©
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 12:8 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:32 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 13:20 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:8 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 12:53 توسط مصطفا |
سلام به تمام دوستان و همه ی گلهای ایرون.
سلام به بچه محل ها و کسایی که ما رو میشناسن و کسایی که ما رو نمیشناسن(مهم نیست که نمیشناسن)
.امروز روزه زن هستش ، روزه مادر رو به تمام مامان های خوبه دنیا تبریک میگم.
به مامانه خودم به مامانی که تبریزم داشتم تبریک میگم.بهار جونم روزت مبارک.اگه یادت باشه سال قبل چطوری جشن گرفتیم.
چطوری من تو رو ذوق زده کردم.
یادت میادش به مامانتم تبریک گفتم.آخ چه روزهایه قشنگی بودش. بیخیال.به گوشیت زنگ زدم خاموش بود.چون یه خط دیگه داری و من ازش بی خبرم
.خواستم به خونتون زنگ بزنم که گفتم مشکل ساز واسط میشه.بخاطر این نزدم.به آبجی ویکی هم زنگیدم که گوشیش خاموش بود( فکر کنم واسه خاطره امتحانهای دانشگاه بوده) به آبجی سپیده جونم هم زنگ زدم که بهش تبریک گفتم.اینجا هم باز میگم که روزتون مبارک.به سودا جون هم زنگ و تهرون بود و بهش تبریک گفتم.سودا جون یه مدت پیش بود که بهم گفت داداش برو اسفند دود کن که چشمت نکنن که شبش چشم خوردیم و .... .بماند. یه دوستی هم بود که میخواستم این روز رو بهشون تبریک بگم.ولی شاید خودش دوست نداشت که بشنوه ولی من همینجا به ایشونم تبریک میگم.روزتون مبارک
( خودش میدونه کیه ). نمیدونم کلیپ شادمهر رو دیدین یا نه؟ دو تا آهنگ میذارم.یکی کلیپی از شادمهر عقیلی با اسمه عادت که خیلی نازه که برای موبایل هست.اگه دانلود کردین میتونید با برنامه Real Player 11 Beta نیگا کنید.هم با برنامه های دیگه. یکی دیگه هم یه آهنگه ترکی هستش که خیلی حرفها رو میگه.در مورده جدایی.البته .... . اح . که آماره اینو آبجی سپیده داره که تویه تبریز میخواست اصلش رو واسم بده.یادش بخیر ترانه ی نگین سبز از سیاوش قمیشی که همیشه واسه بهارم میخوندم و همیشه پیشه آبجی و... طرفدار داشت.حتی پیشه دوستام. همیشه با خودم این ترانه رو زمزمه میکنم.من همون جزیره بودم ...خاکی و صمیمی و گرم ........... دیگه رو خاک وجودم ... نه گلی هست نه درختی .... لحظه های بی تو بودن .... میگذره اما به سختی ... خیلی دوستش دارم.
کلیپ عادت شادمهر عقیلی
اینم ترانه ی آیریلدیک (جدا شدیم)

مواظب خودتون و احساستون باشین
یا حق
©
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:31 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 13:4 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 13:49 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:34 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 12:2 توسط مصطفا |
خدایا هیچی تموم نشدش.دیگه هیچی رو دوست ندارم.از زندگی سیرم.میخوام دیگه نباشم.از همه چیز بدم میادش.اگه خدا بخواد ۱۹ یا ۲۰ دی تبریزم.اگه خدا خواست.بعدش ببینم چطور میشه.چون واسه ی خودم یه هدفی در نظر گرفتم.چون بریدم.اگه شدش که شدش اگه هم نشدش میرم دنباله هدفم.معلوم نیستش.بخدا نمیدونم چی بگم.پا در هوا گیر کردم.شاید دیگه نیام.کلی دارم میگم.یعنی واسه ی همیشه با همه خدا حافظی کنم.اشکاله منم همینه.دلبستگی تمامه چیزهایه منه.اگه اونجوری که میخوام بشه هیچ.اگه هم نشه یه چند تا چیز رو تعیین تکلیف میکنم.بعدش هم دیگه خداحافظ ه دوستا و رفیقای نتی و دنیای واقعی.چون به خدا بریدم.شاید بگید نه.ولی همه چیز معلوم میشه.خدا خودش میدونه که چی کار کنه.اگه کردش که ما هم آدمیم.نکردش ، ما هم از آدمیت در میایم و یه خریت بزرگ میکنم.البته فقط واسه خودم.نه دیگرون.خوب بعداْ معلوم میشه.اصلا چرا دارم چرت و پرت میگم.چرا اینجوری؟ خرم نه؟ نمیخواد دیگه شما بگید که معلومه.چون خودم میدونم.
تا اون روز ببینم خدا چی میخواد.یا حق
©
نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 17:24 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 16:0 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:18 توسط مصطفا |
نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت 16:57 توسط مجنون
یادش بخیر اون موقع ها .اینم پسته بعدی .
آمد و گذشت
شايد بهتر بود كه بر سر راهش نمي ايستادم ،اما چه كنم ؟
خانه من كنار جاده بود و دسته گلي نيز در دست داشتم.
با من سخن گفت ، شايد بهتر بود كه جوابش را نمي دادم ، اما چه كنم ؟
سپيده صبح از پنجره اتاقم سر به درون كرده بود و در باغ گل هاي بهاري عطر افشاني مي كردند .
مرا در آغوش گرفت ، شايد بهتر بود كه به اين زودي تسليم او نميشدم ، اما چه كنم ؟
وقتي كه دل صاحب اختيار باشد ،عقل كاري نمي تواند بكند .
رفت و گفت كه فردا بر ميگردد .
شايد بهتر باشد كه ديگر انتظار او را نكشم ، و وقتي هم كه آمد ،در به رويش نگشايم ، اما چه كنم ؟
فردا دوباره سپيده بهاري انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فرياد بي تابي بر خواهد داشت.






















نوشته شده در جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:48 توسط بهار
باز یاده او قدیم ها بخیر که ببین تو رو خدا بهار چی ها مینوشت.
مو اظب خودتون و احساستون باشین.
یا حق
©
نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 16:17 توسط مصطفا |
خدایا امروز چهار شنبه هستش.۳ مهر ماه.خدایا این ماه رمضون هم داره تموم میشه.این روزها داره حالم بدتر میشه.بدتر از همیشه.خیلی حالم بد شده.خدایا یه روزهایی شده که فقط کارم بغض شده.صد هزار رحمت به روزهای اول غم و غصه هام.خدایا روزگارم بدجور میشه.این چند روزه کارم شده فقط بغض و گریه و ناراحتی و غم و بدبختی.دیشب بود که از خدا خواستم که یا بهارم رو مثله قدیم بکن یا اینکه منو بکش.تو رو خدا شما هم همینو برام دعا کنید.یا بهارم مثله قدیم بشه یا اینکه خدایا تو منو بکش.تو منو بکش و راحتم کن.هر روزم بدتر از قبله.قبلاً یه اندازه ناراحتی داشتم.الان هزار برابر شده.مشکلاتم تویه پادگان هم چندین برابر شده.خدایا چرا اینجوری ؟ خدایا یا بهارم رو مثله قدیم بکن( مهربون و با وفا و...) یا منو بکش.به خاطر این شبهای عزیز.یه درخواست ازت دارم خدایا.تو اینجوری واسم بکن.دیشب تا تونستم فقط گریه کردم.بدجور دلم پره.خدایا به خاطر این شبها که فقط شده کارم گریه یا بهارم رو برگردون یا منو بکش.تو رو خدا شما هم همین دعا رو واسم بکنید.تو رو خدا فقط این دعا رو واسم بکنید.
به قوله بعضیها که برای یکی دیگه مینوسین :-< نوکرت همون دو دو تا دوت تا
©
نوشته شده در چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت 18:19 توسط مصطفا |
روزگاریه که بدجوری دلم پره.از نامردمی های بعضی ها .از بی معرفتی هایه بعضی ها.اومدم مرخصی.پسته قبلیم رو اگه یه نگاه بندازین می بنین که چقدر بدبختی کشیدم.هنوز که هنوزه هیچ فرقی نکرده . الان دارم آهنگه گورمز اولسون رو گوش میکنم.از یه روزگاری که داشتم .از روزهایی که یه بهاری داشتم که آخره معرفت بودش.خدایا من شانس ندارم .چه شانسی دارم.گریه هایه شبانه به گریه هایه روزانه هم اضافه شده .همه وقت هر جا .فقط کافیه که یادش کنم .بدجوری دلم میگره.میدونید امروز چی رو داشتم نگاه میکردم.دفتر خاطراتی که بهار جونم تویه عید و اردیبهشت امسال واسم نوشته بودش.اخه من یه دفتر واسه ی بهار جونم نوشته بودم و اونم واسه ی من نوشته بودش.الان یه تیکه رو مینوسم .وقتی اینو سره پست که نگهبانی اسلحه خونه بودش میخوندم ، درسته که جلویه همه بودش ، ولی بدجوری بغضم گرفتش.چشمام پر شدش و خواست لبریز بشه که خودم رو نگه داشتم.به خدا قسم اولین باری بودش که تویه عمرم اینجوری بغضم گرفته بودش.
انگاری یه نفر یه میخ رو داره فرو میکنه تویه گلوم .باور کنید تا حالا تویه عمرم تویه گلوم اینجوری حس نکرده بودم.چند روز پیش بودش دیدم که مژه های چشمم داره به هم دیگه گیر میکنه.با دو تا انگشتم مژه های چشم رو گرفتم و کشیدم و دیدم هفت تا از مژه های چشمم اومدش تویه دستم.همشون هم نوکشون سفید شده بودش.سفید بودنشون به خاطر گریه ها و خشک شدن اشگ بودش.اخه من صورتم رو موقع بیدار شدن از خواب نمیشورم.حال ندارم.اینقده شبها بیدار موندم که خدا میدونه.اینقده زنگ میزنم و کسی جواب دهنده ی ما نیستش.به بهار جونم قول داده بودم که دیگه درست میشم.اشتهام خوب میشه.راست هم گفته بودم.تا میتونستم میخوردم .بهار هم بهم قول داده بودش.ماه رمضون روزه گرفتم.ولی دیگه نمیخوام بگیرم واسه ی کی بگیرم.هی میگم خدایا کمکم کن که بهارم برگرده .بهارم یه روز میگه باشه.یه روز میگه نه.از خودش حرف در میاره.خدایا رویه قولهاش نیستش.خدایا فقط کارم شده غصه ، غم ، گریه ، ماتم .یکی رو دوست داشتم که دیگه دوستم نداره .اصلا حسابمون دیگه نمیکنه.انگار نه انگار روزگاری با هم دیگه داشتیم.فقط همیشه وقتی کارشون بهمون می افته یادمون میکننن.مگه نه اصلا خبری نیستش.اون موقع چنان تحویلی منو میگیرن .ولی بعداً ها اصلاً.خدایا من موندم که چی کار کنم.اصلا خوشی بهم نیومده. آخه یکی نیستش که بگه آدم عاقل من چطوری اون همه وقت رو تحمل بتونم بکنم.من چطوری تا موقع ترخیصیم بتونم تحمل بکنم. چطوری؟ چطوری یکی با دیگرون باشه و بعده تموم شدنه خدمتم بیادش و با ما باشه.یعنی هی عوض کنی لیست رو؟ ای خدا .چی کار کنم؟ دفتر رو نگاه کردم بدجوری شدم و اومدم وبلاگ رو به روز کنم.از حرفهای بهارم.بهاری که یه زمونی یه خانومه تمام معنا بودش.یه مقداری از حرفهاش رو که برام نوشته بودش رو براتون مینوسم که بگم یکی بودش که این همه دوستم داشت و فقط بیست روز از ما خبری نشدش و اون کلی تغییر کردش.یه چیزی شدش که تویه عمرم فکر نکرده بودم.تیکه های از حرفهای بهارم : 


وقتی به گوشی داداش نگاه میکنم بغضم میگیره .دلم یه جوری میشه.دیگه بدونه تو چی معنا داره؟ تو رو به قران به جونه عزیزت منو تنهام نزار الان که ازت دارم به اندازه جدایی تلخه تو ور خدا ازم دور نباش خواهش میکنم برگرد .برگرد دلم واست خیلی تنگه به اندازه بی نهایت ها بگرد و منو دوباره در آغوشت بگیر.دوستت دارم همه ی وجودم
آهای آدم خوب اینم رسمشه .میدونی دیروز تا صبح نخوابیدم چشم ام فقط منتظرته دیروز قلبم خیلی بی تابی میکرد آخهیلی وقته صدای نازتو نشنیدم.میدونی که صدات چقدر آرامش بخشه.چقدر آرامش میده اخ که دلم یه ذره شده واسهصدای نازت کاشکی زنگ بزنی و این طغیان قلبم را ساکت کنی.دیروز بلوزتو پوشیده بودم و دفتر خاطراتوتو خوندم عکستو نگاه کردم به گذشته فکر کردم.چه روزهایی با هم داشتیم.خلاصه که دیگه حرصم در اومده و اگه برگشتی دیدی گوشی ات خرابه بدون که از بس منتظرت بودم حرصم در اومده و کوبیدم زمین کجایی چی کار میکنی؟ دلم واست تنگ شده مگه نازم نیستی؟ مگه بالای خوشگله من نیستی؟ پس چرا مامانیو تنها گذاشتی ؟ میدونی مامان چقدر دلتنگه ؟ میدونی چقدر اشک میریزه ؟ میدونی شبا چقدر بهت فکر میکنه؟ بزن دیگه زود باش کارت دارم بابا دلتنگم میفهمی؟
اح فردا ۱۳ به دره یعنی سال گذشته همین موقع تازه عشق ایرانسل داشتیم و تا ۱۳ بودیم الان چی ؟ تو اونجا و من اینجا
اینجا دیگه آبجیش واسم نوشته بودش تویه دفتر که: امیدوارم که سال ها با خوبی و خوشحالی با هم زیر یه سقف زندگی کنید.


بله دیگه آبجی خانوم .می بینم هیچ خبری نشده بهار خانوم اینجوری باهام میکنه.اینسال که شدش فقط گریه ماتم.بدبختی .گریه .بغض .چی بگم خدایا.چقدر دلم گرفته.چقدر دلم از دنیا پره. فقط شده گریه. فقط شده گریه.اون حرهایی که بالا نوشتم حرفهای بهار جونم بودش.این دفتر رو روزه تولدش بهم دادش و من هم دفتره خودم رو بهش دادم.وقتی رفتم دوباره پادگان بهارم خدایا چرا اینجوری شدش؟یهو برعکس شدش ، که فقط دوست داره اشک تویه چشمای من حلقه بزنه و من زار زار گریه کنم ؟ یادته واسم میخوندی : گدیرم گدیرم شادابادا شادابادا.یادته بهار جونم؟یادته نوشته بودی که نکته: بسیاری افراد متعقدند او زمانی شعر را آغاز کرد که معشوقه او به کرمانشاه سفر کرد و یار را تنها گذاشت و نیز به مادر شعر معاصر معروف است.
خانومی جونم اینها رو یادته؟ یادته خانومی اولین شبی که شروع کردی به دفتر نوشتن و دستهای خونی رو که زخمی شده بودن رو؟ یادته؟ اون بهار کجاست که همیشه به یادم بودش و همیشه دوستم داشتش؟ خدایا اون بهار کجاست؟ اح 
ول کن .گریم باز میگیره اینجا.خدایا ای خدایا .برم یه قبری واسه ی خودم بکنم.روزهای ماتم باری که همیشه فقط اشک رو تویه چشمایه من میاره.خدایا مرگ رو میخوام.به خدا خیلی به فکره مرگم.مرگ.خدایا به عزیزی این روزهای ماهه رمضان.به بزرگی این روزها مرگه منو بیار وبهار رو راحت کن.خدیا مرگم رو بیار و من رو از دسته همه راحت کن.خدایا التماست میکنم.هیچ وقت به آرزوهام نگاه نکردی.این یه آرزو رو واسم انجام بده و من رو از دسته همه راحت کن و همه رو هم از دسته من.خدایا دیگه اعصابم نمیکشه.( امروز با سرهنگ و استوار دعوام شدش و ده روز اضافه خدمت خوردم.اونم ده روزه نا قابل.) خدایا دیگه اعصابم کار نمیکنه.تنهایی بد دردیده.غریبی و دوست داشتن یه نفر که بهت محل نده ( که یه زمونی همه چیزش بودی ) بد دردیه.خدایا مرگم رو نزدیک کن.
اگه بشه تا وقتی زنده باشم و تویه پادگان باشم هر وقت بشه میام و وبلاگ رو به روز میکنم و از گریه ها و خاطراتم میگم.از روزهایه قشنگی که داشتم و دیگه ندارم.


مواظب خودتون و احساستون باشین(بازم اگه نبودین به درک)
یا حق
©
نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 16:44 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 8:20 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 4:14 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 8:8 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:7 توسط مصطفا |

این عکس رو که می بینید واسه ی عید و تولده بهار جونم طراحی کردم.

عید و تولدت مبارک خانومی 

سلام به تمام عاشقان دنیا 
این دیگه آخرین پستی هستش که میذارم .دیگه وبلاگم رو دسته بهار جونم میدم. اخه خودم دارم میرم پادگان. امروز ساعت ۹ شب حرکت دارم . یه نیم ساعت دیگه بهار جونم میخوادش آنلاین بشه که باهاش حرف بزنم. دارم میرم پادگان. دلتنگی منو اونجا میکشه . خدا میدونه که اونجا چی میخوام بکشم .بدتر از من بهار جونم میخواد اینور چی بکشه.ای کاش خدمته من می افتاد تبریز .به خدا خیلی راضی بودم.هر چند که شهره خودمون نبودش.ولی واسه ی من بهشت حساب میشدش.(ای خدا چرا منو ننداختی که تبریز خدمت کنم ؟ ) خوب بالاخره اینم شانسه که من دارم .خوب عیب نداره .بالاخره این ماجرا باید تموم بشه .چی بگم آخه .همین دیشبش خدا میدونه که چقدر بغضم گرفت و... (محرمانه) . موندم که تویه اون خراب مونده چطوری دوام بیارم. آخه من هر شب با بهار جونم حرف میزدیم.هر شب با هم دیگه تا صبح حرف میزدیم .همیشه .حتی وقتی که صبح میشدش من میرفتم و از باجه بهش زنگ میزدم و بازم حرف میزدیم. خانومی یادش بخیر. چه روزهایی با هم دیگه داشتیم .چه روزگاری گذروندیم. من چند بار ببین که اومدم تبریز.چند بار با هم دیگه خوش بودیم . این سری ه آخر که خدا میدونه که چطور واسم گذشتش. قشنگترین دوره ام همین دوره ای بودش که اومدم. خودت هم میدونی که کدوم روز واسه من از نظره حرف زدن و خندیدن و حسه عاشقانه بالاترین بودش ؟ آخ خانومی واقعا میگم که زندگی با تو واسه ی من یه نفر بهشته .اخه زندگی پیشه تو همش خنده و شوخی و .... هستش. دلم بدجوری هواتو میکنه تویه اون پادگانه خراب مونده. عید رو کنارت نیستم . نمیتونم که عید رو بهت تبریک بگم .خدایا موقع تحویل سال من چه حسی پیدا میکنم . خدا به دادم برسه که اونجا قاط نزنم.چون که بدجوری دلتنگ میشم و خدا میدونه که چطوری میشم . واسه ی روزه تولدت که هم خدا دیگه رحم کنه .اونم بدجور رحم کنه . چون که روزه تولده خانوممه.درسته دو ماه بعدشه .ولی از کجا معلوم که من باشم .اگه حتی مرخصی رو بخوان زودتر بهم بدن ، من نمیام که درست روزه تولده تو تبریز باشم و با هم دیگه مثله سال قبل بشینیم و کیک رو با هم بخوریم. من و تو و مامان و فرشته و مریم .اخ چقدر قشنگ میشه . ایشالله که اونجوری که میخوام بشه خانومی جونم .اون جوری که دوست دارم باهات باشم و زندگی بچرخه بشه .
میدونید که الان چی دارم گوش میکنم؟ ترانه ی کاچاک ( Kacak ) از ابرو گوندش .این آهنگ خیلی قشنگه . یه تیکش میگه :« بیر داها بی یوللاری آینی هوس لع یورولمویوم ..... » که خیلی قشنگه .هم از نظره معنی و سبک خوندن . اون آهنگ رو هم انیجا واسه ی شما میگذارم که دانلود کنید. اینم لینک دانلودش خوب بالاخره چی بگم خانومی الان میگی که مصطفا بره پادگان چطوری میشه و غم و غصه و... تو رو میگیره . خانومی اینو میخوام بهت بگم که هیچ موقع غصه نخور و ناراحت نباش. تو بهم قول دادی که دلخور نباشی . به جونه منم قسم خوردی ها . قرار شدش که تمام سختی ها رو من تحمل کنم و تو هیچ موقع الکی خودت رو دلخور نکنی. خانومی ای که من میخوام بشی . خانومیه گله من خیلی بدی ها در حقّت کردم . اذیت ها کردمت.واقعا خاک بر سرم بکنم با این خوبی ها که باید در حقت میکردم که نکردم .بالاخره بگم که خیلی خیلی دوستت دارم .تو نازه منی. اون کارهایی رو که بهت گفتم رو خانومی انجام بده. یه خانومیه ماه واسه ی من بمون (میدونم که همیشه هم میمونی)
راستی چند تا آهنگ و زنگ گوشی گذاشتم که دوست دارم ببینم که شما هم خوشتون میادش یا نه.آخه با این آهنگها خاطره ها داشتم.موقع رفتن ودیدن بهار جونم ، گوشی که با خودم میبردم توش این زنگ ها بودش.وقتی گوشی زنگ میخوردش من یه جوری میشدم.الان هم می بینم که کسی تویه گوشیش اینو گذاشته یه جور نگاهش میکنم.انگاری که بهار جونم زنگ زده و با من کار داره .الهی قربونت بشم بهار جونم.خیلی خیلی دوستت دارم .
آهنگ شماره ی یک
آهنگ شماره ی دو
آهنگ شماره ی سه
چند تا عکس طراحی کردم.درسته رشته م کامپیوتر یا گرافیک یا نمیدونم هر چی که به کامپیوتر ربط داشته باشه نیستش. نه کتاب فوتوشاپ خوندم نه چیزی. در کل میگم که خیلی طرح هایه ضایعی هستش. به استاد گری تو که خدایه کرل و فری هند و... هستی که نمیرسم. یه عکس واسه ی تبریک عید و تولد گذاشتم. دو تا هم عکس همینجوری کار کرده بودم رو گذاشتم ، که عکسها رو میذارم.ولی فقط یکی رو اینجا.بقیه رو تویه ادامه ی مطلب میذارم .
امیدوارم که خوشت بیاد خانومی.خیلی دوستت دارم عزیزم
نـــــــــــــــــــــــــاز گـلــــــــــــــــــــــــم ، عـیــــــــــــــد و تــــــــــــــــــــــولدت مبارک
مواظب خودتون و احساستون باشین 
یاحق
ادامه مطلب
©
نوشته شده در دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 23:40 توسط مصطفا |
زندگی نچرخد
بدونه تو این زندگی و حیاط ادامه نداشته باشد
خاموش نشود
عشقی که در درونم هست هرگز خاموش نشود
این ترانه مال ه ما باشد
عشق ه ما ابدی باشد
در گلستان ه قلبم نامت آهویم باشد
نبیند نبیند
این چشمانم بدون ه تو کور باشد
دوست نداشته باشد دوست نداشته باشد
قلبم کسه دیگری را به غیر تو دوست نداشته باشد
این ترانه مال ه ما باشد
عشق ه ما ابدی باشد
در گلستان ه قلبم نامت آهویم باشد
نگذرد نگذرد
بدون ه تو این عمرم هرگز ادامه نداشته باشد
نیاید نیاید
جدایی برای ما نیاید
این ترانه مال ه ما باشد
عشق ه ما ابدی باشد
در گلستان ه قلبم نامت آهویم باشد
Translated By AM
سلام .حتما میگین که این آهنگ کجا هستش. آره ؟ این همون آهنگی هستش که تویه وبلاگه منو بهار جونم میزنه . به زبان ترکیه ای . این آهنگ رو خیلی خیلی دوستش دارم . چون خیلی حرفها رو میزنه .یا شبها هر شب تویه رویای منی .با این آهنگ هم چه روزهایی رو گذروندم. یکی این ترانه هستش.یکی هم ترانه ی لالایی هام یادت نره که تویه چند تا پست قبلی گذاشتم . این پست تقریبا آخرین پست تا سه ماه آینده حساب میشه. چون دارم میرم پادگان .ماجراها زیاده.اونهایی که نمیدونن دیگه شرمندشون هستم.چون خیلی ازپست ها رو پاک کرده بودم .با بهار جونم چه روزهایی رو داشتم.چه خوشی هایی .یادته خانومی وقتی عید بودش.من گفتم برو ایرانسل بگیر که شبها رو راحت حرف بزنیم . یادته؟ یادته چه روزهایی بودش.اولین شبش رو یادته که با هم دیگه کلی حرف زدیم .یادش بخیر. ولی واقعا چه روزهایی رو با بهار جونم داشتم. تبریز بودن ها رو بگو .چقدر هم دیگه رو دیدیم .با هم دیگه بودیم .رفتیم بیرون.بازار گشتن ها رو بگو .چقدر رفتیم اینور اونور . الانم قراره که بهار جونم رو ببینم .دلم واسش به خدا یه ذره شده.موندم که چی کار کنم وقتی پادگان رفتم.این روزها رو از دست میدم.ولی خدا رو شکر روزهای قشنگتری رو در آینده به دست میارم .در کناره کسی که دوستش دارم .خیلی خجالت ها دادی .خیلی بدی ها در حقت کردم . اذیتها کردم .گیر ها دادم .ولی تو بازم باهام موندی . آخه چه کسی شبیه تو هستش؟ عمرا" بتونم کسی رو پیدا کنم . وقتی با بهارم حرف میزنم ، همیشه منو کمکم میکنه.هیچ موقع بیخودی حرف نمیزنه.الکی حرف نمیزنه.همیشه تا میتونه اگه من اشکالی داشته باشم بهم میگه که اشکال ها رو برطرف کنم.ممنون خدا که این چنین خانومی رو واسه ی من آفریدی و ما رو جلوی پایه هم دیگه گذاشتی . فقط ای خدا ما رو به هم دیگهبرسون.ما باید به هم دیگه برسیم .اگه اون رو به من هم ندن من هزاران کاره دیگه میتونم بکنم. قول هم دادیم به هم دیگه .آخه ما با هم دیگه کامل میشیم و روزهای قشنگی رو کناره هم دیگه خواهیم داشت.خدایا یه کاری بکن که من پیشه بهارم خوشبخت بشم .تنها خوشبختی من اینه که اونو بهم بدن.مطمئن هستم که با هم دیگه هیچ مشکلی بعده ازدواج نداریم .خدایا جدایی رو چطوری تحمل کنم .جداییه پادگان رو میگم . چطوری تحمل کنم ؟ چطوری بتونم واستم؟ چطوری غربت رو تحمل کنم.اگه بهارم نبودش ، واسه ی من خدمت مثله آب خوردن بودش . ولی الان موندم چی بگم .خدایا .یه شب با هم دیگه نباشیم ، از غصه میمیرم . خدا تو که دوست نداری که من بمیرم .خدا اگه بهم قول بدی که بعده خدمت راحت اونو بهم میرسونی نوکرتم هستم . میرم تا یک سال اصلا مرخصی نمیام. باور کن نمیام ! آخه بهار بیشتر از این ها واسه ی من ارزش داره . خدایا خواهش کردم دیگه .من میخوام با بهار جونم باشم.با اون خوش باشم.باهاش برم بیرون.بگردیم .خوش باشیم . خوب وقتی کارم خلوت شدش. اون موقع ها بریم بیرون.بریم خونه فامیل ها مهمونی .بریم تویه پارک بشینیم .بریم بیرون غذا بخوریم. هرموقع خانومم دلش گرفته بودش و یا اینکه هوایه رفتن بیرون رو داشتیم واسه ی گشتن بریم.بریم پارک یه هوا خوری بکنیم .دیگه همه جا بریم دیگه . یه سر بریم زیارت و ... خدایا اینها رو واسه ی من انجام بده. خدایا یه کاری کن که بهاره من کم عذاب بکشه. کم غصه بخوره .بهار جونم تو رو خدا موقعی که من رفتم پادگان گریه نکنی ها .باشه خانومی؟ اگه تو گریه کنی من از غصه اونجا میمیرم ها . خانومی خیلی دوستت دارم .خیلی خوبی ها تو حقم کردی. اون از پلیور هایی که بهم دادی. از گردنبند ها .از کتابها .از حلقه که بهم دادی و بهتر از همه ی اینها محبّتی که بهم کردی و هیچ موقع تنهام نذاشتی.تویه بدترین شرایط که من باهات دعوا کردم بازم تنهام نذاشتی. آهای مردم آخه شما چنین دختری دیدین؟ (البته مردم اینو هم بگم که بهار جونم دختر نیست ، الان خانومه من شده دیگه .من پسر نیستم چون شوهرشم . )من خیلی کوتاهی ها در حقش کردم.خانومیمو اذیت کردم .ولی اون همیشه باهام بوده .با تمام مشکلات تنهام نذاشته . خانومی یادته بهت قبلا" ها گفته بودم که واسه ی آخرین روز که با هم دیگه ، اونم قبله رفتن به پادگان یه شعر برات میخونم.یادته؟ اونم گفتم که برات لحظه ی خداحافظی از حمیرا رو برات میخونم ؟ یادته؟ دم غروب که قراره تو رو ببینم حتما این کار رو میکنم .بدجوری بغضم گرفته الان .دلم واسه ی کسی که دوستش دارم بدجوری تنگ شده خانومی .همین جا که الان تبریزم دلم بدجوری هواتو کرده .نمیدونم چی کار کنم.الان هم دارم آهنگ GorMez Olsun رو گوش میکنم و بدجوری بغضم گرفته که بدونه تو دنیا دیدن دیده نمیشه و من کور میشم . وای بهار جونم همینجا خیلی خیلی دلم گرفته.ای ی ی ی ی ی ی خدا من چطوری دوری رو تحمل کنم .ولی واقعا تویه دوست داشتن کسی رو دسته منو بهارم نبوده و نخواهد بودش. یادته خانومی هی اینو میگفتیم .همیشه میگفتیم که رو دسته ما نبوده و نخواهد هم بودش.یاده شبهای ایرانسل می افتم یه جوری میشم .این همه ماه.بالای هفت هشت ماه حرف زدیم با این ایرانسل.خدا پدرش رو بیامرزه. چون که خیلی تونستیم .شبها با ایرانسل . روزها هم از باجه. خدایا مرسی از این بابت که نذاشتی که من با خانومیم حرف نزنم .آخ یاده سیزده بدر سال قبل بخیر.یادته رفته بودین بیرون .یادته که عکس انداخته بودین .یادته کلی بهم عکس داده بودی خانومی .چه روزگاری داشتیم .اینو به همه بگم که خانومی قشنگ اون موقع ها رویه زمین یه چیز نوشت.قشنگترین نوشته ای که بهم دادش.ازش هم عکس گرفت که الان اینجا میذارم که نگاه کنید .
خانومی چی بهت بگم .یاده این قدیم ها رو بکن.یاده ماجراها.یاده اون عکس به شماره ی ۱۴ که خیلی دوستش داشتم.نشسته بودی .تنهایی .چقدر قشنگ بودش .خدایا خیلی خیلی قشنگ بودش .وقتی آدم یاده اون موقع ها میکنه بدجور دلش میگیره . هوایی میشه .میگه خدایا چه روزهایی داشتیم .قشنگ بودش.عشق شروع شده بودش. دیگه ول کن هم نیستش و نخواهد بود. چون منو بهار تا آخر عمر با هم هستیم. خانومی یادته که یه شب اومدی یه ماجرایی گفتی .در مورده تعداد افراده خونه. دیدی من چقدر خوشحال شدم.تو زده بودی زیره گریه .منم بغضم گرفته بودش.یادته چقدر با هم دیگه خوش بودیم.یادته خانومی ؟ یادته چطوری با هم دیگه بودیم .اون شب چه شبی بودش؟ چه کسی خواستگار داشتش؟ یادته ؟ یادته چطوری حرف زدیم .اکانته منم تموم شدش.یادته؟ خانومی یادته که اولین بارکه تبریز هم دیگه رو دیدیم چطوری بودش؟ یادته تویه مقبره الشعرا .سید همزه که اونجا شما رو دیدم.یادته؟ یادته اومدی از کنارم رد شدنی دستت رو بلند کردی .یادته رفتیم کناره هم دیگه نشستیم .با هم دیگه حرف زدیم . یادته خانومی اون گردن بند رو انداختی گردنم ؟ یادته اون رو تویه تصادف دومی گم کرده بودم .یعنی یکی برداشته بودش .یادته بازم برگشت تویه گردنم دیدی چقدر خوشحال بودم که اون گرنبند رو تویه گردنم باز دیدم. یادته اومدیم کلی با هم دیگه حرف زدیم ؟ یادته آبجی کوچیک اومدش از ما عکس گرفتش؟ آخ خدایا چه روزهایی بودش. آخ خانومی یادته یه بار رفتم تویه سید همزه که دعا کنم که دیدم تو هم داخل هستی .یادته؟ نشسته بودی و تویه فکر و بغض بودی ؟ یادته خانومی ؟یادته واسه ی اولین بار هم مامان اومدش و من کلی خجالت کشیدم؟ یادته وقتی راه رفتیم زوی من گفتم برم دیگه .بهت اشاره کردم .وای یادته اولین باری که دیدمت. اومدی از کنارم رد شدی و رفتی .دستت رو بلند کردی. ای خدا عجب روزهایی بودش.رفتیم واسه ی اولین بار کناره هم دیگه نشستیم . تا ساعت هشت شب نشستیم اونجا.اردیبهشت بودش.یادته ؟ یادته نشستیم کیک تولد رو خوردیم؟ وای این تیکه رو شما نگاه کنید که واسه ی روشن کردن شمع چقدر خندیدیم . آخه باد می اومدش و نمیشد که کیک رو روشن کردش. یادته کیک رو چطوری خوردیم . بهار جونم یادته من خوردنی از خنده داشتم میمردم که تو هم خندت گرفت . کیکه جفتمون افتادش. وای خانومی .یادته رفتیم تویه اون کافی نت و هی کامنت گذاشتیم و از خونمون زنگ زدن که نمیام. من گفتم نه هنوز .شام هم داشتیم .عجب روزهایی بودش. یادش بخیر. بخوام حرف بزنم ، باور کنید که هیچ موقع تموم نمیشه .از بس خاطره ها با خانومم داشتم . دلم بدجوری هواشو کرده.این دو سه روزه هم که اینجام واقعا خوش گذشته. دیروز رو بگم که یه نفر رو زده بودن . من دلم واسش خیلی سوختش.بهار هم همینطور .یه جوون بودش که زده بودنش و کبودش کرده بودن . آخی .تازه با بهار جونم رفتیم آب میوه بخوریم که خیلی قشنگ بودش . تازه مامان بزرگ بهار با بابا بزرگش داشتن دو تایی با هم دیگه راه میرفتن .دست تو دسته هم. چه روزهایی خدایا .
هر چی حرف میزنم تموم نمیشه .شاید شما شاکی بشین که واسه ی من مهم نیستش . فقط خواستم حرفهای دلم رو بگم .حرفهایی که با خانومم داشتم .اونم واسه ی اینکه خانومم هیچ موقع فراموش نکنه( که مطمئنم هزار تا از یاده من بره ، از یاده او نمیره ) اونم باور کنید یک هزارمش هم گفته نشدش. خیلی ها از قلم افتاده . اینو خواستم بگم خانومی من خاکه زیره پاتم. خیلی خیلی دوستت دارم .من که رفتم پادگان .تو خیلی مواظب خودت باش. خیلی دوستت دارم. در مورده اونجا هم که دوست داشتی بری هم امیدوارم که قبول بشه و قبولت کنن ( چون واقعا تویه اون کار بالاتر از همه هستی ) و تو دیگه این همه غصه و غم نگیره . خیلی دوستت دارم خوشگلم . مواظب خودت باش. به خدا سپردمت. تو خانومه منی .خیلی مواظب خودت باشی ها عزیزم.
آخ آخ خانومی داشت یه چیزی یادم میرفت. واجب تر از همه چیز اینه . خدا رو شکر یادم افتادش. از دیروز میخواستم این رو واسه ی تو بنویسم ها .ولی یادم رفتش . رخداد یادم هست ها.ولی اینکه اینجا بنویسم یادم رفته بودش. خانومی میخواستم بگم که عید رو من نیستم . از همین الان عیدت رو بهت تبریک بگم . خوشگله من وقتی سره سفره ی هفت سین نشستین یاده من هم باش. بگو یه روز مصطفا هم میادش سره اون سفره. خانومی همین الان میگم عیدت مبارک عزیزم.
یه موضوع مهم تر هم اینه که خوشگلم . تولدت مبارک. یاده قدیم کردم .یاده ساله قبل که تویه تولده تو بودم .یاده اون موقع کردم .خانومی میگم که تولدت مبارک. من که شاید واسه ی تولده تو نباشم . ولی همین الان تولدت رو بهت تبریک میگم . میگم که صد سال باید باشی .به خاطر این که می یای پیشه من و با هم دیگه زندگی میکنیم و هر سال تولدت رو تبریک میگیریم . خیلی دوستت دارم بهار جونم .خیلی خیلی دوستت دارم .تولدت مبارک خانومی .تولدت مبارک. تولدت مبارک.شرمنده که نیستم که برات یه کادو بگیرم .به بزرگی خودت ببخش خوشگلم .خیلی دوست داشتم که باشم با هم دیگه کیک بخوریم . ایشالله که اوضاع خوب بشه و من بتونم بیام تولدت.
مواظب خودتون و احساستون باشین 
یا حق 
پاورقی: بهار جونم هم وبلاگش رو به روز کردش. اینم لینکه وبلاگش
©
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:57 توسط مصطفا |
باز سلامی دوباره خدمته همه .خوب ماجراها زیاده .دلتنگی ها زیاده.دلم بدجوری واسه ی خانومم تنگ شده. دیشب خیلی با هم دیگه حرف زدیم .تا میتونستیم با هم دیگه حرف زدیم.خندیدیم .
خانومی یادته که دیروز چی گفتم؟ تو میگفتی مامانی رو گفتی ، من میگفتم نه .آخر سر حرفه تو رو قبول کردم و گفتم که بله هر چی که خانومم بگه. خانومی بدجوری یاده قدیم کردم.یاده اون روزهایی که با هم دیگه تویه تبریز میرفتیم بیرون . اون اول ها که این همه گیر بازار نبودش .ولی الان ها رو نگاه کن .ببین چقدر گیر بازار شده .یادته که چقدر با هم دیگه میرفتیم مقبرة الشعرا .
وای یادته اولین باری که دیدمت. اومدی از کنارم رد شدی و رفتی .دستت رو بلند کردی. ای خدا عجب روزهایی بودش.رفتیم واسه ی اولین بار کناره هم دیگه نشستیم . تا ساعت هشت شب نشستیم اونجا.اردیبهشت بودش.یادته ؟ یادته نشستیم کیک تولد رو خوردیم؟ وای این تیکه رو شما نگاه کنید که واسه ی روشن کردن شمع چقدر خندیدیم . آخه باد می اومدش و نمیشد که کیک رو روشن کردش.یادته کیک رو چطوری خوردیم . بهار جونم یادته من خوردنی از خنده داشتم میمردم که تو هم خندت گرفت . کیکه جفتمون افتادش. وای چه روزهای قشنگی بودش .با خانومی از مقبرة الشعرا تا بازار پیاده راه میرفتیم و کلی حرف میزدیم .یادته سوار تاکسی شدن ها .سوار اتوبوس شدن ها .یادش بخیر. یادته گوشی من سه روز دستت بودش . دیگه شارژ تموم کرده بودش. آخ عجب روزهایی بودش.یاده اون موقع ها می افتم بدجوری دلم تنگ میشه.
این چند روزه اخیر رو هم بدجوری دلم واسه ی تو تنگ شده .یه مدت بیشتر اینجا که نیستم .فوقش دو یا سه روز .میام یه سر تبریز که تو رو بتونم ببینم.با تو حرف بزنم .برای آخرین بارش تو رو ببینم .
یادته که این دوره که تبریز بودم برگشتم بهت گفتم لحظه ی خدا حافظی رو هم یه روز میخونم
اینو اگه خدا بخواد تویه سه چهار روزه آینده میخونم و تا دو ماه ازم هیچ خبری نمیشه .دلم واسه ی کسی که دوستش دارم بدجوری تنگ شده .یاده اون چتهای قدیم می افتم که تا صبح با هم دیگه چت میکردیم . یاده اون کافی نت می رفتم که شبها تا صبح با ایرانسل حرف میزدیم و روزها هم با چت میگذروندیم. آخ چه روزهایی بودش.چه روزهایه شیرینی . اینو هم بگم که خدا رو شکر این روزها همش رو به خوشی میره . هر دفعه قشنگ تر از قبل میشه.خوشگل تر از قبل میشه .عاشقانه تر از قبل میشه
هر چند خیلی اذیتت کردم.ولی تو به بزرگی خودت ببخش.
اینو میخوام بگم که خانومی خیلی خیلی دوستت دارم
خاکه زیره پاتم.خیلی دوستت دارم
مواظب خودتون و احساستون باشین 
یا حق
©
نوشته شده در چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 18:44 توسط مصطفا |
بهار رسید بدون آنکه هجرت پرندگان را دیده باشم و خش خش برگها را در گوش کسی نجوا کنم.
بهار رسید و زیباترین شکوفه های عشق بر دلهای عاشقان جوانه زد.
پائیز کوچ کرد و تو بهانۀ آن بودی! تو آمدی! چرا نیامده رفتی؟
و دغدغه های دائمی و دلبستگیهای عصر عشق را با خود بردی!
بمان !! تو که آمدی ، میدانی؟ تنهایی من دست آویزی شد برای دلم!!
و من همیشه برای دلتنگی ام کاغذ را بهانه کردم !
بهار آمد و تو هم آمدی. می دانی که تو خاطره انگیزترین قصۀ این فصلی؟
بمان !! چرا باز باران را بهانه کردی تا به شهر ابرهای کاغذی برگردی! بیا و مرهمی باش بر روح خستۀ
من ، بر من ببار! کویر دل من خود تشنۀ این باران است!
ببین خسته ام ، خسته از تکرار، از بودن ، از رفتن ، حتی از رفتن !!
خسته از عشق ، خسته از هر چه رنگ تعلق دارد!
در خلوت تنهایی های رنگ و رو رفته ام پس کجایی؟ تو کجای این رنگین کمان غم رنگ منی؟
باران ، سکوت ، شب ، تنهایی ، شعر، پاییز ، ....!! بهار کو؟
پس بهار را کجا پنهان کردی ؟ آمدی ، با خود بردی؟ یا نیامدی و هنوز نیاوردی ؟
میخواهم بهار را به تو بسپارم ! تا جوانۀ دلت را به عشق آن پیوند بزنی.
بشنو! شنیدی؟ آواز ناودان ها ، رقص شبنم روی برگها ؟
آه ... باران آمد ، گفتم نرو باران را بهانه نکن !!
گفتم بمان در شهر دلتنگی های من ، من خود به باران اشکت نیاز دارم !!
بغضم را می شکنم چون باران با من هم صداست.
کاش این روزها می رفتند ، اینها مسافران غریبند ، من نمی شناسم آنها را !
کاش زمان می ایستاد ، نه نه !! کاش زمان به سرعت می گذشت ، من این روزها را نمی خواهم.
می روم باز در باغ شعرهایم ، همان جا که دلتنگی هایم را از بهر کردم ،
می روم در قالب خیال خود تا رسیدن بهار می مانم!
تو هم زود بیا !! باران آمد !! پس دیگر باران را بهانه نکن ....!!

خیلی خیلی دوستت دارم .خانومی اومدی و منو عاشقه خودت کردی. دیگه دنیا واسه ی من مهم نیستش.تنها کسی که واسه ی من ارزش داره و مهمه تو هستی .خیلی خیلی دوستت دارم خانومی .
مواظب خودتون و احساستون باشین
یاحق
©
نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 18:32 توسط مصطفا |

بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی؟
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی؟
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی؟
تو ، خودت را هدیه ام کردی ، ولی من هم
شعرهایم را که بی پرواست ، می دانی؟
هر چه می خواهیم – آری – از همین امروز
از همین امروز ، مال ماست ، می دانی؟
گرچه من ، یک عمر همزاد عطش بودم
روح تو ، هم – سایه دریاست می دانی؟
دوستت دارم!» - همین ! – این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی؟
عشق من ! – بی هیچ تردیدی – بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما» ست ، می دانی؟
خانومی میدونم که باهام میمونی .تنهام نمیذاری. تا آخره عمر باهامی .تا هر چی بشه .تا اینکه به هزاران گرفتاری هم گیر کنیم ، بازم باهام میمونی .عشق یعنی اینکه با من بمونی
خیلی خیلی دوستت دارم بهار جونم.
مواظب خودتون و احساستون باشین
یاحق
©
نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 17:56 توسط مصطفا |
پسركي از مادرش پرسيد : مادر چرا گريه مي كني؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمي دانم عزيزم ، نمي دانم پسرك نزد پدرش رفت و گفت : بابا ، چرا مامان هميشه گريه مي كند؟ او چه مي خواهد؟ پدرش تنها دليلي كه به ذهنش مي رسيد ، اين بود : همه ي زنها گريه مي كنند ، بي هيچ دليلي پسرك متعجب شد ولي هنوز از اينكه زنها خيلي راحت به گريه مي افتند، متعجب بود يكبار در خواب ديد كه دارد با خدا صحبت مي كند ، از خدا پرسيد: خدايا چرا زنها اين همه گريه مي كنند؟ خدا جواب داد : من زن را به شكل ويژه اي آفريده ام . به شانه هاي او قدرتي داده ام تا بتواند سنگيني زمين را تحمل كند به بدنش قدرتي داده ام تا بتواند درد زايمان را تحمل كند ، به دستانش قدرتي داده ام كه حتي اگر تمام كسانش دست از كار بكشند ، او به كار ادامه دهد به او احساسي داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتي اگر او را هزاران بار اذيت كنند به او قلبي داده ام تا همسرش را دوست بدارد ، از خطاهاي او بگذرد و همواره در كنار او باشد و به او اشكي داده ام تا هرهنگام كه خواست ، فرو بريزد . اين اشك را منحصرا براي او خلق كرده ام تا هرگاه نياز داشت بتواند از آن استفاده كند زيبايي يك زن در لباسش ، مو ها ، يا اندامش نيست . زيبايي زن را بايد در چشمانش جست و جو كرد زيرا تنها راه ورود به قلبش آْنجاست

این متن رو تویه یکی از وبلاگها خوندم .دیدم خیلی قشنگه .چون واقعا تمام اینها رو بهاره ی من واسم انجام داده.گریه رو کرده ، دعوا کردم ولی باهام مونده ، اذیتش کرذدم بازم باهام مونده. همه جوره باهام بوده. گریه که بیش از اندازه بوده.اینو میگم که خانومی خیلی خیلی دوستت دارم .به اندازه ی تمام دنیا ها دوستت دارم .حتی بیشتر از اون .تو تمامه دنیایه منی عزیزم.خیلی خیلی دوستت دارم .
©
نوشته شده در سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 17:41 توسط مصطفا |
كاش بارانی ببارد قلبها را تر كند
بگذرد از هفت بند ما صدا را تر كند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر كند
بشكند در هم طلسم كهنه ی این باغ را
شاخه های خشك بی بار دعا را تر كند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا كجا را تر كند
چترها تان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران كه می بارد شما را تر كند
خانومی جونم .بد جوری هوایه بارون کردم .هوایه گریه کردم .بدجوری دلم برات تنگ شده.دلم برات یه ذره شده .ای روزها چطوری میگذره .چه موقع تموم میشه .میخوام یه روزه بارونی با هم دیگه بریم بیرون.تویه برف و تویه بارون .تویه هر جفتش بریم بیرون.خیلی دلم واست تنگ شده خوشگم
مواظب خودتون و احساستون باشین
یا حق
©
نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 17:36 توسط مصطفا |
اي کاش مي توانستم نشان دهم،
که تا کجا دوستت دارم.
هميشه در جستجو هستم،
اما نميتوانم راهي بيابم...
به آن آني در تو عاشقم،
که تنها خود کاشف آنم
آني فراتر از تويي که دنيا مي شنا سد،
و تحسين مي کند.
آني که تنها وتنها از آن من است.
آني که هرگز رنگ نمي بازد،
آني که هرگز نمي توانم عشق از او بر گيرم.

اینو میخوام بگم که بهار جونه عزیزم .بیش از اندازه دوستت دارم .زندگی پیشه کسی که دوستش دارم واسه ی من بهشته و این بهشت فقط در کناره تو وجود داره .
خیلی خیلی دوستت دارم .
مواظب خودتون و احساستون باشین
یاحق
©
نوشته شده در شنبه یکم مهر 1385ساعت 17:24 توسط مصطفا |
منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت بنشینم سر رو شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم وعاشقانه تو را می ستایم.
©
نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر 1385ساعت 17:22 توسط مصطفا |
این یه تیکه از این شعر خیلی خوشم اومدش
اخره این عکس چیزه خوشگلی نوشته .
نوشته که : کلاس اول خوانیدم آن مرد در باران آمد ، اکنون می نویسیم تا آن مرد نیاید باران نمی بارد

از این جاش خوشم اومدش که تا من نیام خانومی دلش آروم نمیگیره .البته برعکسه این میشه.تا من برم میدونم که بهار جونم فقط گریه میکنه .دلش هوایه منو میکنه. فقط و فقط گریه میکنه.خانومی خیلی دوستت دارم
مواظب خودتون و احساستون باشین
یا حق
©
نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 16:39 توسط مصطفا |

بعد از اولین نگاهت ...
من در شهر چشمانت گم شدم ...
کوچه های شهر بوی آسمان می داد ...
روی بام خانه ها لانه کرده بود ،،، فریاد ....
بعد از اولین نگاهت ...
خاطره هایم جان تازه ای گرفتند ...
و من با لحظه هایم همدم ناقوس شب شدیم ...
بعد از اولین نگاهت ...
دیوانگان مرا به سخره گرفتند ...
و هیچکس نمیدانست عطر نگاه تو آوارگی دارد ...
میدانم دستان کوچکم
نمی توانند آغوش گرمی برای دلتنگیهات باشند ...
اما بدان در جنگ با گريه ها ....
طلایه دار سپاه تو منم ...
بدون نگاهت عشق را نمیفهمم ...
و نفس کشیدن اجباریست ...
بعد از اولین نگاهت ...
احساسم بال در آورد ....
و به سوی شهر چشمانت پر کشید ...
دلم بد جوری خانومی تنگ شده .خیلی خیلی بهت تنگ شده. اخه چی بگم ؟ هی این شعر ها رو نگاه میکنم که یاده قدیم میکنم .اون روزهایی که با هم دیگه داشتیم .با هم دیگه خوش بودیم
با هم دیگه راحت زندگی میکردیم.خیلی خیلی دوستت دارم خوشگلم .
مواظب خودتون و احساستون باشین
یا حق
©
نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 16:17 توسط مصطفا |

گُلم ...
دِلم ...
اين روزها که هر کسي
به دنبال شاخه گُل سرخي
براي گرفتن جواز ورود به دلي است ...
من به دنبال کور چراغي هستم
تا در اين شب هاي پوچ و کدر
تکه تکه بال هاي شکسته ام را
پيدا کنم ...
گُلم ...
دِلم ...
هياهوي دنيايِ سياه
سبب نَشُد
تا گُل بوسه هاي گرم تو را فراموش کنم ...
گُل بوسه هايي از جنس آب
از جنس آفتاب ...
خیلی خیلی دوستت دارم خانومی
تو عشقه منی .هیچ موقع فراموشم نکن که خیلی خوبی ها در حقم کردی .من خیلی اذیت ها کردم.میخوام بگم از جون و دل می پرستمت.

مواظب خودتون و احساستون باشین
یا حق
©
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 15:40 توسط مصطفا |
بازم سلام
.میخواستم چند تا آهنگ که خیلی خوشم اومده رو واسه ی شما بذارم
.این رو خیلی دوست دارم .اخه وقتی بهارم یه بار این خوند من خوابم گرفتش.
منم واسه ی اون خوندنی بدجوری خوابش گرفت.
نمیدونم.شما هم واسه ی کسی که دوستش دارین این رو بخونین .
البته باید پنج ، شش ساعت با هم دیگه حرف بزنین .
اونم شب ساعت دوازده تا اینکه موقع ساعت شش صبح آخرهاش واسه ی طرف بخونین .
ببینم تا حالا با کسی که دوستش دارین تا این وقت صبح ، اونم هر شب ، بعدش هم صبح ها هم حرف زدن داشتین؟
ببینید که چطوری طرف خوابش میبره.اخه خیلی وقتها من که با بهارم حرف میزنم ، بعده قطع کردن هم خوابم نمی برد.
اونم همینطور.ولی وقتی این شعر رو من واسه ی اون میخونم اونم خوابش میگیره. اونم واسه ی من خوندی من خوابم میگیره.امیدوارم که خوشتون بیادش.
دو تا لینک واستون گذاشتم .یکی لینک از سایته ایران ترانه هسش که واسه گوش دادن هست .یکی هم که من خودم تویه پرشین گیگ خودم گذاشتم .ولی کیفیتش بیشتره ولی آهنگش کمتره.
امیدوارم که خوشتون بیادش. راستی این ترانه ی پسرم از سعید شهروز هستش .
لینک ایران ترانه
اینم لینک پرشین گیگ خودم
پسرم بزرگ شدي
لالاييام يادت نره
چقدر برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
چقدر نوازشت كنم
تا تو به باور برسي
اين دوتا دستاي منه
تو اون روزاي بي كسي
وقتي باباي قصه هات
خم شده پيش روي تو
اگه چروك صورتم
ميبره آبروي تو
لالاييام يادت نره
لالاييام يادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
از اون روزا كه مشت من
با دست تو وا نميشد
تو خواب و بيداري تو
هيچكسي بابا نميشد
اون كه تو اوج خستگيش
خنده ي رو لباش بودي
شب كه به خونه ميرسيد
سوار شونه هاش بودي
لالاييام يادت نره
لالاييام يادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
لالا لالا گلكم
لالايي كن دلبركم
خواب پريشون نبيني
اي غنچه با نمكم
لالا لالا گلكم
لالايي كن پسركم
چشماتو گريون نبينم
گريه نكن دردونكم
لالاييام يادت نره
لالاييام يادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بابا اگه دلش پره
ازدست دنيا دلخوره
امون زندگيش تويي
وقتي كه غصه ميخوره
پسرم بزرگ شدي
لالاييام يادت نره
چقدر برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
چقدر نوازشت كنم
تا تو به باور برسي
اين دوتا دستاي منه
تو اون روزاي بي كسي
وقتي باباي قصه هات
خم شده پيش روي تو
اگه چروك صورتم
ميبره آبروي تو
لالاييام يادت نره
لالاييام يادت نره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
بذار برات قصه بگم
دوباره خوابت ببره
این نوشته رو تویه یکی از سایتها دیدم .وقتی دیدم که خیلی قشنگه ، گفتم بذارم که شما هم اونو بخونین .بلکه خوشتون بیادش.
بذار باور کنم با من می مونی تموم لحظه های زندگیتو
بذار مثل یه سایه با تو باشم، بذار باور کنم دلبستگیتو
بذار تا قصه ی عشقم بمونه هنوزم توی ذهن این زمونه
نذار باور کنم چیزی نمونده از اون رویای شیرین شبونه
بذار تا دلخوشی های گذشته هنوزم در کنار من بمونه
بذار باور کنم با بودن تو غم تنهاییام، تنها می مونه
بذار دنیا اگه همراه من نیست تو اما پا به پای من بمونی
بذار فردا اگه من رو نمی خواد تو از من شعر فردا رو بخونی
بذار با تو ترانه جون بگیره، تموم واژه هام رنگه تو باشه
بذار باور کنم میتونه این شعر ازین مرداب بی وزنی رهاشه
بذار با بودنت آروم بگیره همه دردای قلب خسته ی من
بذار دستای گرمت مرهمی شه واسه زخم عمیق دل سپردن
بذار تا آخر این جاده باشم همیشه همسفر با خاطراتت
نذار باور کنم لایق نبودم که باشم من مرید اون نگاهت
بذار تا در خیال تو بمونم اگه حتی فقط این یک خیاله
بذار باور کنم با من می مونی اگه حتی خیالش هم محاله
مواظب خودتون و احساستون باشین
یا حق
©
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 15:15 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 16:56 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 21:13 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 20:3 توسط مصطفا |
©
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 13:27 توسط مصطفا |
کاشکی بودی و می ديدی که دلم داره ميميره
کاشکی بودی و می ديدی که بهونت و ميگيره
می دونی عطر نفس هات چی به روز من آورده؟
می دونی دوری دستات اشکمو باز درآورده؟
جای انگشت های نازت چی بزارم توی دستم؟
می دونم ! ياس و بنفشه که بگم عاشقت هستم

©
نوشته شده در یکشنبه پنجم تیر 1384ساعت 14:47 توسط مصطفا |
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت

آی زندگی میمیرم و
عمرم رو میگیرم ازت
این غصه های لعنتی
از خنده دورم میکنه

این نفس های بی هدف
زنده به گورم میکنن

چه لحظه های خوبیه
ثانیه های آخرش

فرشته ی مردن من
من رو از اینجا میبره
آی خدا دلگیرم ازت
آی زندگی سیرم ازت
آی زندگی میمیرم و
عمرم رو میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه
انگار رسیدم ته خط

وقت خلاصی از هوس
آی دنیا بیزارم ازت
©
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1384ساعت 15:17 توسط مصطفا |
شايد بهتر بود كه بر سر راهش نمي ايستادم ،اما چه كنم ؟
خانه من كنار جاده بود و دسته گلي نيز در دست داشتم.
با من سخن گفت ، شايد بهتر بود كه جوابش را نمي دادم ، اما چه كنم ؟
سپيده صبح از پنجره اتاقم سر به درون كرده بود و در باغ گل هاي بهاري عطر افشاني مي كردند .
مرا در آغوش گرفت ، شايد بهتر بود كه به اين زودي تسليم او نميشدم ، اما چه كنم ؟
وقتي كه دل صاحب اختيار باشد ،عقل كاري نمي تواند بكند .
رفت و گفت كه فردا بر ميگردد .
شايد بهتر باشد كه ديگر انتظار او را نكشم ، و وقتي هم كه آمد ،در به رويش نگشايم ، اما چه كنم ؟
فردا دوباره سپيده بهاري انگشت بر در اتاقم خواهد زد و دوباره دلم در انتظار ساعت عشق فرياد بي تابي بر خواهد داشت.

پاورقی: آخی .میدونید این پست رو کی گذاشته بودش؟ بهار جونم در تاریخ جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 17:48 .این پست رو حتما میگین از کجا آوردم .اره؟ این پست رو توی یه سایت که برای تست کردن توی نت گذاشتم دیدم.اخه داشتم توی سایت هایی که عضو شده بودم میگشتم.بد جور دلم سوخت که پست ها رو پاک کردم.بیشتر از سه چهار پست بیشتر نبودش.خیلی بدجور دلم هوای اون موقع رو کرده .
مواظب خودتون و احساستون باشین
یا حق
©
نوشته شده در شنبه ششم فروردین 1384ساعت 23:27 توسط مصطفا |

نميخوام بگم که قدر يه دنيا دوستت دارم... چون دنيا يه روز تموم ميشه... نميخوام
بگم که مثل گلی... چون گل هم يه روز پژمرده ميشه... نميخوام بگم که سياهی
چشمات مثل شبهای پر ستاره اس... چون شب هم بالاخره تموم ميشه... نميخوام
بگم که مثل اب پاک و زلالی... چون اب که هميشه پاک نميمونه... نميخوام بگم که
دوستت دارم... چون منکه اصلا دوستت ندارم... بلکه من عاشقتم... چقدر سخته هر
لحظه با تو بودن اما از تو دور بودن
©
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند 1383ساعت 14:39 توسط مصطفا |

عشق با روح شقايق زيباست،
عشق با حسرت عاشق زيباست
عشق با نبض دقايق زيباست
عشق با زهر حقايق زيباست
عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست
©
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1383ساعت 13:40 توسط مصطفا |

دستهایم را بپذیر
که به تو محتاجند
و تو را می طلبند
و نگو یخ زده اند
گر ترک خورده کف دستانم
از سر سرما نیست
از سر دربه دری در باد است
دستهایم را بپذیر
تو که گرمای نفسهای مرا می شنوی
تو که در سردی این فصل ، مرا
از پس پنجره ای می نگری
قسمت می دهم ای یاد سپید
که مرا در شب یک خشم مگیر
و بدان
که زمستان نگاهت چه به من آورده ست
دستهایم را بپذیر
©
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم دی 1383ساعت 11:46 توسط مصطفا |
خیلی ها میدونن که این وبلاگ رو از چه وقتی ساختم.از چه تاریخ و زمانی.مال سال ۸۳ بودش.حالا یادم نیستش که اولین پستش ماله چه وقتی بودش که اونم اگه آبجی ویکی بیادش بازم تاریخش رو به اون موقع بر میگردونم.دقیق نمیدونم مال چه روز بودش.به خاطره یه مسائلی تمام پست هامو پاک کردم.چقدر پست داشتم.چقدر ماجراها.چقدر بهـــــاره عزیزم رو دوست دارم.نمیدونم دیگه بالاخره پاک کردم پست ها رو. از همین الان میخام باز بنویسم.از اوله اول.
مواظب خودتون و احساستون باشین
یا حق
©
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم دی 1383ساعت 18:49 توسط مصطفا |