تبليغاتX
میمیرم برات

 

 

 

 

   
 

روزه تولدمونم گذشت. سال قبل یکی بهمون تبریک گفت.ولی امسال منتظرش بودیم که نیومدش. سال قبل هم که جواب دادش با کلی شکستن دل و…. تبریک گفت.امسال همونم نبود.از دیگرونم انتظاری نداشتم.چون کاری با کسی ندارم. من که الان کسی رو ندارم.تنها کسی که دارم فقط خاطراته یه نفره که دوستش دارم با اون چیزی که اون شب واسم تعریف کرد و گفت دلم بد گرفته و اعصاب هم خورد. هر چند اینو هم بر این میگیرم که دروغ بهم گفت.چون هیچ وقت امکان نداره اونی که گفته اتفاق بیفته.از محالاته در مورده بهار.از طرفی قسم خوردنش هم واسم ارزشی نداره.چون اینقده دیدم قسم های دروغ واسم خورد که خدا میدونه.هیچ وقت بهار رو حلالش نمی کنم.هم بخاطر این حرفی که بهم گفت هم بخاطر اون اشک هایی که اون همه ریخته شدش.اون همه اشک که ریخته میشد و لباسهام خیس میکرد.ناله های سره پٌست و خونه و.... .

این عکسم سره این گذاشتم که بگم یه زمونی یه نفر ما رو خیلی دوست داشت و همیشه کنارم بود و با هم دیگه حرف میزدیم که الانها دیگه نیست:

 یه زمونی یکی همیشه باهام بود ولی حالا چی؟

 مگر نه با کسی نیستم.اگه هم با کسی بودم فقط واسه کمک کردن بوده.با کسی تریپ لاو و تک پری بر نداشتم.فقط کسی رو که دوست داشتم ، اونوقت تک پر شدم و بیخیال همه شدم.مثله بهار که وقتی باهاش بودم بیخیال همه بودم.خوده چند نفر هم شاهده این هستن. در غیر این صورت با کسی دیگه ای این رابطه رو نداشتم. (یکی هم که خواست که .... خودشم خوب میدونه) مثلاً یکی تویه اردبیل بودش که تویه تبریز دیدمش و با یکی از دوستام رفیقش کردم.بعداً دیدم یه مشکل اساسی هم داره که گفتن اینجا نداره. بخاطر اونم به خیلی ها رو انداختم که بتونم کارش رو درست کنم که هر کسی آشنایه اینجوری نداشت که خوده دختره دیگه نخواست مشکلش حل شه و با همون حال بمونه.یکی هم یه بنده خدایی بودش که تویه نت همینجوری بهمون پی ام داد که بچه گرگان بودش که اونم یکی رو دوست داشت که تویه یه شهر دیگه بود که اونم تا تونستیم کمکش کردیم. من دو  نفر بیشتر ندارم.که اون دو  نفر هم یکی آبجی سپیده هست که واسم مثله یه آبجی واقعی میمونه .سه ساله که با هم دیگه مثله آبجی  داداش هستیم. کاره من تویه تبریز گیره اون بودش که ممنون از لطفی که در حقم کرد.ما هم نمیگم کاری واسش کردم.ولی هر موقع مشکلی  داشت تمام سعی ام رو کردم که کارش رو درست کنم. یکی هم این آبجی که بچه محله خودمونه که الانم نامزد کرده.اونم یکی رو دوست داشت و بهم گفت که کمکش کنم که به کسی که دوستش داره برسه. ما هم تمام تلاش رو کردیم و آخر سر خواستگار واسش اومد و رفت با این خواستگاری ازدواج کرد.الانم نامزده.خدا رو شکر هم الان از زندگیش راضیه.یه بنده خدایی هم با اسمه ghom  واسمون کامنت گذاشت و خودشو معرفی کرد. این یه حرف رو تویه زندگیش راست گفت. گفت که مصطفا تو همیشه بیش از اندازه به دختر محبت میکنی که دختر براش عادی میشه.( لطفاً بهم زنگ بزن که کارت دارم.)کاره واجبی هستش.چند تا سوال بیشتر ازت ندارم و تمام.خدایشم راست گفتی.چون من هر کسی رو دیدم که با یکی هستش , پسره زیاد تب و تاب و محبت و.... رو هر روزه و هر ساعته انجام نمیده. خودشون رو نگه میدارن که دختره نیاز به محبت و ... داشته باشه که دختره پیگیر باشه. اینم اشتباه من بودش که انجام دادم.خوبه اونها که با ما بودن گردن گرفتن که خیانت از طرفه اونها بوده و همیشه نامردی از طرفه اونها بوده.خدا رو هزاران مرتبه شکر .یه بنده خدایی هم واسم اس ام اس داد و یه حرفهایی گفتش. که به اونم میگم که عزیز.من همیشه به همه میگم اگه مشکلی داشتی در خدمتیم. این جمله ای هست که واسه همه میگم و تا میتونم سعی میکنم که به همه کمک کنم.با هیشکی تریپ لاو بر نداشتم که این حرفو واسم گفتی.شما که دارین میگین مصطفا با هزار نفر هستش , اینجا از تمام کسانی که با من هستن و رابطه داریم خواهش میکنم که بیان اینجا بگن که با من هستن.به قرآن قسم کامنت رو پاک نمیکنمو میذارم که همه ببینن. بگن که چه رابطه ای داریم.تریپ لاو هست یا آبجی داداش. که دو نفر آبجی داداش بیشتر نیستیم.بقیه هم کمک شونده بودن. میگم مشکله من که حل نشدش , بلکه مشکلات دیگرون رو بتونم حل کنم و لااقل یه کمکی بهشون کنم. ما همیشه وقتی با یکی بودیم , فقط با اون بودیم.فقط یه بار تویه جوونیمون اونم چهار سال پیش یه اشتباه کردیمو وقتی با یکی بودیم با یکی دیگه هم بودیم.مثلا یه یه بنده خدایی بودش که خیلی میخواست با ما باشه و وقتی من بهارو داشتم بهش محل ندادم.همین آبجی بچه محله خودمون هم خودش میدونست که وقتی من با بهارم با هیشکی نمیشم و اذیتشون نمیکنم. بخاطر این خودش آیدی منو از تویه کافی نت برداشت و بهم پی ام دادش.ولی خدایش بخوام بگم به غیره این دو نفر به هر کی خوبی کردم , موقعی که به یه کمکی نیاز داشتم , دیگه ازشون خبری نبود و هر چقدر هم دنبالشون گشتم و آخر هم پیدا کردم دیگه جواب نمیدادن. فهمیدم که به هر کی خوبی کردم فکر میکنن فقط وظیفه ی من بوده.

یه چند مدتی هست که رو سینه ام فشار احساس میکنم.از اعصاب خوردی که بهار اون شب تو جونم انداخت.بغضم و ناراحتیم کم بودش که بیشترم شدش.نمیدونم کی میخوام فراموش کنم.چون هر روز به یادش می افتم یه بغضی گلومو فشار میده.

اح


مواظب خودتون و احساستون باشین

یا حق

© نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 14:8  توسط مصطفا |  

 

 

 

 

 

 

  

 

.

.

.

 

 

Powerd By MiMiram Barat