X

اینو میخوام بگم که خانومی خیلی دوستت دارم . تو ماهه منی .عشقمی .جونمی .از همه چیز سر در میاری. تویه رفتار.تویه خنده .تویه نگاه کردن .تویه همه چیز .حتی تویه کامپیوتر هم از من بالاتری. هر چی بگم کم گفتم .دیگه چی بگم خانومی  ؟

اینو میخوام بگم که خیلی خیلی دوستت دارم .

به بزرگی خودت منو ببخش.


اینم سرگذشت من در تبریز در دوره ی چهارم .

هر چند خیلی حرفها موندش.

مواظب خودتون و احساستون باشین

یاحق

 

© نوشته شده در  شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 13:27  توسط مصطفا |  

 

کاشکی بودی و می ديدی که دلم داره ميميره

کاشکی بودی و می ديدی که بهونت و ميگيره

می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟

می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟

جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟

می دونم ! ياس و بنفشه که بگم عاشقت هستم

بدجور دلم واسط تنگ شده :-S

 

© نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 14:47  توسط مصطفا |  

 

 

آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت


آی زندگی میمیرم و

عمرم رو میگیرم ازت

عمرم رو میگیرم ازت 

این غصه های لعنتی

از خنده دورم میکنه

نفس های بی تو بودن زنده بگورم میکنه

این نفس های بی هدف

زنده به گورم میکنن

به یاده تو بودن

چه لحظه های خوبیه

ثانیه های آخرش

ثانیه های آخر

فرشته ی مردن من

من رو از اینجا میبره

آی خدا دلگیرم ازت

آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و

عمرم رو میگیرم ازت

چه اعتراف تلخیه

انگار رسیدم ته خط

ته خط رسیدم

وقت خلاصی از هوس

آی دنیا بیزارم ازت

 

© نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 15:17  توسط مصطفا |  

 

 

شايد بهتر بود كه بر سر راهش نمي ايستادم ،‌اما چه كنم ؟
خانه من كنار جاده بود و دسته گلي نيز در دست داشتم.

با من سخن گفت ، شايد بهتر بود كه جوابش را نمي دادم ، اما چه كنم ؟

سپيده صبح از پنجره اتاقم سر به درون كرده بود و در باغ گل هاي بهاري عطر افشاني  مي كردند .

مرا در آغوش گرفت ، شايد بهتر بود كه به اين زودي تسليم او نميشدم ، اما چه كنم ؟

وقتي كه دل صاحب اختيار باشد ،‌عقل كاري نمي تواند بكند .

رفت و گفت كه فردا بر ميگردد .

 شايد بهتر باشد كه ديگر انتظار او را نكشم ، و وقتي هم كه آمد ،در به رويش نگشايم ، اما چه كنم ؟

فردا دوباره سپيده بهاري انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فرياد بي تابي بر خواهد داشت.

دوری چشمات منو شکسته


پاورقی: آخی .میدونید این پست رو کی گذاشته بودش؟ بهار جونم در تاریخ  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:48   .این پست رو حتما میگین از کجا آوردم .اره؟ این پست رو توی یه سایت که برای تست کردن توی نت گذاشتم دیدم.اخه داشتم توی سایت هایی که عضو شده بودم میگشتم.بد جور دلم سوخت که پست ها رو پاک کردم.بیشتر از سه چهار پست بیشتر نبودش.خیلی بدجور دلم هوای اون موقع رو کرده .

مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  شنبه ششم فروردین 1384ساعت 23:27  توسط مصطفا |  

 

به خدا خیلی دوستت دارم خانومی.دلم برات یه ذره شده

 

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه... نميخوام

بگم که مثل گلی... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نميخوام بگم که سياهی

چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام

بگم که مثل اب پاک و زلالی... چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که

دوستت دارم... چون منکه اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم... چقدر سخته هر

 لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن

 

© نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 14:39  توسط مصطفا |  

 

 

بیش از ندازه دوستت دارم بهـــــاره جون

عشق با روح شقايق زيباست،

 عشق با حسرت عاشق زيباست

عشق با نبض دقايق زيباست

عشق با زهر حقايق زيباست

 عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست

 

© نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 13:40  توسط مصطفا |  

 

دستانم را بپذیر ای بهاره من

دستهایم را بپذیر

که به تو محتاجند

و تو را می طلبند

و نگو یخ زده اند

گر ترک خورده کف دستانم

از سر سرما نیست

از سر دربه دری در باد است

دستهایم را بپذیر

تو که گرمای نفسهای مرا می شنوی

تو که در سردی این فصل ، مرا

از پس پنجره ای می نگری

قسمت می دهم ای یاد سپید

که مرا در شب یک خشم مگیر

و بدان

که زمستان نگاهت چه به من آورده ست

دستهایم را بپذیر

© نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 11:46  توسط مصطفا |  

 

خیلی ها میدونن که این وبلاگ رو از چه وقتی ساختم.از چه تاریخ و زمانی.مال سال ۸۳ بودش.حالا یادم نیستش که اولین پستش ماله چه وقتی بودش که اونم اگه آبجی ویکی بیادش بازم تاریخش رو به اون موقع بر میگردونم.دقیق نمیدونم مال چه روز بودش.به خاطره یه مسائلی تمام پست هامو پاک کردم.چقدر پست داشتم.چقدر ماجراها.چقدر بهـــــاره عزیزم رو دوست دارم.نمیدونم دیگه بالاخره پاک کردم پست ها رو. از همین الان میخام باز بنویسم.از اوله اول.


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

 

© نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1383ساعت 18:49  توسط مصطفا |  

 

 

 

 

 

 

  

 

.

.

.

 

 

Powerd By MiMiram Barat